در تاسوکی: چند روز گذشته است و ما از زابل آمدهایم. اما نمیدانم چرا دوست دارم اول از تاسوکی بنویسم. اینجا تاسوکی است. پیاده میشوم. احساس خوبی دارم. به بنای با شکوهی که در محل شهادت مردان نور ساختهاند نگاه میکنم و به عکسهایشان که قاب گرفتهاند و بر سر سفره هفت سین گذاشتهاند، زمزمه میکنم زمان همه چیز را کهنه میکند مگر خون شهید را.
به ساختمانهایی که اطراف ساختهاند سرک میکشم و با موبایل عکس میگیرم، متوجه چادری میشوم که چای صلواتی میدهد. بدم نمیآید که سر صبح یک چای ـ آن هم در تاسوکی ـ خودم را مهمان کنم. چای که برایم میریزد چشمم به دفتری میافتد که دست خط مهمانان تاسوکی را در آغوش گرفته است. ورق میزنم. هر کسی چیزی نوشته، از بعضی نوشتهها و هینطور چادر عکس میگیرم و بعد هم خودم چیزی در دفتر مینویسم.
بنده خدا که برایم چای ریخت، میگوید این ایام خیلی مسافر اینجا آمدهاند. میگویم از همین دفتر معلوم است، چون همه کسانی که آمدهاند یادداشت نکردهاند. میپرد وسط که بله همینطور است از هر ده نفر یکی!
میان سال است و آدم زحمت کشی به نظر میرسد. چای دوم را هم برایم میریزد و میگوید خیلی از مسافران از اینکه اینجا بوفه و رستوران نداشت تعجب میکردند. نمیدانم چرا بنده خدا فکر کرده بود من از بنیاد شهید آمدهام، این را وقتی متوجه شدم که گفت یک عکس هم در حال چای ریختن از من بگیر که به فلانی ـ و اسم رییس بنیاد شهید را گفت ـ نشان بدهی. تازه متوجه شدم کمبودها را هم به این دلیل به من گفته که فکری برای رفعشان بکنم! کمی قدم میزنم و فاتحهای میخوانم و نگاهم را در عکس شهدا گم میکنم.
***
در حیدر آباد: خیلی هوس کردهام به زیارت مزار «سردار دو ماهه تاسوعای چابهار» بروم. مزارش در یکی از روستاهای زابل است. به اتفاق «آقا رضا» برادر شهید نعمت و شهید حسینعلی پیغان عازم میشویم. روستا را پرسان پرسان پیدا میکنیم و پرسان پرسان هم قبرستان روستا را. چه مردم مهربان و صمیمی دارد این روستا!
هوا طعم بهار میدهد و جام دل انگیز غروب هم از خود، بی خودت میکندت !
نمیدانیم مزار ثنا و مادرش کدام است. از اینکه پرچمی را بر مزار شهیدان این روستا در اهتزاز نمیدیدم کمی جا خوردم. کمی گشتیم اما نتوانستیم مزار «ثنا پردل» و مادرش «سکینه سندگل» را پیدا کنیم. از پیرمردی با صفا پرسیدیم. نشانمان داد. دو قبر، به یک اندازه برای این دو بانو ساختهاند. به آقا رضا میگویم ای کاش قبر ثنا اندازه خودش بود! اندازه یک نوزاد دو ماهه! یا حداقل اندازه قبر زهرا؛ خواهر پنج ساله من.
دلم میخواهد سری هم به خانواده این دو شهید بزنم. به رضا میگویم. خانه را پیدا میکنیم و در میزنیم. این اولین بار است که به ملاقات یک خانواده شهید آمدهام. ما را نمیشناسند. اما خیلی مهربان و صمیمی سلام و علیک میکنند و تعارفمان میکنند. از حیاط آجر فرش میگذریم و وارد اتاقی میشویم. رضا شروع به صحبت میکند و کمی راجع به شهدا و ضعف امنیتی استان صحبت میکند.
پدر و پدربزرگ ثنا هم صحبت میکنند. میگویند عوامل انتحاری تاسوعای چابهار چهار نفر بودهاند، که یکیشان میوه فروش سر کوچهشان ـ در چابهار ـ بوده!
روحیهشان خوب است! خوب خوب!
پدر ثنا از موضوعی ناراحت است. میگوید وقتی خواستیم شهدا را از چابهار با هواپیما بفرستند زاهدان، گفتند همراه هر شهید هم یک نفر به عنوان همراه میفرستند، اما وقتی خواستیم ما هم همراه پیکر شهیدمان عازم شویم گفتند فقط شهدا! گفتیم شهدا فردا زاهدان هستند و ما روز بعد، اینطور که نمیشود. گفتیم پس اجازه نمیدهیم شهدایمان را ببرید! کسی که آنجا بود گفت جنازهها را بدهید که ببرند، کمی یخ هم بریزید رویشان که فاسد نشوند. پدر ثنا میگوید البته مشکل حل شد اما این حرف آن شخص خیلی برایم سخت گذشت و یاداوریاش ناراحتم میکند.
