شهید کاظم بیانی: می‏روم تا فرداها را زیباتر بسازم

فکرش را نمی‏کردم اصل وصیتنامه را بدهد! اما حاج آقای بیانی اصل وصیتنامه پسرش را هم که بیست و هشت سال نگهداشته بود به من داد. من هم دادم به «آقا مهدی عزیز» که اسکن گرفت و برگرداندمش خدمت حاج آقا.
«شهید محمد کاظم بیانی» دو وصیتنامه یکی در تاریخ 61/11/21 و دیگری در تاریخ 9/12/60 نوشته است، در اینجا متن این دو وصیتنامه به همراه تصاویری از اصل آنها آمده است.
 

 

 

تصویری از اصل وصیتنامه دوم شهید «محمدکاظم بیانی»

 

 

متن این وصیتنامه از این قرار است:

باسمه تعالی

وصیت‏نامه کاظم بیانی

مورخه 9/12/60

مبارك باد بر كشور عزيز ايران و بر ملت شريف، رزمندگانى چنين قدرتمند و عاشقانى چنين محو جمال ازلى و سربازانى چنين دلباخته كه شهادت را آرزوى نهايى خود و جانبازى در راه محبوب را آرمان اصيل خويش مى‏دانند. افتخار بر رزمندگانى كه جبهه‏هاى نبرد را با مناجات خويش و راز و نياز با محبوب خود عطرآگين نموده‏اند. (امام خمینی)

صفحات تاریخ شکوهمند انقلاب خونبار اسلامی ملت قهرمان و مسلملن ایران چنان به سرعت ورق می‏خورد که که تحلیل‏گران و وقایع‏نگاران فرصت تأمل و تحلیل و تفکر در ماهیت وقایع و کنه حوادث شگرف  (چند کلمه ناخوانا) از دیگری اتفاق می‏افتد نمی‏دهد. هر ورقی از این دفتر خونبار لبریز از شهادت‏ها (ناخوانا) ایثارها و از خودگذشتگی‏ها و حماسه آفرین‏های بزرگی است که در مبارزه حق با باطل خبر از فتح بزرگی می‏دهد که این فتح بزرگ به دست توانای دلیر حماسه آفرینان خط خون در برابر چشمان حیرت‏زده و بهت‏زده جهانیان به نمایش درخواهد آمد، چرا که این قرن، قرن غلبه مستضعفان بر تمامی مستکبران و سرکرده‏های ظلم و ستم و کفر و نفاق خواهد بود.

هان! ای مستضعفان دنیا! نظر افکنید بر نظامی نوپا و مظلوم که چگونه مورد حمله تمام دشمنان، دشمنان خارجی و دشمنان داخلی (منافقان) قرار گرفته. هان! نظر افکنید بر قرآن و اسلام که به قول امام مظلوم قرار گرفته. اما بدانید که این مظلومیت دیری نخواهد پایید چرا که فرزندان ایران اسلامی به صلابت «طور» {و} «احد» به مقاومت ایستاده‏اند و دلیرانه به پیشروی خویش در مبارزه بی‏امان خود با چپاولگران آدوخوار ادامه خواهند داد. و روزی فراخواهد رسید که تمامی دنیا در لوای پرچم الله اکبر مجتمع خواهند شد.

این نکته را می‏خواهم اضافه کنم که به خاطر احساس وظیفه و مسئولیت شرعی، من دست از کلاس درس کشیدم و با رغبت و رضای خاطر به جبهه می‏روم، چرا که گوشه‏ای از وطن اسلامی‏ام در چنگال خصم می‏سوزد چرا که باید خاکی باشد که بر صحنش بنشینیم و درس بخوانیم. می‏رویم به جبهه تا در مدرسه‏ای دیگر به بزرگی تمام ایران از خونین شهر تا بلندای الله اکبر و از آنجا تا چزابه و گیلان غرب درس معرفت، درس عشق، ایثار و شجاعت بیاموزیم. می‏روم تا فرداها را زیباتر سازیم تا اینکه فردا کودک خوزستانی بی‏دغدغه و بدون ترس از آتش خمپاره و تانک در کلاس درس بیاموزد آنچه را که به آن نیازمندیم. به جبهه می‏رویم تا به دنیای به خواب رفته اعلام کنیم که تنها ارتش ایران نیست که می‏جنگد که هر ایرانی و هر دانش‏آموز، جنگجو و تکاور دلیری هست که در راه استقلال و حیثیت اسلامی‏اش تا پای جان خواهد جنگید. در خاتمه سلامتی همه را از خدا خواهانم و چند نکته را که مربوط به زندگی خصوصی خودم می‏شود شرح می‏دهم و از بازماندگان بالاخص پدرم می‏خواهم که به آنها عمل نماید.

