... از وقتی تو را شناختم
اول فكر ميكردم ببخشيد، خيلي خيلي ببخشيد، «تو» زني هستي، ... زني هستي ... خشكه مقدس و پروردۀ رنج. اما مهربان و دوست داشتني. بعد كه ازدواج كردي فهميدم خانهداري و همسرداريات هم خوب است.
چند روزي از ازدواجت نگذشته بود كه شنيدم كه همه ميگويند اگر علي نبود، كس ديگري لياقت همسري تو را نداشت، نه فقط در مدينه و يا در شبه جزيره، كه در تمام جهان.
به گوشم رسيده بود كه كارهاي خانه را تقسيم كردهايد؛ كارهاي بيرون از خانه براي مرد خانه و كارهاي درون خانه هم براي زن خانه؛ يعني تو. و تو چقدر خوشحال شده بودي وقتي از انجام كارهايي كه مربوط به مردان ميشد، خودت را معاف ميديدي.
البته ميدانم كه شوهرت همواره براي خانه هيزم تهيه ميكند و آب بر دوش ميكشد، حتي شنيدهام گاهي وقتها خانه را هم جارو ميزند.
با اين همه شوهرت گفته جاي بند مشك آب، كه تو به كرّات، به دوش گرفتهاي و از چاه و يا از چشمه به خانه آوردهاي روي بدنت مانده است. و دستاس هم به انگشتان و كف دستان تو تاول نشانده. لباسهايت هم از جارو زدن خانه پر از گرد و غبار شدهاند و با افروختن آتش زير ديگ غذا، از دود تغيير رنگ دادهاند. خوب اينها همه يعني حسابي براي خودت كدبانو بودهاي ديگر.
راستي! يادم رفت بگويم، وقتي پيامبر اين موضوع را فهميد به جاي خدمتكار به تو اذكاري هديه داد تا موقع خواب نجوا كني. اين اذكار به نام تو يادگار مانده است. زهرا هم تو را ناميدند چون وقتي در محراب به عبادت ميايستادي، چنان عاشقانه محو جمال و جلال محبوب ميشدي كه پاهايت ورم ميكرد، يك پارچه نور ميشدي و چنان ميتابيدي كه چشم فرشتگان خيرۀ نور تو ميشد.
آن وقت من تازه فهميدم كه تو علاوه بر خانهداري و شوهرداري، عارف كم نظيري هم هستي.
بيخود نبوده كه شوهرت علي گفته هرگاه به زهرا مينگريستم تمام طوفانهاي غم و ابرهاي سياه و تيرۀ غصه از منظرۀ وجودم رخت بر ميبست و جايش را به شادي نسيم بهاري و آرامش آسمان آبي ميداد.
ميفهميدم چشمه سار مهرباني از وجود تو ميجوشد، اما نه تا اين حد!
يادت هست آن شب كه «حسن» از سحر تا به صبح تو را تحت نظر گرفته بود، كه گوشۀ اتاق رو به قبله مشغول راز و نياز و نماز به درگاه بينياز بودي، و گوشهايش را تيز كرده بود تا بداند تو در مناجاتت با پروردگار چه زمزمه ميكني و با لطايف الحيل دريافته بود كه تو مشغول دعا براي همسايهگان و بستگان دور و نزديكي، سراپا گوش، منتظر مانده بود تا بشنود تو براي خودت چه دعا ميكني و وقتي كه تو بيآنكه براي خود از خدا چيزي خواسته باشي، پس از به جا آوردن سجدۀ شكر، سجادهات را جمع كرده بودي، حسنات دويده بود و خودش را در آغوشت انداخته بود و با زبان شيرين كودكانهاش پرسيده بود پس چرا براي خودت دعا نكردي مامان؟ و تو با لحني دلنشين به او گفته بودي: «پسرم! نور چشمم! ميوۀ دلم! اهل خانه بعد از همسايه، اول ديگران، سپس نزديكان!» و با اين كلام تو، انگار من تازه دريافتم كه مشكل ديگران، فقط مشكل ديگران نيست و اگر با دست نميتوان گره از مشكل ديگران گشود، با قلب و دل و زبان ميتوان برايشان دعا كرد.
راستي بچههايت را هم خيلي خوب تربيت كردهاي. شنيدهام اين تربيت تو در پيروزي پسرت «حسن» در جنگ خاموش و نرمي كه با معاويه داشت، خودش را خوب نشان داده است. حسنات اگر چه مثل شوهرت علي ـ كه سلام و درود خدا بر تو و او باد ـ تنها ماند، اما كاري كرد كه معاويه آن هم آشكارا پرده از انگيزههاي دروني و افكار تيره و پليدش برداشته بود.
