مصاحبه من با برادر یک شهید
ابنا: لطفاً از «شهيد اكبر ناظري» و خانوادهاي كه وي در آن نشو نما يافته برايمان بگوييد.
بسم الله الرحمن الرحيم. اين شهيد بزرگوار، ششمین فرزند خانواده بود، خانوادهاي كشاورز، با چهار برادر و پنج خواهر. با پدر و مادري بيسواد، اما عاشق اهل بيت.
پدرم تعريف ميكرد كه يك وقت احساس ميكند كه محيطي كه در آن زندگي ميكنند، از لحاظ اخلاقي سالم نيست و ممكن است در تربيت ما بچهها، كه گه گاهي ماجراهاي دلآزار كوچه و بازار و خيابان را هم به ايشان ميگفتيم، تأثير منفي داشته باشد،عليرغم مشكلات اقتصادي فراوان از آنجا مهاجرت ميكند.
يكي از برادرهايم «حسين» آقا فرماندۀ بسيج يكي از ادارات استان است. برادر دوم هم «اصغر» آقا، از جانبازان دوران هشت سالۀ دفاع مقدس است. ايشان برخي شبها از درد نميتواند بخوابد، كمكم آب ميشود. من هم مخلص بسيجيها هستم. فوق ليسانس مديريت دولتي دارم و در دانشگاه تدريس ميكنم.
اما «شهيد اكبر»؛ وي در سال 1345 در روستاي حسينآباد بخش شيب آب زابل به دنيا آمد. ابتدايي را در روستاي حسين آباد گذراند و براي ادامۀ تحصيل در مقطع راهنمايي به لوتك رفت. لوتك در چهار كيلومتري حسين آباد قرار داشت، كه اين شهيد عزيز با عزمي راسخ در سرما و گرما و خيلي وقتها پياده اين چهار كيلومتر را ميرفت و ميآمد.
ابنا: يعني روزي هشت كيلومتر؟
بله، بعد هم در شهرستان زاهدان در دبيرستان امام خميني ديپلم گرفت، بسيجي بود و خيلي علاقه داشت پاسدار شود. لذا در قسمت عمليات سپاه پاسداران شهرستان زاهدان مشغول فعاليت شد و الحمدلله در برقراري امنيت و دفع تهديدات اشرار نقش مهمي در سپاه داشت.
ابنا: روي سنگ قبر اين شهيد عزيز نوشته شده كه ايشان در رودماهي به شهادت رسيدهاند، ميخواستم بدانم رودماهي كجاست؟
رودماهي منطقهاي بين بم و زاهدان است. منطقهاي كوهستاني و صعبالعبور و خشن. كه از نظر اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر منطقهاي غيرقابل نفوذ محسوب ميشد.
ابنا: جريان اعزام اين عزيز و دوستانشان به رودماهي چه بود؟
سال 1366 خبر آمد كه يك گروه از اشرار در رودماهي مستقر هستند. يك گروه حدوداً چهل نفري به فرماندهي «شهيد قاسمي» جهت قلع و قمع اشرار عازم رودماهي ميشوند.
البته قبل از اينكه آنها برسند، در راه پيكي از طرف اشرار براي شهيد قاسمي پيغام ميآورد كه ما نهارمان آماده است، شما هم بياييد و نهار را با ما بخوريد، بعد هم برگرديد و برويد، و الا همانطور كه ميدانيد اين منطقه، منطقۀ ماست و ما هم همۀ شما را ميكشيم. يعني تهديد و تطميع با هم. شهيد قاسمي حاضر به تسليم و سازش با دشمنان نظام نميشود و با صلابت پاسخ ميدهد يا تسليم ميشويد و يا با شما ميجنگيم. در نهايت هم به مصاف اشرار ميروند و ميجنگند و همه شهيد ميشوند. سه روز بدن مطهرشان در كوهستان و زير آفتاب داغ تابستان مثل بدن مطهر امام حسين و ياران باوفاي ايشان ماند.
بررسيهاي بعدي نشان ميداد كه بچهها خوب جنگيده بودند؛ تا آخرين فشنگ و تا آخرين قطرۀ خون. در حالي كه بچهها از نصف بيشتر كوه هم عبور كرده بودند، تيرهايشان تمام ميشود و در حالي كه بيشترشان هم زخمي شده بودند، اشرار جرأت پيدا ميكنند، كه از مخفيگاهشان بيرون بيايند و بچهها را تير خلاص بزنند. حتي برخي بچهها اسلحههايشان را زير سنگها پنهان كرده بودند كه دست دشمن نيفتد.
اين موارد را ميتوانم بگويم اصلاً در عملياتها نداشتهايم. اين گروه، گروه خاصي هستند. به نظر من بايد راجع به اين عزيزان فيلم و بلكه فيلمها ساخته ميشد. هيچ جنازهاي نبوده كه از پشت تير خورده باشد، و هيچكدام از شهدا دور از معركۀ نبرد به شهادت نرسيدند. همه همدلانه و متحدانه تا آخرين قطرۀ خون و تا آخرين فشنگ جنگيدند. خيليها كه زخمي شدند، با چفيه زخم را ميبستهاند و به مبارزه و پيشروي به سمت قلۀ كوه ادامه ميدادهاند. صحنۀ جنگ كاملاً مشخص بوده.
ابنا: شما طوري صحبت ميكنيد كه انگار خودتان جزء اولين كساني بودهايد كه بر بالين شهدا حاضر شدند، آيا اينگونه است؟
نه متأسفانه، اين مطالب را بچههاي اطلاعات كه آنجا رفته بودند براي من تعريف كردند و من بيواسطه از زبان آنها براي شما نقل ميكنم.
