از مرد‌گي تا زند‌گي(1)

 از مرگ كه حرف می‌زنیم دل خوشی نداریم. اگر کسی بگوید خدمت می‌رسیم به شرط حیات، عصبانی می‌شویم و اگر دوستش داشته باشیم، فریادی بر سرش می‌کشیم که این چه حرفی است که می‌زنی.

چرا از مرگ گریزانیم؟ مرگ از چه روزنه‏ای وارد می‌شود و جان نوزادی را که مهمان رحم مادری مهربان است و هنوز پا بر گهواره زمین نگذاشته می‌گیرد؟ آیا فرشته مرگ داخل شکم مادر حضور دارد یا بیرون از آن؟ اگر بیرون، پس کی و چگونه جان نوزاد را می‌گیرد؟ و اگر درون مادر است کي و چطور وارد شده؟ آیا امکان دارد موجودی از بیرون وارد بدن انسان بشود؟ در ضمن خود حیات طفل چطور و از کجا وارد بدن او شده است؟

اجازه بدهید کمی بر پهنای سؤال بیفزاییم؛ فرشته مرگ چگونه جان انسان‌ها را می‌گیرد؟ وقتی روح از بدن جدا می‌شود چه اتفاقی می‏افتد؟ چگونه روح از بدن جدا می‌شود؟

دوستی داشتم که رشته‏اش روانشناسی بود. صحبت از مرگ و قیامت شد. می‌گفت روانشناسی می‏گوید نباید راجع به مرگ اندیشید، چون مرگ پایان زندگی است و انسان را ناراحت می‌کند، لذا انسان نباید به چیزهای ناراحت کننده فکر کند، از طرف دیگر می‌پرسید اما دین می‌گوید باید راجع به مرگ اندیشید و نباید از مرگ غافل بود و تأکید دارد که

ای بی خبر از گذر غافله مرگ

غافل منشین در گذر پر خطر مرگ

کدام یک را باید پذیرفت؟ حرف علم یا حرف دین را؟کدام سخن درست است؟ چه ربطه‌ای بین علم و دین وجود دارد؟ همکاری و پشتیبانی یا نزاع و درگیری؟ تعارض یا تعاضد؟ آیا قضاوت کردن راجع به مرگ به اين دليل كه چون مهمان ناخوانده است و هر آن ممکن است از راه سر برسد و ما را هم با خود ببرد، باعث ناراحتی و نگرانی و افسردگی و اضطراب و استرس و دلهره و دلشوره و دلواپسی است، درست است؟

آیا باید با پذیرفتن حرف علم، بخشی از واقعیت را آگاهانه حذف و سانسور کرد و تعمداً به فراموشی سپرد و با زحمت به آن فکر نکرد و آن را به اجبار خفه و مخفی کنیم و به سراغ شادی برویم؟ یا حرف دین را بپذیریم و هم آغوش غم و غصه و ناراحتی روزگار بگذرانیم؟ کدام سخن صحيح است؟ هر دو؟ هیچکدام؟ یا حرف علم درست است یا حرف مذهب؟ نمی‌شود که سخن هر دو درست و سخن هر دو غلط باشد، چون بالاخره امكان ندارد كه هم به مرگ بیندیشیم و هم به مرگ نیندیشیم، یا باید راجع به مرگ فکر کنیم یا نباید راجع به مرگ فکر کنیم، نمی‌توانيم هر دو را با هم در يك زمان تأیید و یا هر دو را در يك زمان و با هم رد کنبم. راه سومی هم وجود ندارد. دارد؟ شما اگر حتی بخواهید مرگ را با هر معنا و مفهومی که به آن می‏دهید، اثبات بکنید باید راجع به آن بیندیشید و برعکس حتی اگر بخواهید مرگ را انکار کنید باز هم باید راجع به آن بیندیشید. چرا؟ برای اینکه بدانید چه چیزی را تأیید و یا انکار می‌کنید. از طرف دیگر اگر کسی همینطوری، همینطوری یعنی بدون دلیل و مدرک و سند، سخنی را پذیرفت یا نپذیرفت متهم می‌شود که انسانی ساده لوح و یا فردی بدون منطق است. به هر حال چه برای تأیید و چه برای انکار مرگ باید از دالان تفکر گذشت.