1.                   اگر توفیق شهادت یافتیم و شهادت نصیب ما شد، از خانواده‏ام می‏خواهم که مرا در مشهد در جوار سایر اقوام و دوستان شهیدم دفن نمایند. 

2.                   از پدرم می‏خواهم که برای آمرزش روحم دعا کند و نماز برایم بخواند و قرآن تلاوت نماید. 

محمد کاظم بیانی 

60/12/9    

......................

- از آنجا که وصیت نامه اصلی شهید (یعنی وصیت نامه 21 /11/61) خوانا نبود، فقط تصاویر بخشهای خوانا و واضح آن حضورتان تقدیم شد. 

 

.... اگر تصاویر نمایش داده نمی‏شود ر.ک: خبرگزاری اهل بیت علیهم السلام - ابنا

ادامه نوشته

شهید هفده‏ساله‏ای که 17 سال مفقودالاثر بود؛ کسی زنده‏تر از شهید نیست

 

از حاج آقا وقت می گیرم برای مصاحبه راجع به فرزند شهیدشان «محمد کاظم بیانی». شهید هفده ساله‏ای که پیکرش هفده سال در رمل‏های «شرهانی» مفقود بود! بعد هم با تسبیحش شناسایی شد، تسبیحی با دانه‏هایی به رنگ بی‏رنگ آب و نخ سبز که بعد از این همه مدت سالمِ سالم بود و در جانماز حاج آقا جا خوش کرده بود؛ تسبیحی که هنوز چند قطره از خون شهید را در خود به یادگار نگهداشته بود!

ابنا: خاطره دیگری هم از شهید کاظم در ذهن دارید؟

در نجف اشرف که بودیم نماز جماعت آیت الله خمینی می‏رفتیم در مدرسه آیت الله بروجردی. ایشان هم همراه من می‏آمد نماز. حضرت امام به نحو خیلی ساده‏ای و تک و تنها رفت و آمد می‏کرد و تنها می‏آمد و تنها می‏رفت. خیلی ساده.

یک روز که امام طرف منزل می‏رفت، منزل ما هم همان طرفها بود. دست شهید در دستم بود که دیدم دستش را از دستم رها کرد و چیزی را از روی زمین برداشت. دیدم ایشان یک، یک دیناری پیدا کرده، گفتم چرا برداشتی؟ حالا هم که برداشته‏ای مال تو نیست و باید به مجتهد بدهی. پرسید مجتهد کیست؟ حضرت امام چند قدمی از ما جلوتر بود، گفتم آن آقا که جلوتر از ماست مجتهد است. کمی قدمهایمان را  تند کردیم و خودمان را به امام رساندیم. به امام ماجرا گفتم و عرض کردم حالا پسرم می‏خواهد آن یک دینار را خدمت شما تقدیم کند. حضرت امام هم یک دینار را گرفت و در جیبش گذاشت و دست کرد در جیب دیگرش و دو دینار داد به کاظم. این تشویق همواره در ذهن کاظم بود.

اولین سال پس از پیروزی انقلاب من و کاظم هم رفتیم جماران برای دیدار امام. ملاقات تمام شد و ما باید می‏رفتیم که  دیدم کاظم ایستاده و به امام نگاه می‏کند، پرسیدم چرا ایستاده‏ای؟ برویم! رو کرد به من و گفت مگر این امام همان امام نیست که به من دو دینار را داد. گفتم چرا. با لبخند گفت پس چرا الان از آن پولهایی که کنار میزش هست به من نداد! علاقه‏اش به امام عجیب بود.

ادامه نوشته

زمان همه چیز را کهنه می‏کند مگر خون شهید را

در تاسوکی: چند روز گذشته است و ما از زابل آمده‏ایم. اما نمی‏دانم چرا دوست دارم اول از تاسوکی بنویسم. اینجا تاسوکی است. پیاده می‏شوم. احساس خوبی دارم. به بنای با شکوهی که در محل شهادت مردان نور ساخته‏اند نگاه می‏کنم و به عکس‏هایشان که قاب گرفته‏اند و بر سر سفره هفت سین گذاشته‏اند، زمزمه می‏کنم زمان همه چیز را کهنه می‏کند مگر خون شهید را. 

