روزها یکی یکی دارند به تو می‌رسند؛ تویی که یک وجب از آسمان را گرفته‌ای و شده‌ای ماه من.

می دانی نعمت جان!

امروز در یک وجب زمین جایمان نیست و ستاره‌های شهر یکی یکی خاموش می‌شوند.

حبل المتین زمینیان همگی آسمان‌نشین شده‌اند و هر روز که می‌گذرد سقوط می‌کند انسانیت و فرو می‌رویم در گرداب بی اخلاقی.

جایتان خالی... آسمان‌نشین‌ها.

چند روز دیگر روزها به تو می‌رسند.

حالا مقتل تو شده است فکه.

و ما خواهیم آمد با راهیان نور.

گفته بودم روزی قتلگاهت می‌شود فکه.


فردا مردی از شهر بر دستان مردم تشیع می‌شود؛ و آخرین انسان‌ها، نفس‌ها... ختم می‌شوند.

امروز حرم مطهر سیدالکریم قرق ستاره‌های شهرند و زمزمه‌ای از نور جاری می‌شود از حرم، گنبد، گلدسته‌ها، کاشی‌های آبی حدیث، از دستان پر قنوت که دخیل بسته‌اند به شبکه‌های ضریح و شهر پر می‌شود از خدا.

فقط خواستم بگویم در این برهوت، جایت خالی، نعمت جان!... همین.

منبع: http://virjinia.blogfa.com/9112.aspx