خودت كه بهتر ميداني! معاويه تمام مفاد عهد و پيماني را كه با حسن امضا كرده بود، زير پا گذاشت. او در مسجد، روي منبر به صراحت خاطر نشان كرده بود كه هدف او به دست گرفتن قدرت است، و تصريح كرده بود كه هركس هر چقدر دلش ميخواهد نماز بخواند، روزه بگيرد، قرآن بخواند و به حج برود، اما به قدرت اعتراض نكند و در مقابل حكومت خليفۀ پيامبر! كه به روشني خورشيد، به جدايي دينانت از سياست فتوا داده، عصيا ن نكند. يعني خواسته بود، درست سر اسلام را كه همان سياست باشد، ببُرد و تن بيجان اسلام را به مسلمانان تحويل دهد.
آري حسنات در اين نبرد نامتقارن و نابرابر، كه سپاهيان خود او به معاويه نامه نوشته بودند كه حاضرند فرمانده و امامشان را دست بسته به او تحويل بدهند، خوب توانست تن مجروح و سر شكستۀ اسلام را تيمار كند و سياست الهي را بر سياست شيطاني پيروز كند.
آوازۀ «حسينات» كه همه جا پيچيده، مسلمان و مسيحي، مؤمن و ملحد، عاشق حسين تواند. خودم در فرانسه ديدم كه جوانان پاريسي در سرما ايستاده بودند و براي حسين تو اشك ميريختند و از آشنا شدن با حسين تو افتخار ميكردند و به خود ميباليدند.
از جوانان ايران هم خودت، بهتر و بيشتر از همه با خبري، آنها با ذكر حسين تو به استقبال شهادت ميروند. حتي آرزويشان اين است كه با لب تشنه جام شهادت را سر بكشند.
اجازه بده صادقانه يك اعتراف هم روي اين كاغذ سفيد كه به نوشتن وسوسهام ميكند بنويسم.
من فكر ميكردم فرزندان تو چون از خطا و اشتباه در تمامي سطوح گفتار و رفتار و پندار، مصون و معصوم هستند، اين قدر موفقاند و به قول معروف كارشان درست است.
اما وقتي به پارۀ تنت، «زينب» رسيدم، نتوانستم به خودم بگويم زينبات هم معصوم است و از اينكه او را سرمشق رندگيام قرار بدهم، طفره بروم. البته بعد از اينكه با كتاب مقدس، منظورم قرآن است، آشنا شدم، ديدم كه خداوند الگويي حتي برتر از تو، براي بشر معرفي كرده؛ پدرت را، فاطمه جان!
كمي بعد هم راجع به فرزندانت، سجاد، باقر، صادق، رضا، جواد، هادي، حسن و مهدي كه درود و سلام خداوند بر آنان باد، توانستم اطلاعات جسته و گريختهاي بدست بياورم. در اين ميان دريافتم چهار فرزندت در بقيع آرميدهاند و آفتاب سنگ مزارشان است و متوجه شدم كه آخرين فرزند تو الان زنده است، نه فقط اينكه زنده باشد، كه در ميان ما و با ما و شاهد و حاضر و ناظر بر اعمال ماست.
به هرحال من هرچه بيشتر راجع به زينبات فهميدم، چند برابر مات و مبهوت و متحير ميشدم، همين هم شد كه تصميم خودم را گرفتم.
از مدرسه كه برگشتم ديدم يك خانم كنار مادرم نشسته، از ظاهرش پيدا بود كه ايراني نيست. من مثل بچههاي خوب سلام دادم و كنار مادرم روي مبل نشستم. فهميدم آن خانم معلم زبان فرانسه است و قرار است به من فرانسه ياد بدهد. فرانسه كه ياد گرفتم، نوبت انگليسي بود. الان هم كه ديپلم گرفتهام پدر و مادرم اصرار دارند كه به يكي از دانشگاههاي امريكا يا اروپا براي ادامه تحصيل بروم.
اما من تصميمم را گرفته بودم و همان روز كه قرار بود به فرودگاه بروم، صبح زود، قبل از طلوع خورشيد، به جاي رفتن به مهد حقوق اروپا و جهان، يعني فرانسه، عزمم را جزم كردم تا از حق و حقوق خودم دفاع كنم، رفتم اهواز. دورۀ آموزشي را هم در اهواز گذراندم و بعد هم رفتم جبهه. شلمچه!
