تحلیل دلایل هجمه دشمنان اسلام به چهره نورانی حضرت ختمی مرتبت صلوات الله علیه و آله

نجف لک‌زایی استاد دانشگاه و یکی از پژوهشگران برجسته تاریخ اسلام و علوم سیاسی است. از وی کتاب‌های مهمی درباره پیامبر اسلام وجود دارد. این استاد دانشگاه در این گفت‌وگو ضمن پاسخ به شبهاتی که درباره پیامبر مطرح می‌شود به واگویی مشکلاتی که چنین برخوردهایی همچون ساختن این فیلم موهن را به بار می‌آورد، می‌پردازد. در ادامه گفت‌وگوی فرهیختگان با دکتر نجف لک‌زایی را می‌خوانید:
   
اجازه دهید بحث را با این سوال آغاز کنم که چرا چنین شبهاتی در مورد پیامبر اسلام(ص) مطرح می‌شود و منشاء چنین اقداماتی کجاست؟
تصور می‌کنم به‌عنوان یک قاعده کلی کسانی که اقدام به توهین از طریق فیلمسازی می‌کنند این علامت عجزشان است، یعنی این افراد یا گروه‌ها در فضای منطقی دچار مشکل شده‌اند. کسی که بتواند در فضایی منطقی حرف‌های خود را بزند و عقاید خود را عملی کند هرگز چنین واکنشی نشان نمی‌دهد. زمانی که چنین فیلم توهین‌آمیزی ساخته می‌شود که در بردارنده توهین به پیامبر میلیون‌ها آدم در کره‌زمین است و پیامبر را با فحش و افترا معرفی می‌کند، تنها و تنها علامت عجز است. اما این عجز دلایل گوناگونی دارد؛ اولین دلیل هم رشد اسلام در آمریکا و اروپاست. همه آمارهای سازمان‌های رسمی و غیررسمی آمارگیری معتبر نشان‌دهنده رشد اسلام در اروپا و به‌ویژه در ایالات متحده است. چندی پیش نیز اعلام شد این رشد، مسیحیت را نیز پشت‌سر گذاشته است. شما اگر بررسی کنید می‌بینید که یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها در آمریکا قرآن است و اکنون توجه به قرآن در جهان غرب بسیار افزایش پیدا کرده است. دلیل دوم انجام چنین اعمالی، شکست‌های پی‌درپی جهان غرب در جریانات مختلفی چون جنگ ۳۳ روزه، جنگ ۲۲ روزه و بیداری اسلامی در منطقه است. مساله سوم برمی‌گردد به رژیم غاصب صهیونیستی تا فشار را بر خود کم کند و علاوه بر آن مسیحیت را نیز از اسلام دور نگه دارد. مساله چهارمی که وجود دارد رقابت جمهوریخواهان و دموکرات‌ها در ایالات متحده و انتخابات پیش‌روی ریاست‌جمهوری است؛ مشخص بود که این اتفاق با واکنش تند مسلمانان روبه‌رو می‌شود. مزیت این اتفاق برای جمهوریخواهان بود که بگویند اوباما توانایی تامین امنیت سفارتخانه‌ها را ندارد چه برسد به امنیت اسرائیل و... اینها دلایلی است که می‌توان برای راه‌انداختن چنین کاری بیان کرد و دلیل شبهاتی است که وارد می‌شود.

یکی از مسائلی که در مورد پیامبر(ص) مطرح می‌شود، بحث جنگ‌های ایشان است. جنگ‌های پیامبر(ص) چگونه بوده و در چه حالی اتفاق می‌افتد؟
راجع به مساله جنگ‌هایی که پیامبر داشتند می‌توان گفت ایشان ۱۳ سال در مکه بودند که دولت نداشتند و جنگ‌های ایشان به دوره ۱۰ساله تشکیل حکومت در مدینه باز می‌گردد. در این ۱۰ سال نیز آمار کشته‌شدگان از مسلمانان گرفته تا مشرکان، منافقان و یهودیان در مجموع به دو هزار نفر نمی‌رسد. من اسناد این مساله را در کتاب «سیره سیاسی پیامبراعظم» به‌طور کامل بررسی کرده‌ام. اما دستگاه تبلیغاتی غرب طی قرونی که از اسلام می‌گذرد همواره تبلیغ کرده‌اند که مسلمانان خشن و خون‌ریز بوده‌اند و مسیحیت صلح‌طلب. باید تاریخ قرون را بررسی کرد و دید چه کسانی بیشتر کشته‌ها را به بار آورده‌اند؟ شاید ساده‌ترین مساله‌ای که به ذهنم می‌رسد دو جنگ جهانی است که از دل دنیای غرب سر بر آورد و میلیون‌ها نفر را به کشتن داد. اما چون دستگاه‌های تبلیغاتی در دست غربیان بوده است همواره اینگونه نمایش داده و مطرح کرده‌اند.