‏آیا کالبد شکافی و بحث پیرامون مرگ یک تراژدی غم انگیز و اندوهناک نیست؟ آیا می‌شود مرگ را لمس کرد؟ آیا می‌شود مرگ را بویید؟ آیا می‌شود مرگ را دید؟ مرگ چه رنگی است؟ یا چه رنگی می‌تواند باشد؟ سفید؟ سیاه؟ صورتی؟ طلایی؟ آبی آسمانی؟ نه! پس چه رنگی؟ به رنگ عشق؟ شاید! آیا می‌شود مرگ را چشید؟ آیا مرگ بی مزه است یا با مزه؟ آیا مرگ، سمی تلخ و زهر آگین است یا شربتی شیرین و خوش گوار؟ آیا مرگ خنده دار است؟ مرگ تراژدی است یا کمدی؟ چگونه می‌توان دریافت که حقیقت مرگ چیست؟

آیا مرگ پایان زندگی است؟ در کتابی دیدم که زندگی را نوشته بود زنده‌گی، آیا واقعاً مرگ پایان زنده‌گی است؟ زنده یعنی چه؟ زندگی یعنی چه؟ مرگ یعنی چه؟ آیا مرگ واقعاً مرده‌گی است؟ خوب وقتی ما معنی زنده‌گی را بفهمیم آنگاه معنای زنده گی را بهتر درک نخواهیم کرد؟ آیا مرده‌گی پایان زنده‌گی است؟ اگر مرده‌گی پایان زنده‌گی است، پس چرا زنده هستیم؟ زنده هستیم که چه بشود؟ اصلاً چرا باید زنده باشیم؟ چرا باید زندگی کنیم؟ فرق زنده با زندگی چیست؟ آیا تفاوت ماهوی با هم دارند یا فقط پاي یک تمایز لفظی درکار است؟

آیا مرگ «وجود» دارد؟ شاید بگویید این سؤال که ساده است و پاسخش هم یک کلمه است؛ بله!

اجازه بدهید سؤالم را طور دیگری بپرسم: آیا مرگ از مقوله هستی است یا از مقوله نیستی؟ البته در این سؤال مقوله به معنای فلسفی‏اش مد نظر نیست. به عبارت دیگر يادتان هست كه سهراب گفته بود پشت دریاها شهری است؛ حالا سؤال این است که؛ آیا پشت دریای زندگی هر یک از ما شهری هست تا لازم باشد مثل سهراب بگوييم قايقي بايد ساخت؛ تا که با قایق مرگ به آن شهر برویم. عجب! مگر ما مرگ را مي‌سازيم؟ چه چيز مرگ را ما مي‌سازيم؟ خودش را يا كيفيتش را؟ بماند؛ يا بگوييم نه وقتی با قایق مرگ از دریای زندگی گذشتیم به عدمستان می‏رسیم، به هیچستان، به پوچستان، به خالیستان، به تاریکی و سیاهی و محض. قايق هم خودش مي‌آيد و ما مي‌برد و اصلاً ساخت و سازي در كار نيست.

بیاییم یک بار تصور کنیم که بعد از مرگ پا به یک شهر می‏گذاریم، شهری با منظره‏ها و چشم اندازهای زیبا و قصرهای باشکوه و خیابان های سنگ فرش و باغ‌های وسیع با درختان سر به فلک کشیده و چشمه سارهایی که قل قل از زمین می‏جوشند و شرشر از کنار درخت‏ها و بوته‏ها و گل‏ها و شکوفه‏ها با چابکی روی ماسه‏ها و سنگ‏ریزه‏هایی از طلا و جواهر و الماس سر می‏خورند و به سمت قبله راهشان را ادامه می‏دهند و می‏روند. البته در صورت پذيرش اين سخن، اينكه همه انسانها بدون هيچ محدوديتي به اين شهر وارد مي‌شوند يا خير، جاي بحث و بررسي دارد.

حالا تصور کنیم که پس از مرگ می‏خوریم به نیستی، به پوچی، به سیاهی، به عدم، به فنا، به نابودی. کدام یک زیباتر است؟ اینکه پس از این زندگی دوباره شهری باشد و زندگی از نو جریان پیدا کند و یا اینکه نه! زندگی با مرگ متوقف شود و از حرکت باز ایستد و دریگر حرکت نکند و ساکن بماند و بگندد و تبخیر شود و به آسمان نیستی پر بکشد و از بین برود و جریان و جولان و سیلانش را از دست بدهد و منتهی بشود به پوچی و فنا و نیستی؟ و لاجرم مي‌شود حدس زد كه طبق اين نگرش ديگر هيچ فرقي بين انسان‌هاي خوب و بد وجود ندارد، چون پايان كار آدمهاي بد و آدمهاي خوب نيستي و نابودي است. کدام یک باشکوهتر و دل انگیزتز و زیباتر و دلرباتر و شاعرانه‏تر است؟ هستی یا نیستی؟