به ساختمان‏هایی که اطراف ساخته‏اند سرک می‏کشم و با موبایل عکس می‏گیرم، متوجه چادری می‏شوم که چای صلواتی می‏دهد. بدم نمی‏آید که سر صبح یک چای ـ آن هم در تاسوکی ـ خودم را مهمان کنم. چای که برایم می‏ریزد چشمم به دفتری می‏افتد که دست خط مهمانان تاسوکی را در آغوش گرفته است. ورق می‏زنم. هر کسی چیزی نوشته، از بعضی نوشته‏ها و هینطور چادر عکس می‏گیرم و بعد هم خودم چیزی در دفتر می‏نویسم.

بنده خدا که برایم چای ریخت، می‏گوید این ایام خیلی مسافر اینجا آمده‏اند. می‏گویم از همین دفتر معلوم است، چون همه کسانی که آمده‏اند یادداشت نکرده‏اند. می‏پرد وسط که بله همینطور است از هر ده نفر یکی!

میان سال است و آدم زحمت کشی به نظر می‏رسد. چای دوم را هم برایم می‏ریزد و می‏گوید خیلی از مسافران از اینکه اینجا بوفه و رستوران نداشت تعجب می‏کردند. نمی‏دانم چرا بنده خدا فکر کرده بود من از بنیاد شهید آمده‏ام، این را وقتی متوجه شدم که گفت یک عکس هم در حال چای ریختن از من بگیر که به فلانی ـ و اسم رییس بنیاد شهید را گفت ـ نشان بدهی. تازه متوجه شدم کمبودها را هم به این دلیل به من گفته که فکری برای رفعشان بکنم! کمی قدم می‏زنم و فاتحه‏ای می‏خوانم و نگاهم را در عکس شهدا گم می‏کنم.

***

در حیدر آباد: خیلی هوس کرده‏ام به زیارت مزار «سردار دو ماهه تاسوعای چابهار» بروم. مزارش در یکی از روستاهای زابل است. به اتفاق «آقا رضا» برادر شهید نعمت و شهید حسینعلی پیغان عازم می‏شویم. روستا را پرسان پرسان پیدا می‏کنیم و پرسان پرسان هم قبرستان روستا را. چه مردم مهربان و صمیمی دارد این روستا!

هوا طعم بهار می‎‏دهد و جام دل انگیز غروب هم از خود، بی خودت می‏کندت !

 نمی‏دانیم مزار ثنا و مادرش کدام است. از اینکه پرچمی را بر مزار شهیدان این روستا در اهتزاز نمی‏دیدم کمی جا خوردم. کمی گشتیم اما نتوانستیم مزار «ثنا پردل» و مادرش «سکینه سندگل» را پیدا کنیم. از پیرمردی با صفا پرسیدیم. نشانمان داد. دو قبر، به یک اندازه برای این دو بانو ساخته‏اند. به آقا رضا می‏گویم ای کاش قبر ثنا اندازه خودش بود! اندازه یک نوزاد دو ماهه! یا حداقل اندازه قبر زهرا؛ خواهر پنج ساله من.

دلم می‏خواهد سری هم به خانواده این دو شهید بزنم. به رضا می‏گویم. خانه را پیدا می‏کنیم و در می‏زنیم. این اولین بار است که به ملاقات یک خانواده شهید آمده‏ام. ما را نمی‏شناسند. اما خیلی مهربان و صمیمی سلام و علیک می‏کنند و تعارفمان می‏کنند. از حیاط آجر فرش می‏گذریم و وارد اتاقی می‏شویم. رضا شروع به صحبت می‏کند و کمی راجع به شهدا و ضعف امنیتی استان صحبت می‏کند.

پدر و پدربزرگ ثنا هم صحبت می‏کنند. می‏گویند عوامل انتحاری تاسوعای چابهار چهار نفر بوده‏اند، که یکی‏شان میوه فروش سر کوچه‏شان ـ در چابهار ـ بوده!

روحیه‏شان خوب است! خوب خوب!