مساله دیگر هم ازدواج‌های پیامبر(ص) است. این مساله را چگونه می‌بینید و علت هجمه از این زاویه به پیامبر(ص) چیست؟
طبق آنچه در تاریخ آمده ازدواج اول پیامبر با حضرت خدیجه بوده و وی همسر اول پیامبر بوده‌اند. تا زمان فوت حضرت خدیجه نیز پیامبر یک زن داشته و ۵۰ ساله بوده‌اند. تمامی ازدواج‌های بعدی پیامبر، به بعد از فوت حضرت خدیجه و بعد از ۵۰ سالگی باز می‌گردد. اولین نکته این است که ازدواج در این سنین نمی‌تواند به دلیل هوا و هوس باشد. بخشی از چنین ازدواج‌هایی به مسائل سیاسی و اجتماعی و مصلحت جامعه اسلامی باز می‌گردد. وقتی پیامبر به پیشنهاد یک قوم با آنها وصلت می‌کرد نسبت سببی به‌وجود می‌آمد و این باعث گسترش اسلام می‌شد. بعضی از این خانم‌ها هم زنانی بودند که شوهران‌شان به دلایل گوناگونی که اغلب جنگ بوده کشته شده بودند. در تبلیغات غربی‌ها فقط گفته می‌شود که پیامبر(ص) زنان متعدد داشته و بدون توجه به زمان و احوال روزگارانی که پیامبر(ص) در آن می‌زیسته، این مساله را از زمان خودش خارج می‌کنند و در ظرف زمانی خودش قرار نمی‌دهند و اینها تبلیغات غربی‌هاست و همه آنها نیز پاسخ تاریخی روشنی دارد.

چه کاری می‌توان انجام داد تا دیگر شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم؟
البته باید این انتقاد را نیز به خودمان داشته باشیم که ما مسلمانان سعی نکرده‌ایم چهره نورانی پیغمبر را مورد بررسی قرار دهیم و تحلیل کنیم. زمانی که پیامبر مکه را فتح می‌کنند، کل فتح دو یا سه تلفات بیشتر نداشته و ایشان عفو عمومی اعلام می‌کنند. یا زمانی که پیامبر با وحشی قاتل عمویشان حضرت حمزه روبه‌رو می‌شوند او را عفو می‌کنند. کسانی که این حرف‌ها را راجع به پیامبر(ص) می‌زنند قطعا چنین نگاهی به پیامبر ندارند و چنین حرف‌هایی را نیز حتی اگر بدانند نمی‌زنندبنابراین مراکز پژوهشی و دانشمندان ما باید چنین مسائلی را در مورد پیامبر تبیین کنند چون از دشمن انتظاری نیست.

چنین رفتارهای توهین‌آمیزی آیا می‌تواند به شأن پیامبر(ص) ضربه‌ای وارد کند؟
من معتقدم این هجمه‌ها به شفاف‌ترشدن چهره پیامبر(ص) کمک می‌کند. همان‌گونه که شهید مطهری در ابتدای کتاب «عدل الهی» می‌گویند از وارد کردن شک و شبهه نباید نگران شد زیرا هرگاه چنین اتفاقاتی به وقوع پیوسته است همواره علمای اسلام به‌طور جدی وارد شده و در مقابل آنها به‌طور صریح موضعگیری کرده‌اند. این هجمه‌ها باعث می‌شود مسلمانان دوباره به شرح پیامبر(ص) بپردازند و غیرمسلمانان نیز در احوال پیامبر جست‌وجو کنند و این مساله در هر صورت به شناخت عمیق‌تر پیامبر(ص) کمک خواهد کرد. در قرآن کریم آمده که دشمنان می‌خواهند نور اسلام را خاموش کنند اما نخواهند توانست و این جریان باعث می‌شود هر روز بیشتر جهانیان به شخصیت پیامبر(ص) واقف شوند. از سوی دیگر ما هم در اسلام به همه پیامبران احترام می‌گذاریم و این باعث می‌شود مسیحیان و دیگر ادیان نیز به پیامبر اسلام(ص) احترام بگذارند.