نطق پيش از دستور نماينده محترم ايثارگران استان سيستان و بلوچستان

آنچه در پي مي‌آيد نطق پيش از دستور "نماينده محترم ايثارگران استان سيستان و بلوچستان" «جناب آقاي حبيب لك‏زايي» مي‌باشد كه روز چهارشنبه25/9/1388 در شهر مقدس قم، در اجلاس چهارم مجلس ايثارگران كشور ايراد شده است:

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند متعال را شکرگزارم که توفیق حضور در این جمع ارزشمند را عنایت فرمود و درود می فرستم بر انبیا الهی، ائمه معصومین (ع)، شهدا، امام شهدا و مقام معظم رهبری.

و از خدا می‌خواهم که به ما توفیق دهد تا شکرگزار نعمت جمهوری اسلامی، این یادگار گران قدر امام راحل عظیم الشأن باشیم. شکرگزاری واقعی در دفاع همه جانبه از این نظام مقدس، اطاعت از مقام عظمای ولایت، بصیرت و شناخت دشمن و تبری از دشمنان است. در اینجا ضمن اعلام برائت از توهین کنندگان به تمثال مبارک امام عزیز و محکومیت این اقدام موهن اعلام می‌کنم که تا ما زنده‌ایم، اجازه نخواهیم داد، ارزشهای الهی در این سرزمین مورد اهانت قرار گیرد. اساساً رسالت جهانی اسلام حکم می‌کند تا هر مسلمانی، ضمن هوشیاری استانی و ملی، تحولات منطقه‌ای و جهانی را نیز رصد نماید و ضمن شناخت حق و باطل، از موضع جبهه حق با جبهه باطل در تقابل و مبارزه باشد.

امروز، یکی از صحنه‌های حساس این مبارزه در مناطق شرقی کشور عزیز ما، استان سیستان و بلوچستان، رقم خورده است. جایی که چندی پیش عوامل استکبار جهانی عزیزانی همچون سردار شوشتری و سردار محمدزاده و چهل و يك عزیز دیگر را به درجه رفیع شهادت رساندند. استانی که پیش از این حادثه، شاهد فجایع تروریستی دیگری نظیر انفجار مسجد علی بن ابیطالب (ع)، حادثه بلوار ثارالله زاهدان و فاجعه تروریستی تاسوکی بود.

سروران ارجمند، استان سیستان و بلوچستان با شرایط جغرافیایی خاص، تلاش های ویژه‌ای را نسبت به سایر استان ها در فرآیند فعالیت‌های برنامه‌ای می‌طلبد.

این استان با مساحت 187502 کیلومتر مربع نزدیک به 5/11 درصد از مساحت کشور ایران اسلامی را به خود اختصاص داده است.

جمعیت آن بر اساس آمار سال 1385 بیش از دو میلیون و چهارصد هزار نفر بوده، تعداد شهدای تحت پوشش بنیاد شهید و امور ایثارگران استان 1967 شهید و جانبازان 3963 نفر و آزادگان 569 نفر می باشد.

سیستان و بلوچستان یکی از استان‌های غنی کشور به لحاظ داشته‌های، باستانی، صنایع دستی و گردشگری می‌باشد.

مردم این دیار همانند سایر ملت غیور ایران در دفاع از کیان  میهن اسلامی حضور مثمر ثمری را از خود به یادگار گذاشته‌اند. شهدایی همچون «آیت الله شهيد سید محمد تقی حسینی طباطبایی» طلیعه دار مبارزه با رژیم پهلوی، «سردار شهید حاج قاسم میرحسینی» از فرماندهان دفاع مقدس و شهدای عشایر همچون «شهيد مولوی حسین‌بر» را تقدیم نظام اسلامی نموده است.

با توجه به آنچه آمد، پیشنهادات زیر جهت خدمات بهتر به جامعه شاهد و ایثارگر تقدیم می‌گردد:

1.         حمایت از تلاش‌های مردمی در جهت ارتقاي گلزارهای شهدا به مراکز چند منظوره فعال فرهنگی و مذهبی.

2.         افزایش برنامه‌های زیارتی و سیاحتی برای ایثارگران با توجه به محرومیت فرهنگی استان.

3.         ایحاد یادمان شهدا در محل وقوع شهادت عزیزان در استان.