پدر ثنا از موضوعی ناراحت است. می‏گوید وقتی خواستیم شهدا را از چابهار با هواپیما بفرستند زاهدان، گفتند همراه هر شهید هم یک نفر به عنوان همراه می‏فرستند، اما وقتی خواستیم ما هم همراه پیکر شهیدمان عازم شویم گفتند فقط شهدا! گفتیم شهدا فردا زاهدان هستند و ما روز بعد، اینطور که نمی‏شود. گفتیم پس اجازه نمی‏دهیم شهدایمان را ببرید! کسی که آنجا بود گفت جنازه‏ها را بدهید که ببرند، کمی یخ هم بریزید رویشان که فاسد نشوند. پدر ثنا می‏گوید البته مشکل حل شد اما این حرف آن شخص خیلی برایم سخت گذشت و یاداوری‏اش ناراحتم می‏کند.

من هم که تا حالا گوش بودم، می‏گویم شما چون دو شهید داشته‏اید، انشاءالله دو برابر دیگران هم پیش خدا اجر دارید و ادامه می‏دهم: ذات شیعه ظلم ستیز است و به شیشه‏ای می‏ماند که هر چه شکسته‏تر شود تیزتر می‏شود. نگفتم که روستای حیدرآباد سه شهید داشت که با ثنا و مادرش می‏شدند پنج شهید.

***

در زابل: با حاج آقای ناظری خدمت حجت الاسلام و المسلمین بیانی هم رسیدیم. حاج آقای بیانی با حکم امام خمینی از سال شصت تا هشتادوسه امام جمعه زابل بوده‏اند. از حاج آقا وقت می‏گیرم برای مصاحبه راجع به فرزند شهیدشان «محمد کاظم بیانی». شهید هفده ساله‏ای که پیکرش هفده سال در رمل‏های «شرهانی» مفقود بود! بعد هم با تسبیحش شناسایی شد، تسبیحی با دانه‏هایی به رنگ بی‏رنگ آب و نخ سبز که بعد از این همه مدت سالمِ سالم بود و در جانماز حاج آقا جا خوش کرده بود؛ تسبیحی که هنوز چند قطره از خون شهید را در خود به یادگار نگهداشته بود! مصاحبه را در ابنا ـ بعداً که آماده شد ـ خواهید دید.

فکرش را نمی‏کردم اصل وصیتنامه را بدهد! اما حاج آقای بیانی اصل وصیتنامه پسرش را هم که بیست و هشت سال نگهداشته بود به من داد. من هم دادم به «آقا مهدی عزیز» که اسکن گرفت و برگرداندمش خدمت حاج آقا.

***

در زابل: به مدرسه دوران ابتدایی‏ام هم سر زدم که تماماً کوبیده شده بود ساختمانی نو، جایش را غصب ‏کرده بود.

خدایا خاطراتم!

رفتم مدرسه راهنمایی‏ام، آنجا هم ساختمانی نو بیشتر حیاط مدرسه را گرفته بود. یک تیغه هم کشیده بودند؛ درست جلوی کلاس من؛ دوم شهید باهنر!

چه بی رحم!

***

در زابل: کلاس اول بودم. درسمان رسیده بود حرف «پ». پ مثل پرویز! شاطر نانوایی محلمان هم اسمش پرویز بود، آن موقع با خودم می‏گفتم اگر می‏فهمید اسمش را در کتاب فارسی ما نوشته‏اند حتماً خیلی خودش را می‏گرفت.

صبح زود بود و ما جوّ گیر شده و برای خرید نان سنگک راهی نانوایی شدیم. هنوز پرویز شاطر بود!

***

در روستای علی اکبر: خودم را به هر زحمتی که هست، همراه «آقا جلیل» می‏رسانم به مزار «شهید محمد شاهبازی» که صد البته پروازش از همه شاهین‏ها و شاهبازها بیشتر بود! در قبرستان روستای «علی اکبر» برای شهدا بناهای زیبایی ساخته‏اند. چند نفر دیگر هم از شهدای تاسوکی اینجا آرمیده‏اند.