روزنامه فرهیختگان، 26 شهریور 1391.
الهه شیری‌لو
 

بخشی از سفرنامه مسافر کعبه (برای محمدم!)(2)

از یک بنده خدا هم که از قله برمی‏گردد می‏پرسم چقدر مانده که با انگشت شصت و سبابه‏اش اندازه یک لیوان را نشان می‏دهد و به من می‏فهماند که به مقصد نزدیکم و می‏توانم به دو پرتقال و یک نارنگی و بسته قند و آب معدنی که همراه دارم رحم نکنم، اما به هر حال باید احتیاط کرد! یک پرتقال را به یک پسر بچه پاکستانی که از کنارم رد شد دادم. من تازه به اندازه یک پسر بچه که از من جلو زد راه آمده‏ام.

یکی از دوستان می‏گفت: «پیامبر حقش بوده که خداوند این قدر تحویلش بگیرد.»

پرسیدم: «چطور؟»

گفت: «چون زحمت کشیده و این همه رنج برده.» واقعاً پیامبر اذیت شد. بیش از همه پیامبران. البته این ناراحتی به خاطر نپذیرفتن حق از سوی ابنای بشر بود و گر نه کسی به اندازه پیامبر در این عالم لذت هم نبرده است. لذت اینکه بدانی معشوقت هوایت را دارد و تو باید وقتی سنگبارانت می‏کنند یا دندان‏هایت را شکسته‏اند و بر اثر ضربات تیر و شمشیر، گوشه تیز کلاهخود آهنی در گوشتت فرو رفته، مرتب از او بخواهی که خدایا قومم را ببخش! نمی‏فهمند!

لذت اینکه همیشه احساس می‏کنی که عشق معشوقت هر روز به تو بیشتر و بیشتر می‏شود. لذت اینکه به خاطر رضایت معشوقت بارها و بارها در کام مرگ بروی و معشوق همواره به تو بگوید مراقب خودت باش! لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاَّ يَكُونُوا مُؤْمِنين؛ شايد تو از اينكه [مشركان‏] ايمان نمى‏آورند، جان خود را تباه سازى.‏؛ (سوره شعراء، آیه 3)مراقب خودت باش! طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏؛ طه!  قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى! (سوره طه، آیه 1 و 2) مراقب خودت باش!

لطف ازل با نفَسش هم‏نشین

رحمت حق نازکِش، او نازنین

لب به شکر خنده بیاراسته

امت خود را به دعا خواسته

 (مخزن الاسرار، نظامی)

از خودم می‏پرسم: «چرا باید این همه عرق بریزم و بروم تا غار ثور؟ که چه بشود؟» به ذهنم می‏رسد هاجر هفت بار دوید و هروله کرد تا برای اسماعیلش آب پیدا کند. خداوند هم سعی صفا و مروه را به نام او ثبت کرد. سعی هاجر مشکور باد.

محمد برای سیراب کردن بشر از این کوه بالا آمد، در احد مجروح شد و دندانش شکست و خونش بر زمین ریخت، در خندق عرقها ریخت و گرسنگی‏ها کشید و انجام داد آنچه را باید انجام می‏داد.

از خودم می‏پرسم: «آیا نباید جایگاه گامهای محمد چون قدمگاه هاجر مسعی و مصفا باشد؟ بالاخره مشهور است که عاقل را اشارتی کفایت می‏کند.»

خودم می‏گوید: «این حرف تو فقط یک تمثیل منطقی است.» می‏گویم: «به هر حال نمی‏گویم تو حرف مرا بپذیر، می‏گویم من اینطور فکر می‏کنم و زمزمه می‏کنم قدمگاه محمد مقدس است.»

