از مردگي تا زندگي(1)
از مرگ كه حرف میزنیم دل خوشی نداریم. اگر کسی بگوید خدمت میرسیم به شرط حیات، عصبانی میشویم و اگر دوستش داشته باشیم، فریادی بر سرش میکشیم که این چه حرفی است که میزنی.
چرا از مرگ گریزانیم؟ مرگ از چه روزنهای وارد میشود و جان نوزادی را که مهمان رحم مادری مهربان است و هنوز پا بر گهواره زمین نگذاشته میگیرد؟ آیا فرشته مرگ داخل شکم مادر حضور دارد یا بیرون از آن؟ اگر بیرون، پس کی و چگونه جان نوزاد را میگیرد؟ و اگر درون مادر است کي و چطور وارد شده؟ آیا امکان دارد موجودی از بیرون وارد بدن انسان بشود؟ در ضمن خود حیات طفل چطور و از کجا وارد بدن او شده است؟
اجازه بدهید کمی بر پهنای سؤال بیفزاییم؛ فرشته مرگ چگونه جان انسانها را میگیرد؟ وقتی روح از بدن جدا میشود چه اتفاقی میافتد؟ چگونه روح از بدن جدا میشود؟
دوستی داشتم که رشتهاش روانشناسی بود. صحبت از مرگ و قیامت شد. میگفت روانشناسی میگوید نباید راجع به مرگ اندیشید، چون مرگ پایان زندگی است و انسان را ناراحت میکند، لذا انسان نباید به چیزهای ناراحت کننده فکر کند، از طرف دیگر میپرسید اما دین میگوید باید راجع به مرگ اندیشید و نباید از مرگ غافل بود و تأکید دارد که
ای بی خبر از گذر غافله مرگ
غافل منشین در گذر پر خطر مرگ
کدام یک را باید پذیرفت؟ حرف علم یا حرف دین را؟کدام سخن درست است؟ چه ربطهای بین علم و دین وجود دارد؟ همکاری و پشتیبانی یا نزاع و درگیری؟ تعارض یا تعاضد؟ آیا قضاوت کردن راجع به مرگ به اين دليل كه چون مهمان ناخوانده است و هر آن ممکن است از راه سر برسد و ما را هم با خود ببرد، باعث ناراحتی و نگرانی و افسردگی و اضطراب و استرس و دلهره و دلشوره و دلواپسی است، درست است؟
آیا باید با پذیرفتن حرف علم، بخشی از واقعیت را آگاهانه حذف و سانسور کرد و تعمداً به فراموشی سپرد و با زحمت به آن فکر نکرد و آن را به اجبار خفه و مخفی کنیم و به سراغ شادی برویم؟ یا حرف دین را بپذیریم و هم آغوش غم و غصه و ناراحتی روزگار بگذرانیم؟ کدام سخن صحيح است؟ هر دو؟ هیچکدام؟ یا حرف علم درست است یا حرف مذهب؟ نمیشود که سخن هر دو درست و سخن هر دو غلط باشد، چون بالاخره امكان ندارد كه هم به مرگ بیندیشیم و هم به مرگ نیندیشیم، یا باید راجع به مرگ فکر کنیم یا نباید راجع به مرگ فکر کنیم، نمیتوانيم هر دو را با هم در يك زمان تأیید و یا هر دو را در يك زمان و با هم رد کنبم. راه سومی هم وجود ندارد. دارد؟ شما اگر حتی بخواهید مرگ را با هر معنا و مفهومی که به آن میدهید، اثبات بکنید باید راجع به آن بیندیشید و برعکس حتی اگر بخواهید مرگ را انکار کنید باز هم باید راجع به آن بیندیشید. چرا؟ برای اینکه بدانید چه چیزی را تأیید و یا انکار میکنید. از طرف دیگر اگر کسی همینطوری، همینطوری یعنی بدون دلیل و مدرک و سند، سخنی را پذیرفت یا نپذیرفت متهم میشود که انسانی ساده لوح و یا فردی بدون منطق است. به هر حال چه برای تأیید و چه برای انکار مرگ باید از دالان تفکر گذشت.
