از یک بنده خدا هم که از قله برمی‏گردد می‏پرسم چقدر مانده که با انگشت شصت و سبابه‏اش اندازه یک لیوان را نشان می‏دهد و به من می‏فهماند که به مقصد نزدیکم و می‏توانم به دو پرتقال و یک نارنگی و بسته قند و آب معدنی که همراه دارم رحم نکنم، اما به هر حال باید احتیاط کرد! یک پرتقال را به یک پسر بچه پاکستانی که از کنارم رد شد دادم. من تازه به اندازه یک پسر بچه که از من جلو زد راه آمده‏ام.

یکی از دوستان می‏گفت: «پیامبر حقش بوده که خداوند این قدر تحویلش بگیرد.»

پرسیدم: «چطور؟»

گفت: «چون زحمت کشیده و این همه رنج برده.» واقعاً پیامبر اذیت شد. بیش از همه پیامبران. البته این ناراحتی به خاطر نپذیرفتن حق از سوی ابنای بشر بود و گر نه کسی به اندازه پیامبر در این عالم لذت هم نبرده است. لذت اینکه بدانی معشوقت هوایت را دارد و تو باید وقتی سنگبارانت می‏کنند یا دندان‏هایت را شکسته‏اند و بر اثر ضربات تیر و شمشیر، گوشه تیز کلاهخود آهنی در گوشتت فرو رفته، مرتب از او بخواهی که خدایا قومم را ببخش! نمی‏فهمند!

لذت اینکه همیشه احساس می‏کنی که عشق معشوقت هر روز به تو بیشتر و بیشتر می‏شود. لذت اینکه به خاطر رضایت معشوقت بارها و بارها در کام مرگ بروی و معشوق همواره به تو بگوید مراقب خودت باش! لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاَّ يَكُونُوا مُؤْمِنين؛ شايد تو از اينكه [مشركان‏] ايمان نمى‏آورند، جان خود را تباه سازى.‏؛ (سوره شعراء، آیه 3)مراقب خودت باش! طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏؛ طه!  قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى! (سوره طه، آیه 1 و 2) مراقب خودت باش!

لطف ازل با نفَسش هم‏نشین

رحمت حق نازکِش، او نازنین

لب به شکر خنده بیاراسته

امت خود را به دعا خواسته

 (مخزن الاسرار، نظامی)

از خودم می‏پرسم: «چرا باید این همه عرق بریزم و بروم تا غار ثور؟ که چه بشود؟» به ذهنم می‏رسد هاجر هفت بار دوید و هروله کرد تا برای اسماعیلش آب پیدا کند. خداوند هم سعی صفا و مروه را به نام او ثبت کرد. سعی هاجر مشکور باد.

محمد برای سیراب کردن بشر از این کوه بالا آمد، در احد مجروح شد و دندانش شکست و خونش بر زمین ریخت، در خندق عرقها ریخت و گرسنگی‏ها کشید و انجام داد آنچه را باید انجام می‏داد.

از خودم می‏پرسم: «آیا نباید جایگاه گامهای محمد چون قدمگاه هاجر مسعی و مصفا باشد؟ بالاخره مشهور است که عاقل را اشارتی کفایت می‏کند.»

خودم می‏گوید: «این حرف تو فقط یک تمثیل منطقی است.» می‏گویم: «به هر حال نمی‏گویم تو حرف مرا بپذیر، می‏گویم من اینطور فکر می‏کنم و زمزمه می‏کنم قدمگاه محمد مقدس است.»

در حال نوشتنم که کسی از کنارم رد می‏شود و به انگلیسی می‏گوید: پایان! و بلافاصله از من می‏پرسد اهل کجا هستم. می‏گویم ایران. و بعد به خودش اشاره می‏کند و می‏گوید بنگلادش. این سؤال و جواب بین من و یک برادر ترکیه‏ای هم گذشت. یک پاکستانی هم همراه یک خانم که احتمالاً مادرش هست، از من جلو زدند. به خودم می‏گویم زن‏ها هم اینجا می‏آیند. بچه‏ها هم. بشریت هم!

ساعت هشت است و من در نزدیکی پناهگاه محمدم. همانجا که محمد و به تعبیر قرآن، همنشینش پناه گرفته بود و یک عنکبوت و دو کبوتر از او پاسداری و حفاظت ‏کردند و نگذاشتند کسی به محمد نزدیک نشود. یک عنکبوت و دو کبوتر!

خوش به حال عنکبوت‏ها! خوش به حال کبوترها! از آن موقع تا حالا اسم عنکبوت و اسم کبوتر در کنار اسم محمد قرار گرفته، محمد پیامبر عنکبوت‏ها و کبوترها هم هست. محمد پیامبر همه است و رحمتی است برای همه جهانیان. محمد پیامبر کائنات است. محمد عشق خداست و خدا عشق محمد.

ساعت هشت و سیزده دقیقه است و من  به قله رسیده‏ام. عرق‏ها همچنان جاری‏اند. هر چه در جیب‏هایم از جنس کاغذ بوده با عرق‏هایم خیس شده.از دکه‏ای که آنجاست کمی خرید می‏کنم.

ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه صبح روز جمعه 8/5/1389 است و من داخل غار ثور هستم.

.................

و به آنها که به ساحت ملکوتی تو جسارت می‏کنند باید گفت که از کبوتر و عنکبوت هم کمترند؛ کالانعام بل هم اضل