ابنا: اشرار چند نفر بودهاند؟
اشرار حداقل دو برابر اين گروه بودند. منطقه، منطقۀ آنها بوده و آنها اصلاً احتمال نميدادند كسي جرأت كند و آنجا سراغشان برود. ظاهراً اول هم فكر كرده بودند كه حضور اين گروه، يك حضور صوري است، لذا گفته بودند نهارتان را بخوريد و برويد.
ابنا: بچهها چقدر جنگيده بودند؟ چند ساعت؟
حداقل نصف روز را بچهها با توجه به دوري منطقه از مراكز نظامي و انتظامي و كوهستاني و عدم امكان كمكرساني به آنها، مقاومت كرده بودند. به عبارتي همچون امام حسين و اصحاب و انصار حضرت، از ظهر تا غروب، كه اين خود دوباره ما را به ياد كربلا و عاشورا و حضرت سيدالشهدا مياندازد.
ابنا: «شهيد اكبر» به چه صورت به شهادت ميرسند؟
ظاهراً اول تير به پاي اين شهيد ميخورد، بعد ايشان با چفيه پايش را ميبندد و پيشروياش را به طرف قلۀ كوه ادامه ميدهد. تير دوم ميخورد به پهلوي سمت راست شهيد اكبر، ايشان دوباره پهلويش را ميبندد و با توجه به اينكه بيسيمچي بوده، مجدداً تلاش ميكند پابهپاي فرماندهاش حركت كند. بعد كه تيرهايشان تمام ميشود و اشرار جرأت ميكنند از مخفيگاهشان بيرون بياند، ايشان بيسيم را زير سنگها پنهان ميكند كه دست دشمن نيفتد. تير خلاصي كه به شهيد اكبر ميزنند، به قلبشان ميخورد و باعث سوراخ شدن قرآن كوچكي كه هميشه همراه شهيد بوده ميشود.
ابنا: الان اين قرآن كجاست؟
الان اين قرآن در موزه شهدای استان در شهرستان زاهدان قرار دارد، كه اين خود براي ما آرامش بخش بود.
ابنا: چرا؟
چون قرآن روي قلب شهيد بود، قلبي كه مملو از عشق به خدا و اسلام و ائمه و انقلاب و امام بود، از طرف ديگر قرآن به خون مطهر اين شهيد آغشته شده بود و در واقع ايشان با گلولهاي كه با قرآن متبرك شده بود، به شهادت رسيدند. من از اين جريان احساس رضايت ميكردم تا ناراحتي؛ تا جايي كه برخي به اعتراض ميگفتند كه فلاني شما چرا احساس ناراحتي نميكنيد؟ كه آن وقت هم من همين دلايل را برشمردم.
ابنا: آيا خاطرهاي هم از اين شهيد عزيز به ياد داريد؟
از خاطراتی که برایم جالب است و همیشه هم در ذهنم هست، مربوط به مکان خاکسپاری این شهید عزیز است. من، پدر و مادر شهيد زابل بوديم. شهدا را از رودماهي به زاهدان و از زاهدان به شهرهاي خودشان فرستادند و اين شهيد هم به زابل منتقل شد. وقتي هم پيكرشان در سردخانۀ زابل بود، من به ديدارشان رفتم.
شهيد مجرد بود و بايد در كنار پدر و مادرش در روستاي حسين آباد زابل دفن ميشد و فردايش قرار بود شهيد در روستا دفن شود. برادر بزرگم بيمقدمه گفت حالا اگر شهيد را در زاهدان دفن كنيم بهتر نيست. بعد هم پيكر شهيدي كه به شهر خودش و كنار خانوادهاش آمده برگشت به يك شهر غريب. ما اصلاً نفهميديم كه چه شد؟ من فكر ميكنم شهيد خودش دوست داشت كنار دوستانش دفن شود، مثلاً ايشان با «شهيد برفي» خيلي رفيق بود. اصلاً شهيد در خانواده نمونه بود. يك دوستي و مهرباني خاصي داشت كه او را از ما سه برادر كه از او بزرگتر هم بوديم متمايز ميكرد. زود صميمي ميشد و زود هم تأثير ميگذاشت.
ابنا: انعكاس شهادت اين عزيزان در منطقه چگونه بود؟
درست است كه بچهها در ظاهر شكست خوردند، اما خون آنها همچون خون امام حسين و يارانش اثرات زيادي در استان داشت و باعث شد سپاه در آن منطقه با اقتدار بيشتري حضور پيدا كند و در نتيجه منطقه براي اشرار ناامن شود. از طرفي باعث اتحاد و انسجام بيشتر مردم و در واقع تثبيت انقلاب اسلامي در اين منطقه شد.
ابنا: سرانجام اين اشرار چه شد؟
برخي از آنها و از جمله سركردۀ آنها توسط نيروهاي سپاه به درك واصل شدند.
ابنا: با تشكر از شما كه در اين گفگو شركت كرديد، سخن پاياني شما را ميشنويم.
خوشا به حال آنها كه رفتند. انشاءالله كه آنها براي ما شفاعت كنند كه عاقبت به خير بشويم كه دنيا محل گذر است. الحمدلله الان هم جوانان خيلي خوبي داريم كه با همان روحيه، آمادۀ دفاع از انقلاب و ارزشهاي اسلام هستند. حتي كساني كه ممكن است در ظاهر با نظام همخواني نداشته باشند، به وقتش به بهترين عناصر دفاع از آب و خاك و دين و ناموس اين مرز و بوم تبديل خواهند شد.