***

در ادیمی: الان کوچک‏ترین شهید این مزار، «علی صیاد» است. وقتی به عکسش ـ که در موزه روباز شهدا قرار دارد ـ  نگاه می‏کنی، متوجه می‏شوی غیر از دندان‏های جلویش، بقیه دندان‏ها فرصت رویش نیافته‏اند. فدای یک تار موی علی اضغر حسین _ علیهما السلام _

اینجا مزار شهدای ادیمی است. جایی که خیلی وقت‏ها پیش که نه اطراف قبرهای شهدا را سنگ‏های مرمر دربر نگرفته بود و از سقاخانه و حسینیه و مرکز فرهنگی و وضوخانه و سر در و جمعیت چند هزار نفری مردم در سالگشت شهدا و چاپ ویژه نامه و چه و چه و چه هیچ خبری نبود، برای اولین بار همراه مادرم ـ که الان در همین آرامگاه آرام گرفته ـ آمدم، غریبانه رفتیم سر مزار شهید حسینعلی، برادر شهید روحانی تاسوکی، نعمت الله پیغان. خودمانیم ها، چه زود گذشت!

***

در زاهدان: جبل الشهدا هم درخت‏کاری شده و در حال ساخت و ساز و تعمیر به سر می‏برد. وقتی مقام معظم رهبری برای اولین بار به جبل الشهدا آمد، از ماشین که پیاده شد، مسئولینی که همراه ایشان بودند فکر می‏کردند آقا از همین پایین برای پنج شهید گمنام آرمیده در آن، فاتحه‏ای می‏خواند و برمی‏گردد.

مسئولین چند باره از آقا عقب ماندند!

***

در زاهدان: مزار شهدای زاهدان پر شهید است. شهدای مسجد جامع، شهدای مسجد امام علی، شهدای تاسوکی، شهدای صندوق مهر، شهدای خیابان بزرگ‏مهر، شهدای جنگ و ...

در میانشان کودک و زن و پیر و جوان حضور دارند؛ هیهات که «بسیجی» میدان را خالی کند.

***

جاهای دیگری هم می‏خواستم بروم که نشد. از دوستان و آشنایانی هم باید خدمتشان میرسیدم و نشد، عذرخواهی میکنم. انشاءالله دفعه بعد.

 

آخرين منزل ماه؛ هامون به خون نشست...

 اين چشمان؛ ضريح دل طوفاني من بود هر روز كه دستانم در شبكه‌هاي چشمانت گره مي‌خورد و در تو به اجابت مي‌رسيدم. آن شب را خوب يادم هست كه مردمك چشمانت "سوگواره‌"ي دل من شده بود، دلم آشوب بود و اضطراب امّا باز اين چشمان زيباي تو بود كه تسلّايم مي‌داد. آن شب خوب يادم هست كه نواراني شده بودي. "ماه پاره‌ائي" در حال خسوف. من چه مي‌دانستم اين آرامش تو، اين لبخندهاي بي نهايت، اين نگاه‌هاي پر از مهر تا لحظاتي ديگر در سياهي جاده آسفالته‌ي داغ به خون مي‌نشينند. عجب شبي بود آن شب. من "هاجر" بودم و تو "اسماعيل"  من با "زينب" بودم و تو با "حسين"؛ جاده پر بود از "حرمله"‌ها، "شمر"ها، "ابن زياد"ها. من تاريخ خوانده‌ام و "زينب سلام الله" عليها را ديده‌ام كه در ميانه‌ي نامردهاي تاريخ براي نجات" حسین ش" از "خيمه‌گاه تا قتلگاه" چگونه "سعی"می کرد..

 من براي نجات تو؛ نعمت جان! آن شب تمام "سعي" خودم را كردم. چندين‌بار ، چندين بار از اين سوي جاده آسفالته تا كيلومترها آن طرف‌تر به اميدي دويدم. نفس نفس زنان در حال تلاش براي كمك به تو بودم امّا همين كه صداي تير "حرمله‌‌"ها به گوش رسيد، همين كه آتش از ميانه‌ي "گودي قتلگاه"، گََُر گرفت. فهميدم كه كار تمام است، فهميدم كه خون آرام آرام و بي‌قرار از منفذهاي چشمانت بر خاك "تاسوكي" بوسه مي‌زنند، فهميدم كه دستها و پاهايت به هم زنجير شده‌اند و اين دست پا زدنت نه براي زجري بوده است كه مي كشيدي كه حتم تب داغ رسيدن به معشوق بوده، درست مثل كودكي كه پاهايش را با سماجت تمام بر زمين مي‌كوبد؛ تا چيزي را كه خواسته به او بدهند. تو "حسين" را خواسته بودي و حال خود حسين شده بودي. حسين من. عجب شگوهي داشت اين مراسم رسيدن تو به معشوق.

