انگار همین چند دقیقه قبل بود که این سیاهه‏ها بر دل سفید کاغذ نقش می‏بست و با اشک شسته میشد 

به نام خالق غم، به نام خالق فراق، به نام خالق عشق و به نام خالق همه مخلوقات

اینجا مسجد بهترین و عاشق‏ترین عاشق خدا، یعنی محمد است. من اکنون مهمان محمدم. هستی از نفس‏های محمد وجود یافته است و گل‏ها طراوتشان را از خنده‏های محمد دارند. نسیم به عشق دیدن روی محمد وزیدن گرفته و خورشید به عشق بوسیدن لبهای محمد طلوع کرده و ماه به خاطر تماشای محمد پا به آسمان گذاشته است.

ستاره‏ها را برق نگاه محمد سرجایشان میخ کوب کرده و درخت‏ها به این امید جوانه می‏زنند و می‏رویند می‏بالند که شاید روزی محمد از زیر سایه شان عبور کند.

زمین خلق شد تا تو بر آن قدم بگذاری محمدم! قطرات باران به جستجوی تو پا به زمین گذاشته‏اند. بشریت خلق شد تا بر تو سلام و درود بفرستد و شهادت بدهد که تو عشق خدایی و خدا عشق تو!

کوهها خلق شدند تا از تو درس ایستادگی و استقامت بیاموزند و چقدر این کوهها به خود می‏بالند که تو در دل یکی از آنها پناه گرفته‏ای و چقدر مباهات می‏کنند که تو در دل یکی از آنها به تبلیغ فطرت مبعوث شده‏ای. از آن روزی هم که به احد اشاره کردی و گفتی من این کوه را دوست دارم و این کوه هم مرا؛ با این کوهها اصلاً نمی‏شود حرف زد. خوش به حال کوه! خوش به حال احد! خوش به حال کوه ثور! خوش به حال غار ثور! خوش به حال کوه نور! خوش به حال غار حرا! خوش به حال کوه ابوقبیس! خوش به حال کوههای عالم!

تو آمده بودی که ما را عاشق کنی، اما دل کوهها انگار نرم‏تر از دل ما بود. انگار آنها زودتر مست می‏شدند تا ما. کوهها خیلی خوشحال بودند؛ اما طولی نکشید که کوهها احساس کردند زیر قدم‏های پرقدرتی قرار گرفته‏اند که تحمل سنگینی‏اش را ندارند، کوهها همه تن چشم شدند. یک زن را دیدند که از کوه نور مشغول بالا آمدن بود، کم کم بالا آمد تا به تو رسید. کوهها تازه فهمیدند که محمد، خود از لبخندهای خدیجه جان می‏گرد و در آغوش او به آرامش می‏رسد. خدیجه معشوق محمد بود. کوهها از تعجب نزدیک بود متلاشی شوند، آنها اصلاً نمی‏فهمیدند که یک زن می‏تواند چنین جایگاه بلندی داشته باشد که پا بر فرق کوهها بگذارد و از آنها بگذرد و در آغوش محمد جا بگیرد و محمد را تا آخر عمرش، حتی پس از مرگ شهادت‏گونه و پروانه‏وارش شیفته و شیدای خودش کند!

کوهها در برابر عظمت خدیجه سر بر سجده گذاشتند، هنوز سر برنداشته بودند که بار دیگر طنین صدای گامهای استوار و پر ابهتی را شنیدند. این گام‏ها همچون گام‏های خدیجه بود اما باشکوه‏تر و راسخ‏تر و باعظمت تر. کوهها این بار احساس کردند که ممکن است زیر این گامهای باصلابت نه متلاشی که به غبار بدل شوند که محمد به دادشان رسید و با اشاره مژگان، کوهها را سر پا نگه داشت. کوهها تا مرز جنون پیش رفتند وقتی دیدند تحمل قدم‏های کودکی را نداشته‏اند. علی بالا آمد، بالاتر و بالاتر تا در برابر محمد قرار گرفت، محمد علی را در آغوش گرفت و بویید و بوسید و زانو به زانویش نشاند و از دهان خودش چونان پرنده‏ای که در دهان جوجه‏اش غذا می‏گذارد، غذا گذاشت.

کوهها فهمیدند که نباید زود قضاوت کنند و حالا حالاها زیر پای بندگان خوب خدا، بال‏هایشان را بگشایند و سعی کنند آرامش خودشان را حفظ کنند. کوهها شنیدند که هنوز باید منتظر باشند و به این زودی‏ها خودشان را گم نکنند. از آن وقت تا حالا کوهها همه چشم شده‏اند و منتظرند.

محمدم! من هم منتظرم. محمدم! ما هم منتظریم. محمدم! به تو شکایت می‏کنم از تنهاییمان و زیادی دشمنانمان و از کمی یارانمان .

محمدم! چرا ما را تنها گذاشتی و رفتی؟ ما بی تو چه کنیم؟ درست است که حیات و ممات تو یکسان است اما از کودک لجوج زبان نفهمی مثل من که انتظار نداری این تساوی و دو طرف این تساوی را درک کند؟ این تساوی از پیچیده‏ترین معادلات ریاضی هم مشکل‏تر است، اگر مشکل‏تر نبود که ما را به خاطراین اعتقاد تکفیر نمی‏کردند! ما اهل وادی حس و خیالیم با وادی عقل هزاران فرسنگ فاصله داریم.

