شهید هفدهسالهای که 17 سال مفقودالاثر بود؛ کسی زندهتر از شهید نیست
از حاج آقا وقت می گیرم برای مصاحبه راجع به فرزند شهیدشان «محمد کاظم بیانی». شهید هفده سالهای که پیکرش هفده سال در رملهای «شرهانی» مفقود بود! بعد هم با تسبیحش شناسایی شد، تسبیحی با دانههایی به رنگ بیرنگ آب و نخ سبز که بعد از این همه مدت سالمِ سالم بود و در جانماز حاج آقا جا خوش کرده بود؛ تسبیحی که هنوز چند قطره از خون شهید را در خود به یادگار نگهداشته بود!
ابنا: کمی راجع به اخلاق و رفتار و راعتقاد شهید کاظم برایمان بگویید.
با تشکر از شما که تشریف آوردید تا شمهای از احوال شهیدم محمد کاظم بیانی را به عرضتان برسانم.
ایشان در سال 1345 که ما از عراق به عنوان دیدن آمده بودیم در زابل متولد شد. ما پس از مدتی دوباره راهی عراق شدیم. که در آن سال بنده و خانواده را ساواک خیلی اذیت کرد و اجازه رفتن نمیداد. ما که در سال 51 از عراق آمدیم ایشان هم با بود. تا پیروزی انقلاب هم پیش خودم مقداری درسهای حوزوی را میخواند. در عراق ابتدایی را خواند و بعد هم که آمدیم ایران در زابل تحصیلش را ادامه داد.
گاهی اوقات ناراحت میشدم. و به شهید میگفتم من با تو قهرم. کاظم آن موقع هفت یا هشت ساله بود، چند قدم میرفت و برمیگشت و میگفت من که قهر نیستم بیا با من آشتی کن. با ما خوب رفتار میکرد. بسیار محبت آمیز. میتوانم بگویم از طرف او محبت زیادتر بود.
بزرگ هم که شده بود؛ پانزده، شانزده ساله در طریق انقلاب بود و به هر کس که میتوانست کمک کند، کمک میکرد. آدم دوست داشتنی بود. کمک خرجیهایی هم که به او میدادم به رفقایش میداد یا برای رفقایش از من میگرفت. بعد از شهادت ایشان افرادی به من مراجعه میکردند و میگفتند شهید این مبلغ را به ما قرض داده و من که در جریان بودم میگفتم نه داده برای خودتان.
از آن موقع که من او را شناختم کاملاً مقید به نماز و قرآن و نهج البلاغه بود. این نهج البلاغه قرمز رنگ را هم اوائل انقلاب به ایشان هدیه دادهاند و من هنوز نگهداشتهام. نقل کردهاند که ایشان هنگاه حمله و یورش به دشمن تکبیرهای بلندی میگفته. یعنی شعار توحید؛ الله اکبر!
ابنا: به نظر شما خصوصیت بارز شهید کاظم چه بود؟
بی اعتنایی به دنیا. از همان اول نسبت به دنیا، علاقهای را که دیگران ابراز میکردند، نداشت. در سفر سال 61 که جبهه میرفتیم صد نفری میشدیم. تمام هزینه مخارج سفر، تحویل یک نفر بود که او در یک ساک گذاشته بود. نزدیک اندیمشک مسئول پوولها متوجه شده که ساک پولها گم شده است. هراسان شده بود و این طرف و آن طرف را شروع کرده بود به گشتن و از این و آن پرسیدن. از شهید هم پرسیده بود. شهید زده بود زیر خنده که اینها که تو برایشان نگرانی الاغ هم تحویل نمیگیرد. معلوم شد شهید ساک پولها را گذاشته جلوی الاغ!
ابنا: خاطره دیگری هم از شهید کاظم در ذهن دارید؟
در نجف اشرف که بودیم نماز جماعت آیت الله خمینی میرفتیم در مدرسه آیت الله بروجردی. ایشان هم همراه من میآمد نماز. حضرت امام به نحو خیلی سادهای و تک و تنها رفت و آمد میکرد و تنها میآمد و تنها میرفت. خیلی ساده.