در حال نوشتنم که کسی از کنارم رد می‏شود و به انگلیسی می‏گوید: پایان! و بلافاصله از من می‏پرسد اهل کجا هستم. می‏گویم ایران. و بعد به خودش اشاره می‏کند و می‏گوید بنگلادش. این سؤال و جواب بین من و یک برادر ترکیه‏ای هم گذشت. یک پاکستانی هم همراه یک خانم که احتمالاً مادرش هست، از من جلو زدند. به خودم می‏گویم زن‏ها هم اینجا می‏آیند. بچه‏ها هم. بشریت هم!

ساعت هشت است و من در نزدیکی پناهگاه محمدم. همانجا که محمد و به تعبیر قرآن، همنشینش پناه گرفته بود و یک عنکبوت و دو کبوتر از او پاسداری و حفاظت ‏کردند و نگذاشتند کسی به محمد نزدیک نشود. یک عنکبوت و دو کبوتر!

خوش به حال عنکبوت‏ها! خوش به حال کبوترها! از آن موقع تا حالا اسم عنکبوت و اسم کبوتر در کنار اسم محمد قرار گرفته، محمد پیامبر عنکبوت‏ها و کبوترها هم هست. محمد پیامبر همه است و رحمتی است برای همه جهانیان. محمد پیامبر کائنات است. محمد عشق خداست و خدا عشق محمد.

ساعت هشت و سیزده دقیقه است و من  به قله رسیده‏ام. عرق‏ها همچنان جاری‏اند. هر چه در جیب‏هایم از جنس کاغذ بوده با عرق‏هایم خیس شده.از دکه‏ای که آنجاست کمی خرید می‏کنم.

ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه صبح روز جمعه 8/5/1389 است و من داخل غار ثور هستم.

.................

و به آنها که به ساحت ملکوتی تو جسارت می‏کنند باید گفت که از کبوتر و عنکبوت هم کمترند؛ کالانعام بل هم اضل

بخشی از سفرنامه مسافر کعبه (برای محمدم!)

انگار همین چند دقیقه قبل بود که این سیاهه‏ها بر دل سفید کاغذ نقش می‏بست و با اشک شسته میشد 

به نام خالق غم، به نام خالق فراق، به نام خالق عشق و به نام خالق همه مخلوقات

اینجا مسجد بهترین و عاشق‏ترین عاشق خدا، یعنی محمد است. من اکنون مهمان محمدم. هستی از نفس‏های محمد وجود یافته است و گل‏ها طراوتشان را از خنده‏های محمد دارند. نسیم به عشق دیدن روی محمد وزیدن گرفته و خورشید به عشق بوسیدن لبهای محمد طلوع کرده و ماه به خاطر تماشای محمد پا به آسمان گذاشته است.

ستاره‏ها را برق نگاه محمد سرجایشان میخ کوب کرده و درخت‏ها به این امید جوانه می‏زنند و می‏رویند می‏بالند که شاید روزی محمد از زیر سایه شان عبور کند.

زمین خلق شد تا تو بر آن قدم بگذاری محمدم! قطرات باران به جستجوی تو پا به زمین گذاشته‏اند. بشریت خلق شد تا بر تو سلام و درود بفرستد و شهادت بدهد که تو عشق خدایی و خدا عشق تو!

کوهها خلق شدند تا از تو درس ایستادگی و استقامت بیاموزند و چقدر این کوهها به خود می‏بالند که تو در دل یکی از آنها پناه گرفته‏ای و چقدر مباهات می‏کنند که تو در دل یکی از آنها به تبلیغ فطرت مبعوث شده‏ای. از آن روزی هم که به احد اشاره کردی و گفتی من این کوه را دوست دارم و این کوه هم مرا؛ با این کوهها اصلاً نمی‏شود حرف زد. خوش به حال کوه! خوش به حال احد! خوش به حال کوه ثور! خوش به حال غار ثور! خوش به حال کوه نور! خوش به حال غار حرا! خوش به حال کوه ابوقبیس! خوش به حال کوههای عالم!