محمدم! خیلی ممنون که مثل عاقل‏ها با من حرف می‏زنی اما مخاطب تو عاقل نیست. عالم هم نیست. فقط یک کودک بازیگوش است که وصف خوبی‏های تو را شنیده و آمده که برایش اسباب بازی بخری. برایم اسباب بازی می‏خری؟ بعد با من بازی می‏کنی؟ قول می‏دهم موقع نماز بازی را تعطیل کنم تا مجبور نشوی بلال را بفرستی تا از خانه‏ات گردو بیاورد و تو خودت را با چند گردو از من بخری!

قیمت تو بیشتر از چند تا گردوست، این را من در همین چند قرن اخیر فهمیده‏ام باید دلار بدهی! من دلار می‏خواهم تا تو را بفروشم! می‏بینی وقتی پای معامله وسط می‏آید این کودک چقدر خوب مثل آدم بزرگ‏ها حرف می‏زند!

محمدم! کم کم موقع رفتن رسیده است و این کودک از تو که حکم مادرش را داری نمی‏تواند خداحافظی کند اما اگر قول بدهی برایش اسباب بازی بخری، کمتر اشک می‏ریزد، شاید هم دست از دامنت بردارد و شرش را کم کند.

راستش محمدم من اسباب بازی نمی‏خواهم. می‏دانی محمدم! می‏دانی عشق من! می‏دانی محبوبم! می‏دانی عزیز خدا! دلم برای خدا تنگ شده. مرا ببر پیش خدا. محمدم! تو با خدا آشنایی، به خدا بگو من طاقت اخم‏هایش را ندارم، اگر قرار باشد خدا با من حرف نزند و غضبناک نگاهم کند اول نهال امیدم پژمرده می‏شود و می‏خشکد و می‏میرد بعد هم خودم آتش می‏گیرم و می‏سوزم و خاکستر می‏شوم.

محمدم! به خدا بگو دوستش دارم

محمدم! به خدا بگو که به خاطر تو مرا و ما را ببخشد

محمدم اینها را به خدا بگو!

محمدم! وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ

محمدم! فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ

محمدم! به انداره آب‏های کره خاک با تو حرف دارم.

محمدم! یادم می‏ماند که به حرف‏هایم گوش دادی و یادم می‏ماند که حرف‏هایم را به خدا گفتی و یادم می‏ماند که تو پیامبر منی و من هر روز به تو سلام می‏دهم و تو هر روز جواب سلامم را می‏دهی و یادم می‏ماند که تو مرا به شهر و دیار و منزل و مسجد و مزار خودت دعوت کردی بی آنکه من لیاقت این ضیافت را داشته باشم.

عشق من! محمدم! خدا گفته است شما را رسول الله خطاب کنیم، مرا به خاطر این نافرمانی ببخش! محمدم!

راستی محمدم! من از دیار سلمان تو آمده‏ام از ایران! مرا پاکیزه بپذیر! قلبم را مشکن! دلم را مسوزان! امیدم را ناامید مکن و با دست خالی بازم مگردان! بگذار در خیال کودکانه‏ام خوش باشم که با تو حرف زده‏ام و تو با من حرف زده‏ای و به من قول داده‏ای که در بهشت همسایه دیوار به دیوار تو باشم؛ اگر به من قول ندهی که من حتماً در بهشت همسایه دیوار به دیوار توام، باهات قهر می‏کنم.

خدایا! به مردگانمان شادی و راحتی عطا کن!

خدایا! خواسته آنان که به ما گفته‏اند برایشان دعا کنیم و آنان که نگفته و نمی‏گویند که برایشان دعا کنیم برآورده ساز!

خدایا! خلعت مرگ را بر ما مبارک کن و وقتی مردیم ما را ببخش و در بهشت جایمان بده!

خدایا! تمام کسانی که آرزو دارند به این مکان مقدس بیایند و تمام کسانی که آرزو ندارند به این مکان مقدس بیایند، به اینجا دعوتشان کن!

خدایا! تمام چیزهایی که از تو خواسته‏ایم و نخواسته‏ایم و عقلمان نمی‏رسد که از تو بخواهیم به ما عنایت کن!

خدایا! حساب مادرم از تمام اموات و شهدا جداست، خودت هم می‏دانی؛ البته سوای اهل بیت علیهم السلام. بهترین و بالاترین درودها و رحمت‏های ویژه‏ات را بر مادرم بباران و او را غرق شادی و راحتی کن! به جان محمدت خدای من!

خدایا یک دعای دیگر هم دارم؛ «رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا» (سوره فرقان، آیه 74)

خدایا! این موجود حقیر فقیر نحیف و ضعیف را که به خودش جرأت داده و تو را مخاطب خویش قرار داده ببخش!

ساعت 14:45 می‏روم کنار بقیع. برای آخرین بار. دو تا عکس یادگاری هم می‏گیرم، یکی به طرف حرم رسول خدا و یکی به طرف حرم فرزندان رسول خدا. دو دقیقه‏ای عکس را ظاهر می‏کند و تحویل می‏دهد.

غمگینانه راه می‏افتم طرف هتل و گاه گاهی هم نگاهی به گنبد سبز حضرت رسول می‏کنم. معمولاً رفت و آمدم به حرم پیامبر از در جنوب غربی مسجد بود. در پنج A . الان هم به همان طرف در حرکتم.

.................

به خاطر جسارتی که در جاهلیت مدرن قرن ۲۱ به ساحت ملکوتی شما شده، شرمنده‏ایم و از شما عذر خواهیم. گرچه این خود نشانه نابودی جبهه کفر و شرک و استکبار است.

به آن سیاه اندیشان هم باید گفت:

کی شود دریا ز پوز سگ نجس

 کی شود خورشید از پف منطمس