یک روز که امام طرف منزل میرفت، منزل ما هم همان طرفها بود. دست شهید در دستم بود که دیدم دستش را از دستم رها کرد و چیزی را از روی زمین برداشت. دیدم ایشان یک، یک دیناری پیدا کرده، گفتم چرا برداشتی؟ حالا هم که برداشتهای مال تو نیست و باید به مجتهد بدهی. پرسید مجتهد کیست؟ حضرت امام چند قدمی از ما جلوتر بود، گفتم آن آقا که جلوتر از ماست مجتهد است. کمی قدمهایمان را تند کردیم و خودمان را به امام رساندیم. به امام ماجرا گفتم و عرض کردم حالا پسرم میخواهد آن یک دینار را خدمت شما تقدیم کند. حضرت امام هم یک دینار را گرفت و در جیبش گذاشت و دست کرد در جیب دیگرش و دو دینار داد به کاظم. این تشویق همواره در ذهن کاظم بود.
اولین سال پس از پیروزی انقلاب من و کاظم هم رفتیم جماران برای دیدار امام. ملاقات تمام شد و ما باید میرفتیم که دیدم کاظم ایستاده و به امام نگاه میکند، پرسیدم چرا ایستادهای؟ برویم! رو کرد به من و گفت مگر این امام همان امام نیست که به من دو دینار را داد. گفتم چرا. با لبخند گفت پس چرا الان از آن پولهایی که کنار میزش هست به من نداد! علاقهاش به امام عجیب بود.
ابنا: چطور شد که رفت جبهه؟
جبهه و جنگ که شروع شد ایشان شوق عجیبی به جبهه داشت. سال 1360 هم که من با کاروانی راهی جبهه شدم ایشان هم با من بود. در سال 1360 که ما به جبهه رفتیم، طرف خوزستان، اندیمشک. فکر کنم عملیات فتح المبین بود و ایران اسرای زیادی هم گرفته بود که من هم در جمعشان صحبت کردم. از آنجا که برگشتیم ایشان همان موقع میل داشت بماند که من مانع شدم و گفتم حالا بیا بعد باز هم متوانی بیایی.
در سال 61 هم باز ایشان همراهم به جبهه آمد و از طریق سپاه و بسیج هم مأموریت داشت. ایشان ظاهراً دو ماه مانده بود به نوروز 62 با تعدادی از بسیجیان و پاسداران رفت جبهه. من هر چه سراغ میگرفتم خبری نمیشد تا اینکه اول اردیبهشت 62 به من ظاهراً از اهواز زنگ زد. به من گفت دلم برای شما تنگ شده است و گفت جهت عرض ارادت زنگ زدهام و خداحافظی کرد. من هم گفتم بیا تا با هم جبهه برویم. این آخرین صحبتش بود که ایشان چند روز بعد در عملیات و الفجر مقدماتی به شهادت میرسد.
ابنا: شما کی خبر شهادت ایشان را شنیدید؟
اینجا اول از طریق سپاه خبر شهادتش به من رسید. بدنش را تحویل ندادند و گفتند شاید هم اسیر شده باشد. ظاهراً بدنش در محل شهادتش، شرهانی که شنزار است و شنهای روانی هم دارد میماند. منطقه و شرایط هم طوری بوده که کسی نمیتوانسته برود و بدن شهید را بیاورد. باز از گوشه و کنار خبرهایی از شهادت یا اسارت ایشان میرسید. وقتی شهید شد 17 سال سن داشت. 17 سال هم زیر شنهای شرهانی و خاکهای میدان جنگ بود و بعد از 17 سال خبر آوردند که بدن ایشان پیدا شده.
البته از بدنش چیزی نمانده بود و ایشان را از تسبیحی که در استخوانهای دستش بوده و چند جای آن تسبیح هم خون آلود بوده شناسایی میکنند. الان من آن تسبیح را دارم و در جانمازم هست. زمانی هم که ایشان را دفن کردیم من گفتم خدایا این قربانی را از ما قبول کن.
ابنا: پس در واقع شما در طول این هفده سال نمیدانستید که ایشان شهید شدهاند یا خیر، این مدت را چطور تحمل کردید؟
ما خیلی نگران بودیم. مخصوصاً مادرش. نصف شب کسی در میزد فکر میکردیم کاظم برگشته است. رادیوی عراق را گوش میدادیم که شاید اگر اسیر شده صدایش را بشنویم. این دلنگرانی یک طبع عرفی است و الا روحیه من، تسلیم در برابر رضای الهی بوده است. مثلاً به هر کسی که بگویند بچهتان گم شده نگران میشود، این طبع عرفی است.