من هم که تا حالا گوش بودم، میگویم شما چون دو شهید داشتهاید، انشاءالله دو برابر دیگران هم پیش خدا اجر دارید و ادامه میدهم: ذات شیعه ظلم ستیز است و به شیشهای میماند که هر چه شکستهتر شود تیزتر میشود. نگفتم که روستای حیدرآباد سه شهید داشت که با ثنا و مادرش میشدند پنج شهید.
***
در زابل: با حاج آقای ناظری خدمت حجت الاسلام و المسلمین بیانی هم رسیدیم. حاج آقای بیانی با حکم امام خمینی از سال شصت تا هشتادوسه امام جمعه زابل بودهاند. از حاج آقا وقت میگیرم برای مصاحبه راجع به فرزند شهیدشان «محمد کاظم بیانی». شهید هفده سالهای که پیکرش هفده سال در رملهای «شرهانی» مفقود بود! بعد هم با تسبیحش شناسایی شد، تسبیحی با دانههایی به رنگ بیرنگ آب و نخ سبز که بعد از این همه مدت سالمِ سالم بود و در جانماز حاج آقا جا خوش کرده بود؛ تسبیحی که هنوز چند قطره از خون شهید را در خود به یادگار نگهداشته بود! مصاحبه را در ابنا ـ بعداً که آماده شد ـ خواهید دید.
فکرش را نمیکردم اصل وصیتنامه را بدهد! اما حاج آقای بیانی اصل وصیتنامه پسرش را هم که بیست و هشت سال نگهداشته بود به من داد. من هم دادم به «آقا مهدی عزیز» که اسکن گرفت و برگرداندمش خدمت حاج آقا.
***
در زابل: به مدرسه دوران ابتداییام هم سر زدم که تماماً کوبیده شده بود ساختمانی نو، جایش را غصب کرده بود.
خدایا خاطراتم!
رفتم مدرسه راهنماییام، آنجا هم ساختمانی نو بیشتر حیاط مدرسه را گرفته بود. یک تیغه هم کشیده بودند؛ درست جلوی کلاس من؛ دوم شهید باهنر!
چه بی رحم!
***
در زابل: کلاس اول بودم. درسمان رسیده بود حرف «پ». پ مثل پرویز! شاطر نانوایی محلمان هم اسمش پرویز بود، آن موقع با خودم میگفتم اگر میفهمید اسمش را در کتاب فارسی ما نوشتهاند حتماً خیلی خودش را میگرفت.
صبح زود بود و ما جوّ گیر شده و برای خرید نان سنگک راهی نانوایی شدیم. هنوز پرویز شاطر بود!
***
در روستای علی اکبر: خودم را به هر زحمتی که هست، همراه «آقا جلیل» میرسانم به مزار «شهید محمد شاهبازی» که صد البته پروازش از همه شاهینها و شاهبازها بیشتر بود! در قبرستان روستای «علی اکبر» برای شهدا بناهای زیبایی ساختهاند. چند نفر دیگر هم از شهدای تاسوکی اینجا آرمیدهاند.
***
در ادیمی: الان کوچکترین شهید این مزار، «علی صیاد» است. وقتی به عکسش ـ که در موزه روباز شهدا قرار دارد ـ نگاه میکنی، متوجه میشوی غیر از دندانهای جلویش، بقیه دندانها فرصت رویش نیافتهاند. فدای یک تار موی علی اضغر حسین _ علیهما السلام _
اینجا مزار شهدای ادیمی است. جایی که خیلی وقتها پیش که نه اطراف قبرهای شهدا را سنگهای مرمر دربر نگرفته بود و از سقاخانه و حسینیه و مرکز فرهنگی و وضوخانه و سر در و جمعیت چند هزار نفری مردم در سالگشت شهدا و چاپ ویژه نامه و چه و چه و چه هیچ خبری نبود، برای اولین بار همراه مادرم ـ که الان در همین آرامگاه آرام گرفته ـ آمدم، غریبانه رفتیم سر مزار شهید حسینعلی، برادر شهید روحانی تاسوکی، نعمت الله پیغان. خودمانیم ها، چه زود گذشت!
***
در زاهدان: جبل الشهدا هم درختکاری شده و در حال ساخت و ساز و تعمیر به سر میبرد. وقتی مقام معظم رهبری برای اولین بار به جبل الشهدا آمد، از ماشین که پیاده شد، مسئولینی که همراه ایشان بودند فکر میکردند آقا از همین پایین برای پنج شهید گمنام آرمیده در آن، فاتحهای میخواند و برمیگردد.
مسئولین چند باره از آقا عقب ماندند!
***
در زاهدان: مزار شهدای زاهدان پر شهید است. شهدای مسجد جامع، شهدای مسجد امام علی، شهدای تاسوکی، شهدای صندوق مهر، شهدای خیابان بزرگمهر، شهدای جنگ و ...
در میانشان کودک و زن و پیر و جوان حضور دارند؛ هیهات که «بسیجی» میدان را خالی کند.
***
جاهای دیگری هم میخواستم بروم که نشد. از دوستان و آشنایانی هم باید خدمتشان میرسیدم و نشد، عذرخواهی میکنم. انشاءالله دفعه بعد.