خاطرات یک گروگان
خرداد 89 بود و گرمای هوا هم اذیت می کرد. من و دوستم «ناصر ملکی» ناهار را خورده بودیم و داشتیم می رفتیم به سمت منزل کرایه ای مان در نزدیکی دانشگاه.
بین راه برای چندمین بار چشمم افتاد به پوستر تبلیغاتی که به برگزاری نمایشگاه کتاب در محل نگارخانه دانشگاه تبریز اشاره داشت. از ناصر خواهش کردم سری به آنجا بزنیم و زدیم. طبق معمول تعداد زیادی سی دی مداحی و ... بود به اضافه یک عالمه عطر و تسبیح و دعاهای جیبی مفاتیح و کلی عنوان کتاب تکراری از قبیل «روابط دختر و پسر» و «آشپزی در منزل» و «جن در قرآن» و « 20 راه برای موفقیت» و «قصه های کودکان» و از این قبیل عناوینی که نمی دانم چرا قفسه های تمام کتاب فروشی های مذهبی در سرتاسر کشور را اشغال کرده ...
"آقا دمتان گرم ... دستتان هم درست ... همه آنچه که توی نمایشگاه آورده اید هم خوب ... ولی فکر نمی کنید خود حکومت اعلی حضرت آریا مهر هم هیچ مشکلی با عرضه این قبیل محصولات فرهنگی نداشت؟ ملتفت هستید یا نه؟ واقعا جریان فرهنگی انقلاب هیچ خروجی دیگری به جز اینها ندارد؟ ما انقلاب کردیم که امروز توی نمایشگاه کتاب دانشگاه، به جوانانمان این خوراک فکری را تحویل بدهیم؟ حالا جوان دانشجوی ما حق دارد در جمله «ما انقلاب مان را به تمام دنیا صادر می کنیم» تردید کند یا نه؟ آخر چی را می خواهیم صادر کنیم؟"
پاراگراف بالا را توی دلم می گفتم و می گویم. هر زمانی که به یکی از این نمایشگاه ها در جایی برخورد می کنم همین مسائل ذهنم را مشغول می کند. در مقابل دلم را خوش می کردم به اینکه سالی یک اردوی راهیان نور هست و به بهانه آن می شود «پرواز بر فراز ویوودینا» را رساند دست بچه های دانشجو ...
الغرض ... لا به لای کتاب ها چشمم افتاد به یک کتاب با اسمی آشنا ... «تاسوکی» ... زیر نام کتاب هم نوشته بود «خاطرات یک گروگان» ... «رضا لک زایی» ... 4500 دادم و کتاب را خریدم.
بخشی از ابتدای فصل اول کتاب را با هم بخوانیم:
«شامگاه 25 اسفند 1384 - تاسوکی
ساعت از نه گذشته بود. معصومه کوچولوی سه ماهه خیلی گریه می کرد. نمی دانم چرا. زهرا، خواهر زاده کلاس اولی ام، روی پاهاین نشسته بود ... به مادرش که کنارم بود گفته بود: «چند ماه است دایی را ندیده ام. می خواهم پیش دایی باشم» دامادمان و راننده گرم صحبت بودند ... معصومه همچنان گریه می کرد.
از دو راهی زابل - نهبندان رد شده بودیم، اما هنوز نود کیلومتر دیگر مانده بود به زابل برسیم. جلوتر کمی شلوغ به نظر می رسید. چند نفر با لباس نیروی انتظامی برای ماشین ها دست تکان می دادند ... ما را مجبور کردند بایستیم ...»
ادامه قصه اینطوری است که رضا لک زایی با 6 نفر دیگر اسیر می شود.
قصه را ول کنید ... به من و تو چه ربطی دارد که آن شب دار و دسته عبدالمالک ریگی 22 نفر را در تاسوکی با دستانی بسته به شهادت رساندند؟ بعد هم هفت نفر را اسیر کردند و جلوی دوربین رسانه های معظم جهان دموکراتیک فرمودند: «اگر دولت فلان و بهمان نکند سرهای این هفت نفر را برای رییس جمهور هدیه می فرستیم». به ما چه ربطی دارد که چند نفر از این هفت نفر به همین سرانجام رسیدند؟
چکار داریم که بعد ها خانواده های شهدای فاجعه تاسوکی، قبل از اعدام ریگی با او -که جلوی دوربین آن حرف را زده بود- دیدار می کنند؟ (امیدوارم رضا این بخش را به چاپ های بعدی کتاب پیوست کند).
بگذریم ...
شقشقه انهدرت ...
می خواستم بگویم که برای سوگواری آن دخترک مقتول در حوادث 88 تمام رسانه های استکبار جهانی بسیج شد ولی رضا لک زایی باید برای من بنویسد: «متاسفانه حتی بعضی از خانواده های شهدای تاسوکی هم از این کتاب -که آخرین لحظات زندگی عزیزان شان را شرح داده- بی خبرند»
«تاسوکی» مسلما یک شاهکار ادبی نیست هرچند که یکی از شاهکارهای مزدوران آمریکا را شرح داده است. شاید خیلی ها به خریدنش رغبت نکنند. اما حکایت غریبی این کتاب حتی در بین خانواده شهدا، حکایت غربت جبهه فرهنگی انقلاب است. جبهه ای که نیرو ندارد. نیرویی که همینجور بیخبر است و منتظر می ماند تا رهبر در دیداری نام کتاب دیگری را بیاورد تا آن کتاب هم مثل «خاک های نرم کوشک» برسد به چاپ صد و سی و هشتم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 توسط محمد کوره پز
ادامه دارد ...