امثال کاظم ما زیاد بودند. شهید 13 ساله هم داشتیم. آقای هاشمی از بنجار سیزده ساله بود. شهید نصیری هم از همین شهر زابل سیزده ساله بود. آقای نصیری در زابل معروف بود. پسرش شهید شده بود. مراسم باشکوهی برگزار کرد. اما برخلاف رسم معمول آن موقع گفت شام یا نهار نمیدهم و چکش را داد به من و گفت بفرستید برای کمک به جبهه.
ابنا: عدهای میگویند کسانی که به جبهه رفتهاند شانسی شهید شدهاند؟ یا در وقایع تروریستی اخیر، مثل تاسوکی، دارزین، لار، شورو، پیشین و ... عدهای اتفاقی و شانسی خونشان به زمین ریخته و در واقع شهید نشدهاند؟
اولاً: ما عنوان شهید را به کسانی اطلاق میکنیم که آمادهاند و برای مبارزه با دشمن پا به میدان مبارزه گذاشتهاند، این افراد چه در میادین جنگ و جبهه و چه توسط تروریستها در جایی دیگر مثلاً جلوی درب منزل خون سرخشان بر زمین بریزد، اینها همه عنوان شهید دارند.
ثانیاً: در روایات دارد که من مات علی حب آل محمد مات شهیداً ؛ این روایت را اهل سنت هم نقل کردهاند. لذا خیال نکنید که آنها نشسته بودند و تیر خوردند، خیر آنها در حقیقت در مقابله با دشمن شهید شدهاند.
ثالثاً: هر کسی یک اجلی دارد، حالا کسانی که در جبهه هستند اگر اجلشان رسید در آنجا با تیر یا غیر تیر از دنیا میروند. کسانی هم که تیر خورده و باقی ماندهاند، اجلشان به نحوی که از دنیا بروند نرسیده بوده.
من یادم هست که همان موقع جنگ، کسانی بودند که خیلی اصرار میکردند که فرزندانشان به جبهه نروند حتی افرادی برای جوانشان موتور و ماشین میخریدند که جبهه نروند. یکی از همان جوانها با همان موتوری که پدرش برایش خریده بود در نزدیکی میدان امام حسین علیه السلام زابل تصادف کرد و کشته شد. اتفاقاً همسایهای داشتند که او در جبهه به شهادت رسید و اتفاقاً تشییع هر دوشان هم یک روز بود. پدرش با تأسف و ناراحتی زیاد میگفت ای کاش او را فرستاده بودم جبهه.
من تا مدتها اطلاع نداشتم که برخی از کسانی که رابطه کاری هم با آنها داشتم جانباز هستند. خدا خواسته که جانباز عزیز زنده بماند و خیرش به مردم برسد و شما میبینید که مقام معظم رهبری را تکی ترور میکنند و ایشان زنده میماند اما شهید بهشتی، همراه تعداد زیادی از یاران انقلاب به شهادت میرسد. پس باید به وظیفه عمل کرد، چه در جبهه و چه در غیر جبهه.
ابنا: برخی میگویند چرا یاد شهدا را زنده نگه میدارید، کمی هم به فکر زندهها باشید.
ببینید! از شهید کسی زندهتر نیست و تجلیل از شهید، قدر دانی از لحظه لحظه زندگی است. ما یاد شهدا را زنده نگه میداریم برای اینکه از روحیه آنها استمداد بگیریم. برای اینکه تکلیفمان را بدانیم. اینها زندگانی دنیا را در طاعت خدا سپری کردند و در همین راه جانشان را اهدا کردند. حال ما باید ببینیم چه نسبتی با آنها داریم. شهدا راهی را انتخاب کردند تا راهگشای مردم به سوی خدا باشد. و چون شهید برای یک زمان خاصی شهید نمیشود، خونش کهنه شدنی نیست و زنده بودنش نزد خدا به نحو خاصی است، و لا ....
لذا آنها زنده خاص هستند و نه خونشان کهنه میشود و نه روشی را که در پیش داشتند، این از اول اسلام بوده و خواهد بود.
ابنا: با تشکر از شما که در این گفتگو شرکت کردید، صحبت پایانی شما را میشنویم.
صحبت اول و آخر من این است که همه مردم انقلاب را شناختهاند و راه شهدا را درک کردهاند و فهمیدهاند. به خون شهدا و راه شهدا پایبند باشند. در انقلاب اسلامی از نظر مادی هم مردم خیلی بهرهمند شدهاند اینها را در نظر بیاورند و در راه انقلاب تلاش کنند و خودشان را از برخی آلودگیها تطهیر کنند و راه آخرت را در پیش بگیرند که دنیا پل است و باید از روی آن عبور کرد.