آخرين منزل ماه؛ هامون به خون نشست...
من براي نجات تو؛ نعمت جان! آن شب تمام "سعي" خودم را كردم. چندينبار ، چندين بار از اين سوي جاده آسفالته تا كيلومترها آن طرفتر به اميدي دويدم. نفس نفس زنان در حال تلاش براي كمك به تو بودم امّا همين كه صداي تير "حرمله"ها به گوش رسيد، همين كه آتش از ميانهي "گودي قتلگاه"، گََُر گرفت. فهميدم كه كار تمام است، فهميدم كه خون آرام آرام و بيقرار از منفذهاي چشمانت بر خاك "تاسوكي" بوسه ميزنند، فهميدم كه دستها و پاهايت به هم زنجير شدهاند و اين دست پا زدنت نه براي زجري بوده است كه مي كشيدي كه حتم تب داغ رسيدن به معشوق بوده، درست مثل كودكي كه پاهايش را با سماجت تمام بر زمين ميكوبد؛ تا چيزي را كه خواسته به او بدهند. تو "حسين" را خواسته بودي و حال خود حسين شده بودي. حسين من. عجب شگوهي داشت اين مراسم رسيدن تو به معشوق.
من بالاي "تل زينبيه" بودم و همه چيز را ميديدم. من" زينب" نبودم امّا براي لحظهائي براي كسري از ثانيه شبيه "زينب" سلام الله عليها شدم. من از او آموختم كه همه چيز را بايد زيبا ديد. من زيبا ميديدم دست پا زدنت را و "فريادي" كه در حلقومت " آه" شد.
من در زير شعلههاي آتش "خيمهگاه"...
"حسينم" را در " گودی قتلگاه " ديدم؛
" نعمتم" را "ِماهم" را كه در آخرين منزل به خسوف مينشست...