هامون در خون
حامد صفوی شاملو
ميخواهم براي "هامون در خون" بنويسم اما چگونه بنویسم؟!
چگونه در این عمق منجلاب دنیا ازآسمان و افلاکیان بنویسم؟!
چگونه از آنانی بنویسم که عند ربهم یرزقونند؟!
***
هرسال اسفند برای خیلیها بوی بهار رو به همراه میاره ، بوی حیات.
برای من هم!
اسفند که میاد یاد و خاطره اسطورههای بدر و خیبر ، فدائیان روح الله، افلاکیان خاک نشین ذهن منو پُر میکنه.
اما از 5 سال پیش، قصّه کمی عوض شد و "شهيد نعمت الله" که جزو اولین شهدای "جنگ تحلیلی"! بود به این لیست اضافه شد.
راستش نمیتونم چیزی بنویسم، چون اصلا اهلیت این کار رو ندارم و نمیدونم چی بنویسم!
از لبخندهای کوتاه اماعمیقش؟ ازاخلاص واقعی در عملش؟ از متانت و وقارش؟ از حیا و نجابتش؟ از زیبایی و خاکی بودنش؟ از هدفمندی و تکلیف محوریش؟ از علت آخرین سفرش؟ از آخرین دست نوشتهاش؟ از آخرین لحظات قبل شهادتش؟ از نگاه معصومانه و البته پر از ...
چي بنويسم؟! از دختر پنج ساله یتیمش؟ از استواری همسر مظلومش؟ ازنفرینهای مادرش ؟ از بی توجهی همه خصوصآ مسئولین دانشکده به "او و راهش"؟ از چی؟!
"نعمت" رفت! و ما هم می رویم ! و قطعا روزی همه باید در پیشگاه حضرت حق پاسخگوی این "نعمات" باشیم!!!
امّا !
چرا پس از 5 سال هنوز در دانشکده علوم حدیث نامی و نشانی از او نیست؟!
چرا نمیگویند که او برای مقابله "علمی" و "عملی" با وهابیت خبیث به آنجا میرفت و به شهادت رسید؟!
چرا نمیگویند اگر آن اقدام خاص " نعمت الله" درآن حادثه نبود، مطمئنآ جنایت تاسوکی به آنجا ختم نمیشد؟!
چرا هیچ خبری از خانواده اولین و " تنها شهید دانشکده" نمیگیرند؟!
و صدها چرای دیگر که البته جواب خیلی از آنها در این مدت معلوم شده است!
و نکته آخر اینکه :
اگر چند سال قبل "نعمت الله پیغان" - این دانشجویی که نه تنها از همکلاسیها بلکه از تمام اساتیدش در عمل پیشی گرفت و راه هزار شب را به یک شب طی کرد- در مقابل وهابیت ملعون در منطقه سیستان جانش را کف دستش نهاد و به میدان مقابله رفت، حتما و یقینا اگر امروز بود باز هم در راه دفاع از اسلام ناب محمدی، برسر فتنه گران و سران مزدور آنان که میخواستند انقلاب را به ثمن بخس به اجانب بفروشند فریاد میکشید و پرچم " اهل بیت" را نه در حرف که با عمل و نثار خون خود حفظ میکرد و نمیگذاشت به راه امام و شهدا و به ولایت فقیه آسیبی برسد!!!
راستی : کاش قدر این خونها را بدانیم! البته در عمل!!!