تو آمده بودی که ما را عاشق کنی، اما دل کوهها انگار نرم‏تر از دل ما بود. انگار آنها زودتر مست می‏شدند تا ما. کوهها خیلی خوشحال بودند؛ اما طولی نکشید که کوهها احساس کردند زیر قدم‏های پرقدرتی قرار گرفته‏اند که تحمل سنگینی‏اش را ندارند، کوهها همه تن چشم شدند. یک زن را دیدند که از کوه نور مشغول بالا آمدن بود، کم کم بالا آمد تا به تو رسید. کوهها تازه فهمیدند که محمد، خود از لبخندهای خدیجه جان می‏گرد و در آغوش او به آرامش می‏رسد. خدیجه معشوق محمد بود. کوهها از تعجب نزدیک بود متلاشی شوند، آنها اصلاً نمی‏فهمیدند که یک زن می‏تواند چنین جایگاه بلندی داشته باشد که پا بر فرق کوهها بگذارد و از آنها بگذرد و در آغوش محمد جا بگیرد و محمد را تا آخر عمرش، حتی پس از مرگ شهادت‏گونه و پروانه‏وارش شیفته و شیدای خودش کند!

کوهها در برابر عظمت خدیجه سر بر سجده گذاشتند، هنوز سر برنداشته بودند که بار دیگر طنین صدای گامهای استوار و پر ابهتی را شنیدند. این گام‏ها همچون گام‏های خدیجه بود اما باشکوه‏تر و راسخ‏تر و باعظمت تر. کوهها این بار احساس کردند که ممکن است زیر این گامهای باصلابت نه متلاشی که به غبار بدل شوند که محمد به دادشان رسید و با اشاره مژگان، کوهها را سر پا نگه داشت. کوهها تا مرز جنون پیش رفتند وقتی دیدند تحمل قدم‏های کودکی را نداشته‏اند. علی بالا آمد، بالاتر و بالاتر تا در برابر محمد قرار گرفت، محمد علی را در آغوش گرفت و بویید و بوسید و زانو به زانویش نشاند و از دهان خودش چونان پرنده‏ای که در دهان جوجه‏اش غذا می‏گذارد، غذا گذاشت.

کوهها فهمیدند که نباید زود قضاوت کنند و حالا حالاها زیر پای بندگان خوب خدا، بال‏هایشان را بگشایند و سعی کنند آرامش خودشان را حفظ کنند. کوهها شنیدند که هنوز باید منتظر باشند و به این زودی‏ها خودشان را گم نکنند. از آن وقت تا حالا کوهها همه چشم شده‏اند و منتظرند.

محمدم! من هم منتظرم. محمدم! ما هم منتظریم. محمدم! به تو شکایت می‏کنم از تنهاییمان و زیادی دشمنانمان و از کمی یارانمان .

محمدم! چرا ما را تنها گذاشتی و رفتی؟ ما بی تو چه کنیم؟ درست است که حیات و ممات تو یکسان است اما از کودک لجوج زبان نفهمی مثل من که انتظار نداری این تساوی و دو طرف این تساوی را درک کند؟ این تساوی از پیچیده‏ترین معادلات ریاضی هم مشکل‏تر است، اگر مشکل‏تر نبود که ما را به خاطراین اعتقاد تکفیر نمی‏کردند! ما اهل وادی حس و خیالیم با وادی عقل هزاران فرسنگ فاصله داریم.

محمدم! خیلی ممنون که مثل عاقل‏ها با من حرف می‏زنی اما مخاطب تو عاقل نیست. عالم هم نیست. فقط یک کودک بازیگوش است که وصف خوبی‏های تو را شنیده و آمده که برایش اسباب بازی بخری. برایم اسباب بازی می‏خری؟ بعد با من بازی می‏کنی؟ قول می‏دهم موقع نماز بازی را تعطیل کنم تا مجبور نشوی بلال را بفرستی تا از خانه‏ات گردو بیاورد و تو خودت را با چند گردو از من بخری!

قیمت تو بیشتر از چند تا گردوست، این را من در همین چند قرن اخیر فهمیده‏ام باید دلار بدهی! من دلار می‏خواهم تا تو را بفروشم! می‏بینی وقتی پای معامله وسط می‏آید این کودک چقدر خوب مثل آدم بزرگ‏ها حرف می‏زند!

محمدم! کم کم موقع رفتن رسیده است و این کودک از تو که حکم مادرش را داری نمی‏تواند خداحافظی کند اما اگر قول بدهی برایش اسباب بازی بخری، کمتر اشک می‏ریزد، شاید هم دست از دامنت بردارد و شرش را کم کند.