در جبهه آدمهايي راديدم كه مرا ياد تو، همسر و بچههايت ميانداختند، بعضي از دوستان خودم احساس ميكردند، تو مادرشان هستي، حتي تو را مادر صدا ميزدند. اوايل فكر ميكردم چون «سيّد» هستند تو را مادر صدا ميزنند؛ روي همين ذهنيت، من هم از اعماق وجود آرزو ميكردم اي كاش من هم سيد بودم تا ميتوانستم تو را مادر صدا بزنم؛ اما بعد ديدم كه نه! انگار اينجا تو مادر همه هستي، مادر همه! همانطور كه نميفهميدم چرا پدرت به تو «مادر» ميگفته، نميفهميدم كه چرا تو اينجا مادر همهاي «ام ابيها»
من هم خيلي دوست داشتم تو را مادر صدا بزنم. اما نميدانم چرا نميشد، حتي به خودم گفتم لااقل در وصيتنامهام به تو«مادر» ميگويم كه حال پدر و مادرم كه هر دو با من قهر كرده بودند، را بگيرم؛ اما وقتي ياد تو ميافتادم، اي تنديس مهر! اي عصارۀ عشق! اي آبشار آبي مهرباني! و اي مبارز و مجاهد نستوه، پشيمان ميشدم.
از وقتي تو را شناختم و عشق بسيجيها را به تو ديدم، و مطمئن شدم كه مزار تو پنهان است، دوست داشتم من هم گم نام و بينشان باشم. راستي چرا وصيت كرده بودي مراسم خاكسپاريات شبانه باشد؟ و مزارت پنهان بماند و كسي از محل دفن تو حتي سالها و قرنها، پس از رفتنت خبردار نشود؟
من پس از مطالعۀ خطبههاي حماسي و سياسي و عبادي تو، تازه دريافتم كه تو واقعاً سرور زنان و حتي مردان عالمي، البته به جز پدر و شوهرت!
اگر تو فقط در پدرداري! و يا فقط در همسرداري و يا فقط خانهداري و يا فقط فعاليت سياسي و يا فقط عبادت عارفانه و عاشقانه و يا فقط در تربيت فرزند، نمونه بودي براي خيره كردن چشم جهان كافي بود! حال آنكه آنچه چشم كمسو و ظاهربين ما از تو ديده تو را انساني كامل و بيبديل يافته است. كوثر رسول! سردار بيسلاح! فرماندۀ بيسپاه! رزمندۀ بي سپر و زره!
وقتي شهيد شدم، دوست داشتم بدنم هيچ وقت پيدا نشود، حدود ده سال هم مزارم مثل قبر تو مخفي بود. تا اينكه اين قدر پدر و مادرم كه من تنها فرزندانشان بودم، دعا كرده بودند تا عذر ما را خواستند و بعد هم خودم، خودم را به بچههاي تفحص نشان دادم و آنها هم مرا پيدا كردند.
باورشان نميشد كه بعد از گذشت ده سال، بدنم سالم مانده است، البته به جز پهلويم كه با تركش خمپاره دريده شده بود و قلب و قفسۀ سينهام كه با تير شكافته شده بود. اما با كمك تو، من فكر اينجايش را هم كرده بودم. در وصيت نامهام كه در جيب پيراهنم گذاشته بودم، وصيت كرده بودم كه روي قبرم اسمم را ننويسند، نه فقط اسم، كه اصلاً هيچي ننويسند، به جز يك جمله: «مشتي خاك در پيشگاه خداي متعال.»
وصيت دومم هم اين بود كه قبرم هيچ ارتفاعي، هرچند ناچيز از سطح زمين، نداشته باشد و صاف و هموار باشد. چون دوست دارشتم و دوست دارم قبرم شبيه قبر تو و جامهاي سرشار از غربت بقيع، كه فرزندانت و يا شايد خود تو در آن آرميدهاي، باشد.
تمام كساني را هم كه به نحوي مرا اذيت كرده بودند، بخشيده بودم؛ ميداني! من اصلاً كينهاي از كسي به دل نداشتم، تا نيازي به شست و شوي لكههاي تيره و كدر كينه با آب زلال بخشش لازم بيايد، من از تو ياد گرفته بودم كه براي ديگران دعا كنم، نه نفرين و براي ديگران از خداي خوبيها تمناي نيكي كنم نه انتقام، و همين به من جرأت ميداد كه به دوستان و نزديكانم وصيت كنم كه ملكوتي باشند، نه ملكي، عرشي باشند نه فرشي، آسماني باشند، نه زميني، زينبي باشند نه يزيدي. مادر!