آیا کالبد شکافی و بحث پیرامون مرگ یک تراژدی غم انگیز و اندوهناک نیست؟ آیا میشود مرگ را لمس کرد؟ آیا میشود مرگ را بویید؟ آیا میشود مرگ را دید؟ مرگ چه رنگی است؟ یا چه رنگی میتواند باشد؟ سفید؟ سیاه؟ صورتی؟ طلایی؟ آبی آسمانی؟ نه! پس چه رنگی؟ به رنگ عشق؟ شاید! آیا میشود مرگ را چشید؟ آیا مرگ بی مزه است یا با مزه؟ آیا مرگ، سمی تلخ و زهر آگین است یا شربتی شیرین و خوش گوار؟ آیا مرگ خنده دار است؟ مرگ تراژدی است یا کمدی؟ چگونه میتوان دریافت که حقیقت مرگ چیست؟
آیا مرگ پایان زندگی است؟ در کتابی دیدم که زندگی را نوشته بود زندهگی، آیا واقعاً مرگ پایان زندهگی است؟ زنده یعنی چه؟ زندگی یعنی چه؟ مرگ یعنی چه؟ آیا مرگ واقعاً مردهگی است؟ خوب وقتی ما معنی زندهگی را بفهمیم آنگاه معنای زنده گی را بهتر درک نخواهیم کرد؟ آیا مردهگی پایان زندهگی است؟ اگر مردهگی پایان زندهگی است، پس چرا زنده هستیم؟ زنده هستیم که چه بشود؟ اصلاً چرا باید زنده باشیم؟ چرا باید زندگی کنیم؟ فرق زنده با زندگی چیست؟ آیا تفاوت ماهوی با هم دارند یا فقط پاي یک تمایز لفظی درکار است؟
آیا مرگ «وجود» دارد؟ شاید بگویید این سؤال که ساده است و پاسخش هم یک کلمه است؛ بله!
اجازه بدهید سؤالم را طور دیگری بپرسم: آیا مرگ از مقوله هستی است یا از مقوله نیستی؟ البته در این سؤال مقوله به معنای فلسفیاش مد نظر نیست. به عبارت دیگر يادتان هست كه سهراب گفته بود پشت دریاها شهری است؛ حالا سؤال این است که؛ آیا پشت دریای زندگی هر یک از ما شهری هست تا لازم باشد مثل سهراب بگوييم قايقي بايد ساخت؛ تا که با قایق مرگ به آن شهر برویم. عجب! مگر ما مرگ را ميسازيم؟ چه چيز مرگ را ما ميسازيم؟ خودش را يا كيفيتش را؟ بماند؛ يا بگوييم نه وقتی با قایق مرگ از دریای زندگی گذشتیم به عدمستان میرسیم، به هیچستان، به پوچستان، به خالیستان، به تاریکی و سیاهی و محض. قايق هم خودش ميآيد و ما ميبرد و اصلاً ساخت و سازي در كار نيست.
بیاییم یک بار تصور کنیم که بعد از مرگ پا به یک شهر میگذاریم، شهری با منظرهها و چشم اندازهای زیبا و قصرهای باشکوه و خیابان های سنگ فرش و باغهای وسیع با درختان سر به فلک کشیده و چشمه سارهایی که قل قل از زمین میجوشند و شرشر از کنار درختها و بوتهها و گلها و شکوفهها با چابکی روی ماسهها و سنگریزههایی از طلا و جواهر و الماس سر میخورند و به سمت قبله راهشان را ادامه میدهند و میروند. البته در صورت پذيرش اين سخن، اينكه همه انسانها بدون هيچ محدوديتي به اين شهر وارد ميشوند يا خير، جاي بحث و بررسي دارد.
حالا تصور کنیم که پس از مرگ میخوریم به نیستی، به پوچی، به سیاهی، به عدم، به فنا، به نابودی. کدام یک زیباتر است؟ اینکه پس از این زندگی دوباره شهری باشد و زندگی از نو جریان پیدا کند و یا اینکه نه! زندگی با مرگ متوقف شود و از حرکت باز ایستد و دریگر حرکت نکند و ساکن بماند و بگندد و تبخیر شود و به آسمان نیستی پر بکشد و از بین برود و جریان و جولان و سیلانش را از دست بدهد و منتهی بشود به پوچی و فنا و نیستی؟ و لاجرم ميشود حدس زد كه طبق اين نگرش ديگر هيچ فرقي بين انسانهاي خوب و بد وجود ندارد، چون پايان كار آدمهاي بد و آدمهاي خوب نيستي و نابودي است. کدام یک باشکوهتر و دل انگیزتز و زیباتر و دلرباتر و شاعرانهتر است؟ هستی یا نیستی؟