راستش محمدم من اسباب بازی نمی‏خواهم. می‏دانی محمدم! می‏دانی عشق من! می‏دانی محبوبم! می‏دانی عزیز خدا! دلم برای خدا تنگ شده. مرا ببر پیش خدا. محمدم! تو با خدا آشنایی، به خدا بگو من طاقت اخم‏هایش را ندارم، اگر قرار باشد خدا با من حرف نزند و غضبناک نگاهم کند اول نهال امیدم پژمرده می‏شود و می‏خشکد و می‏میرد بعد هم خودم آتش می‏گیرم و می‏سوزم و خاکستر می‏شوم.

محمدم! به خدا بگو دوستش دارم

محمدم! به خدا بگو که به خاطر تو مرا و ما را ببخشد

محمدم اینها را به خدا بگو!

محمدم! وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ

محمدم! فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ

محمدم! به انداره آب‏های کره خاک با تو حرف دارم.

محمدم! یادم می‏ماند که به حرف‏هایم گوش دادی و یادم می‏ماند که حرف‏هایم را به خدا گفتی و یادم می‏ماند که تو پیامبر منی و من هر روز به تو سلام می‏دهم و تو هر روز جواب سلامم را می‏دهی و یادم می‏ماند که تو مرا به شهر و دیار و منزل و مسجد و مزار خودت دعوت کردی بی آنکه من لیاقت این ضیافت را داشته باشم.

عشق من! محمدم! خدا گفته است شما را رسول الله خطاب کنیم، مرا به خاطر این نافرمانی ببخش! محمدم!

راستی محمدم! من از دیار سلمان تو آمده‏ام از ایران! مرا پاکیزه بپذیر! قلبم را مشکن! دلم را مسوزان! امیدم را ناامید مکن و با دست خالی بازم مگردان! بگذار در خیال کودکانه‏ام خوش باشم که با تو حرف زده‏ام و تو با من حرف زده‏ای و به من قول داده‏ای که در بهشت همسایه دیوار به دیوار تو باشم؛ اگر به من قول ندهی که من حتماً در بهشت همسایه دیوار به دیوار توام، باهات قهر می‏کنم.

خدایا! به مردگانمان شادی و راحتی عطا کن!

خدایا! خواسته آنان که به ما گفته‏اند برایشان دعا کنیم و آنان که نگفته و نمی‏گویند که برایشان دعا کنیم برآورده ساز!

خدایا! خلعت مرگ را بر ما مبارک کن و وقتی مردیم ما را ببخش و در بهشت جایمان بده!

خدایا! تمام کسانی که آرزو دارند به این مکان مقدس بیایند و تمام کسانی که آرزو ندارند به این مکان مقدس بیایند، به اینجا دعوتشان کن!

خدایا! تمام چیزهایی که از تو خواسته‏ایم و نخواسته‏ایم و عقلمان نمی‏رسد که از تو بخواهیم به ما عنایت کن!

خدایا! حساب مادرم از تمام اموات و شهدا جداست، خودت هم می‏دانی؛ البته سوای اهل بیت علیهم السلام. بهترین و بالاترین درودها و رحمت‏های ویژه‏ات را بر مادرم بباران و او را غرق شادی و راحتی کن! به جان محمدت خدای من!

خدایا یک دعای دیگر هم دارم؛ «رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا» (سوره فرقان، آیه 74)

خدایا! این موجود حقیر فقیر نحیف و ضعیف را که به خودش جرأت داده و تو را مخاطب خویش قرار داده ببخش!

ساعت 14:45 می‏روم کنار بقیع. برای آخرین بار. دو تا عکس یادگاری هم می‏گیرم، یکی به طرف حرم رسول خدا و یکی به طرف حرم فرزندان رسول خدا. دو دقیقه‏ای عکس را ظاهر می‏کند و تحویل می‏دهد.

غمگینانه راه می‏افتم طرف هتل و گاه گاهی هم نگاهی به گنبد سبز حضرت رسول می‏کنم. معمولاً رفت و آمدم به حرم پیامبر از در جنوب غربی مسجد بود. در پنج A . الان هم به همان طرف در حرکتم.

.................

به خاطر جسارتی که در جاهلیت مدرن قرن ۲۱ به ساحت ملکوتی شما شده، شرمنده‏ایم و از شما عذر خواهیم. گرچه این خود نشانه نابودی جبهه کفر و شرک و استکبار است.

به آن سیاه اندیشان هم باید گفت:

کی شود دریا ز پوز سگ نجس

 کی شود خورشید از پف منطمس