... به هتل که می رسی دیگه طاقتت تموم شده

یه جا بند نمی شی

آروم و قرار نداری

پس صبر نمی کنی و سریع آماده ی رفتن به حرم می شی

از هتل که بیرون میای نمی دونی آروم قدم برداری یا بی مهابا به سمت حرم بدوی

به این نتیجه می رسی که آروم آروم و با رعایت کامل آداب زیارت به سمت حرم بری

با هر قدم که بر می داری حس می کنی تمام زمین زیر پات داره حرکت می کنه

کم کم داری به بین الحرمین نزدیک می شی

بازرسی رو رد می کنی

چشمت رو با ز می کنی و ...

وای خدای من

این جا بین الحرمینه

نفست بند می آد

تنها چیزی که به ذهنت می رسه اینه که کفشات رو در بیاری

هیچ چیز رو باور نمی کنی

هیچ

هیچ

هیچ

سمت چپ رو نگاه می کنی و گنبد آقا امام حسین (ع) رو می بینی


سمت راست رو نگاه می کنی و گنبد آقا اباالفضل (ع) رو می بینی


با آشفتگی, دائم به چپ و راست نگاه می کنی

بعد از چند دقیقه ترجیح می دی وسط بین الحرمین بشینی

به یک طرف  نگاه می کنی و به سینه میزنی

طرف دیگه رو نگاه می کنی و به سر می زنی

وقتی به خودت می آی, اول به سمت حرم امام حسین (ع) می ری تا احترام امام بودنشون رو نگه داشته باشی

وارد حیاط حرم می شی و اول از همه گودال قتلگاه رو می بینی

دنیا روی سرت خراب می شه

طاقت نگاه کردن به گودال رو نداری

به سمت حرم می ری

اشک, اجازه ی اذن دخول خوندن رو نمی ده

گرچه, معروفه که اذن دخول حرم امام حسین (ع) همین اشکه

وای از لحظه ای که شش گوشه رو می بینی

امان از اون لحظه

به تمام معنا روح از بدنت جدا می شه

خودت رو به ضریح می رسونی

اشک و آه و نالت دست خودت نیست

بلند بلند گریه می کنی و ...

همین

با ناباوری به ضریح می چسبی و زار می زنی

توان ایستادن نداری

کنار ضریح به زمین می افتی

دیدار اول, فقط اشکه

کاری به جز گریه نمی تونی بکنی

نه دعا

نه زیارت نامه

نه نماز

نه این که نخوای

نمی تونی

فقط اشک و آه و به سینه زدن...

کاملا حس می کنی که الان آقا داره نگات می کنه

واسه همینه که گریت بند نمی آد

دائم توی دلت می گی: سلام آقا جان, سلام آقا جان, سلام آقا جان ...

حرم آقام اباالفضل (ع) هم اوضاع همینه

دوست داری به اسم باب الحوایج صداش کنی

از اون به بعده که تموم وقتت می شه حرم رفتن

فقط برای غذا و کمی استراحت میای هتل, توی همون مدت کم هم بی قراری

همش با خودت می گی:

حرم

حرم

حرم

دیگه تموم عشقت می شه بین الحرمین و ذکرت می شه:

 

فضای سینه ی تنگم، صحن بین الحرمینه

نصف قلبم با اباالفضل، نصف دیگه با حسینه

 

اولین فرصتی که دست بده می ری زیر قبه و دو رکعت نماز حاجت می خونی به نیت تمام اونایی که التماس دعا گفتن

زیارت دوره ی کربلا شامل تل زینبیه, کف العباس و مقام امام زمان (عج) هست.

تل زینبیه فضای سنگین و غمگینی داره

اصلا نمی تونی مصیبت زینب (س) رو تصور کنی

بمیرم برای مظلومیت اهل بیت, کف العباس دقیقا وسط یک بازار تنگ و تاریک و کثیف هست

برای مظلومیتشون اشک می ریزی و آرزو می کنی ای کاش این اماکن مقدس توی ایران بود تا می تونستیم حقشون رو ادا کنیم

اقامت در کربلا خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش رو می کردی می گذره

هنوز از دیدن بین الحرمین و حرم ها سیر نشدی که آهنگ رفتن رو می شنوی

من اسم روز آخر توی حرم رو گذاشتم "روز نفس"

روزی که فقط دوست داری توی حرم, نفس بکشی

با تمام وجودت, با سلول سلول بدنت می خوای نفس عمیق بکشی

می خوای تمام اجزاء بدنت این بو رو به خاطر بسپارن

می شینی جلوی ضریح, نگاه می کنی, نفس عمیق می کشی و گریه می کنی

به ضریح می چسبی و از ارباب و باب الحوائج می خوای ازشون جدا نشی

دائم صداشون می زنی

اشک رو از جلوی چشمات کنار می زنی و بغضت رو می خوری تا بتونی به ضریح نگاه کنی اما باز از دیدن سیر نمی شی

مثل بچه ها لج می کنی و به امام حسین (ع) و اباالفضل(ع) می گی اصلا من نمی خوام برم, می شینی و دوباره نگاه می کنی

اما می دونی بیشتر از این وقت نداری

پس به پهلوی شکسته ی مادرشون قسمشون می دی که این زیارت رو آخرین زیارتت قرار ندن

از دو تا حرم که بیرن می آی نوبت خدا حافظی با بین الحرمین می رسه

توان رفتن نداری

مثل روز اول, وسط این خیابون بهشتی می شینی و یک نگاه به چپ می کنی و یک نگاه به راست

چند دقیقه کارت همین می شه

یادت می آد که دیگه وقت رفتنه

پاهات یاری نمی کنه

با کم ترین سرعتی که می تونی به سمت در خروج می ری

خارج که می شی حس می کنی یک تکه از وجودت کنده شده

آره

قلبت رو جا گذاشتی

دائم به پشت سرت نگاه می کنی و حسرت می خوری

سوار اتوبوس می شی

هر لحظه که دور می شی, غمت بیشتر می شه و بغضت سنگین تر

به مرز می رسی

پرچم سه رنگ و پر افتخار کشور سرفرازت رو که می بینی حس خیلی عجیبی بهت دست می ده

از یک طرف خوشحالی به سلامت به وطن رسیدی و از طرف دیگه غم دوری از شش گوشه وجودت رو می گیره

حسرت بین الحرمین غلبه می کنه و بغضت می ترکه و باز گریه می کنی و از خدا می خوای یک بار دیگه توفیق زیارت عتبات رو بهت بده

مهم ترین خواسته ای که اون لحظه از خدا و امام حسین (ع) داری اینه که گرد و غبار گناه و روزمرگی روی تنت نشینه و حال و هوای کربلا رو بتونی حفظ کنی تا شرمنده ی آقات نشی.

از لحظه ای که با حرم خداحافظی می کنی, نمازات حال و هوای دیگه ای پیدا می کنه. توی نماز اشک می ریزی که نماز قبلی توی حرم بودم, نماز دیروزم رو توی حرم خوندم, نماز دو روز پیش توی حرم بودم ...

روزهات هم همین طور, دیروز این موقع توی حرم بودم, هفته ی قبل این موقع کنار ضریح بودم, پنج شنبه ی اون هفته دعای کمیل بین الحرمین بودم ...

 

خدایا!

آرزوی دیدن شش گوشه ی ارباب, به دل هیچ آرزومندی نمونه

ان شاالله

از وبلاگ کمیل: http://komeil40.blogfa.com/post-56.aspx