 من بالاي "تل زينبيه" بودم و همه چيز را مي‌ديدم. من" زينب" نبودم امّا براي لحظه‌ائي براي كسري از ثانيه شبيه "زينب" سلام الله عليها شدم. من از او آموختم كه همه چيز را بايد زيبا ديد. من زيبا مي‌ديدم دست پا زدنت را و "فريادي" كه در حلقومت  " آه" شد.

 

من در زير شعله‌هاي آتش "خيمه‌گاه"...

  "حسينم"  را در " گودی قتلگاه " ديدم؛

" نعمتم" را  "ِماهم" را كه در آخرين منزل به خسوف مي‌نشست...

منبع: ویرجینیا (پاتوق دانشجوئی بچه های حدیث)

هامون در خون

حامد صفوی شاملو

مي‌خواهم براي "هامون در خون" بنويسم اما چگونه بنویسم؟!

چگونه در این عمق منجلاب دنیا ازآسمان و افلاکیان بنویسم؟!

چگونه از آنانی بنویسم که عند ربهم یرزقونند؟!

                                                 ***

هرسال اسفند برای خیلیها بوی بهار رو به همراه میاره ، بوی حیات.

برای من هم!

اسفند که میاد یاد و خاطره اسطوره‌های بدر و خیبر ، فدائیان روح الله، افلاکیان خاک نشین ذهن منو پُر میکنه.

اما از 5 سال پیش، قصّه کمی عوض شد و "شهيد نعمت الله" که جزو اولین شهدای "جنگ تحلیلی"! بود به این لیست اضافه شد.

راستش نمی‌تونم چیزی بنویسم، چون اصلا اهلیت این کار رو ندارم و نمیدونم چی بنویسم!

از لبخندهای کوتاه اماعمیقش؟ ازاخلاص واقعی در عملش؟ از متانت و وقارش؟ از حیا و نجابتش؟ از زیبایی و خاکی بودنش؟ از هدفمندی و تکلیف محوریش؟ از علت آخرین سفرش؟ از آخرین دست نوشته‌اش؟ از آخرین لحظات قبل شهادتش؟ از نگاه معصومانه و البته پر از ...

چي بنويسم؟! از دختر پنج ساله یتیمش؟ از استواری همسر مظلومش؟ ازنفرین‌های مادرش ؟ از بی توجهی همه خصوصآ مسئولین دانشکده به "او  و راهش"؟ از چی؟!

"نعمت" رفت! و  ما هم می رویم ! و قطعا روزی همه باید در پیشگاه حضرت حق پاسخگوی این "نعمات" باشیم!!!

امّا !

چرا پس از 5 سال هنوز در دانشکده علوم حدیث نامی و نشانی از او نیست؟!

چرا نمی‌گویند که او برای مقابله "علمی" و "عملی" با وهابیت خبیث به آنجا می‌رفت و به شهادت رسید؟!

چرا نمی‌گویند اگر آن اقدام خاص " نعمت الله" درآن حادثه نبود، مطمئنآ جنایت تاسوکی به آنجا ختم نمی‌شد؟!

چرا هیچ خبری از خانواده اولین و " تنها شهید دانشکده" نمی‌گیرند؟!

و صدها چرای دیگر که البته جواب خیلی از آنها در این مدت معلوم شده است!

 و نکته آخر اینکه :

اگر چند سال قبل "نعمت الله پیغان" - این دانشجویی که نه تنها از همکلاسی‌ها بلکه از تمام اساتیدش در عمل پیشی گرفت و راه هزار شب را به یک شب طی کرد- در مقابل وهابیت ملعون در منطقه سیستان جانش را کف دستش نهاد و به میدان مقابله رفت، حتما و یقینا اگر امروز بود باز هم در راه دفاع از اسلام ناب محمدی، برسر فتنه گران و سران مزدور آنان که می‌خواستند انقلاب را به ثمن بخس به اجانب بفروشند فریاد می‌کشید و پرچم " اهل بیت" را نه در حرف که با عمل و نثار خون خود حفظ می‌کرد و نمی‌گذاشت به راه امام و شهدا و به ولایت فقیه آسیبی برسد!!!

راستی : کاش قدر این خونها را بدانیم! البته در عمل!!!

منبع: ویرجینیا (پاتوق دانشجوئی بچه های حدیث)