بخشی از سفرنامه مسافر کعبه (برای محمدم!)(2)
از یک بنده خدا هم که از قله برمیگردد میپرسم چقدر مانده که با انگشت شصت و سبابهاش اندازه یک لیوان را نشان میدهد و به من میفهماند که به مقصد نزدیکم و میتوانم به دو پرتقال و یک نارنگی و بسته قند و آب معدنی که همراه دارم رحم نکنم، اما به هر حال باید احتیاط کرد! یک پرتقال را به یک پسر بچه پاکستانی که از کنارم رد شد دادم. من تازه به اندازه یک پسر بچه که از من جلو زد راه آمدهام.
یکی از دوستان میگفت: «پیامبر حقش بوده که خداوند این قدر تحویلش بگیرد.»
پرسیدم: «چطور؟»
گفت: «چون زحمت کشیده و این همه رنج برده.» واقعاً پیامبر اذیت شد. بیش از همه پیامبران. البته این ناراحتی به خاطر نپذیرفتن حق از سوی ابنای بشر بود و گر نه کسی به اندازه پیامبر در این عالم لذت هم نبرده است. لذت اینکه بدانی معشوقت هوایت را دارد و تو باید وقتی سنگبارانت میکنند یا دندانهایت را شکستهاند و بر اثر ضربات تیر و شمشیر، گوشه تیز کلاهخود آهنی در گوشتت فرو رفته، مرتب از او بخواهی که خدایا قومم را ببخش! نمیفهمند!
لذت اینکه همیشه احساس میکنی که عشق معشوقت هر روز به تو بیشتر و بیشتر میشود. لذت اینکه به خاطر رضایت معشوقت بارها و بارها در کام مرگ بروی و معشوق همواره به تو بگوید مراقب خودت باش! لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاَّ يَكُونُوا مُؤْمِنين؛ شايد تو از اينكه [مشركان] ايمان نمىآورند، جان خود را تباه سازى.؛ (سوره شعراء، آیه 3)مراقب خودت باش! طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى؛ طه! قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى! (سوره طه، آیه 1 و 2) مراقب خودت باش!
لطف ازل با نفَسش همنشین
رحمت حق نازکِش، او نازنین
لب به شکر خنده بیاراسته
امت خود را به دعا خواسته
(مخزن الاسرار، نظامی)
از خودم میپرسم: «چرا باید این همه عرق بریزم و بروم تا غار ثور؟ که چه بشود؟» به ذهنم میرسد هاجر هفت بار دوید و هروله کرد تا برای اسماعیلش آب پیدا کند. خداوند هم سعی صفا و مروه را به نام او ثبت کرد. سعی هاجر مشکور باد.
محمد برای سیراب کردن بشر از این کوه بالا آمد، در احد مجروح شد و دندانش شکست و خونش بر زمین ریخت، در خندق عرقها ریخت و گرسنگیها کشید و انجام داد آنچه را باید انجام میداد.
از خودم میپرسم: «آیا نباید جایگاه گامهای محمد چون قدمگاه هاجر مسعی و مصفا باشد؟ بالاخره مشهور است که عاقل را اشارتی کفایت میکند.»
خودم میگوید: «این حرف تو فقط یک تمثیل منطقی است.» میگویم: «به هر حال نمیگویم تو حرف مرا بپذیر، میگویم من اینطور فکر میکنم و زمزمه میکنم قدمگاه محمد مقدس است.»
در حال نوشتنم که کسی از کنارم رد میشود و به انگلیسی میگوید: پایان! و بلافاصله از من میپرسد اهل کجا هستم. میگویم ایران. و بعد به خودش اشاره میکند و میگوید بنگلادش. این سؤال و جواب بین من و یک برادر ترکیهای هم گذشت. یک پاکستانی هم همراه یک خانم که احتمالاً مادرش هست، از من جلو زدند. به خودم میگویم زنها هم اینجا میآیند. بچهها هم. بشریت هم!
ساعت هشت است و من در نزدیکی پناهگاه محمدم. همانجا که محمد و به تعبیر قرآن، همنشینش پناه گرفته بود و یک عنکبوت و دو کبوتر از او پاسداری و حفاظت کردند و نگذاشتند کسی به محمد نزدیک نشود. یک عنکبوت و دو کبوتر!
خوش به حال عنکبوتها! خوش به حال کبوترها! از آن موقع تا حالا اسم عنکبوت و اسم کبوتر در کنار اسم محمد قرار گرفته، محمد پیامبر عنکبوتها و کبوترها هم هست. محمد پیامبر همه است و رحمتی است برای همه جهانیان. محمد پیامبر کائنات است. محمد عشق خداست و خدا عشق محمد.
ساعت هشت و سیزده دقیقه است و من به قله رسیدهام. عرقها همچنان جاریاند. هر چه در جیبهایم از جنس کاغذ بوده با عرقهایم خیس شده.از دکهای که آنجاست کمی خرید میکنم.
ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه صبح روز جمعه 8/5/1389 است و من داخل غار ثور هستم.
.................
و به آنها که به ساحت ملکوتی تو جسارت میکنند باید گفت که از کبوتر و عنکبوت هم کمترند؛ کالانعام بل هم اضل