4.         تدوین زندگینامه جامع شهدا و ایثارگران استان در جهت پراکندگی عطر شهادت و گسترش ارزش‌های حوزه دفاع و جهاد.

5.         ابلاغ و پیگیری نام‌گذاری اماکن فرهنگی، آموزشی، پژوهشی، ورزشی و غیره به نام شهدا. 

ادامه نوشته

... از وقتی تو را شناختم

اول فكر مي‌كردم ببخشيد، خيلي خيلي ببخشيد، «تو» زني هستي، ... زني هستي ... خشكه مقدس و پروردۀ رنج. اما مهربان و دوست داشتني. بعد كه ازدواج كردي فهميدم خانه‌داري و همسرداري‌ات هم خوب است.

چند روزي از ازدواجت نگذشته بود كه شنيدم كه همه مي‌گويند اگر علي نبود، كس ديگري لياقت همسري تو را نداشت، نه فقط در مدينه و يا در شبه جزيره، كه در تمام جهان.

به گوشم رسيده بود كه كارهاي خانه را تقسيم كرده‌ايد؛ كارهاي بيرون از خانه براي مرد خانه و كارهاي درون خانه هم براي زن خانه؛ يعني تو. و تو چقدر خوشحال شده بودي وقتي از انجام كارهايي كه مربوط به مردان مي‌شد، خودت را معاف مي‌ديدي.

البته مي‌دانم كه شوهرت همواره براي خانه هيزم تهيه مي‌كند و آب بر دوش مي‌كشد، حتي شنيده‌ام گاهي وقت‌ها خانه را هم جارو مي‌زند.

با اين همه شوهرت گفته جاي بند مشك‌ آب، كه تو به كرّات، به دوش گرفته‌اي و از چاه و يا از چشمه به خانه آورده‌اي روي بدنت مانده است. و دستاس هم به انگشتان و كف دستان تو تاول نشانده. لباس‌هايت هم از جارو زدن خانه پر از گرد و غبار شده‌اند و با افروختن آتش زير ديگ غذا، از دود تغيير رنگ داده‌اند. خوب اينها همه يعني حسابي براي خودت كدبانو بوده‌اي ديگر.

راستي! يادم رفت بگويم، وقتي پيامبر اين موضوع را فهميد به جاي خدمتكار به تو اذكاري  هديه داد تا موقع خواب نجوا كني. اين اذكار به نام تو يادگار مانده است. زهرا هم تو را ناميدند چون وقتي در محراب به عبادت مي‌ايستادي،‌ چنان عاشقانه محو جمال و جلال محبوب مي‌شدي كه پاهايت ورم مي‌كرد، يك پارچه نور مي‌شدي و چنان مي‌تابيدي كه چشم فرشتگان خيرۀ نور تو مي‌شد.

آن وقت من تازه فهميدم كه تو علاوه بر خانه‌داري و شوهرداري، عارف كم نظيري هم هستي.

بي‌خود نبوده كه شوهرت علي گفته هرگاه به زهرا مي‌نگريستم تمام طوفان‌هاي غم و ابرهاي سياه و تيرۀ غصه از منظرۀ وجودم رخت بر مي‌بست و جايش را به شادي نسيم بهاري و آرامش آسمان آبي مي‌داد.

مي‌فهميدم چشمه سار مهرباني از وجود تو مي‌جوشد، اما نه تا اين حد!

يادت هست آن شب كه «حسن» از سحر تا به صبح تو را تحت نظر گرفته بود، كه گوشۀ اتاق رو به قبله مشغول راز و نياز و نماز به درگاه بي‌نياز بودي، و گوش‌هايش را تيز كرده بود تا بداند تو در مناجاتت با پروردگار چه زمزمه مي‌كني و با لطايف الحيل دريافته بود كه تو مشغول دعا براي همسايه‌گان و بستگان دور و نزديكي، سراپا گوش، منتظر مانده بود تا بشنود تو براي خودت چه دعا مي‌كني و وقتي كه تو بي‌آنكه براي خود از خدا چيزي خواسته باشي، پس از به جا آوردن سجدۀ شكر، سجاده‌ات را جمع كرده بودي، حسن‌ات دويده بود و خودش را در آغوشت انداخته بود و با زبان شيرين كودكانه‌اش پرسيده بود پس چرا براي خودت دعا نكردي مامان؟ و تو با لحني دلنشين به او گفته بودي: «پسرم! نور چشمم! ميوۀ دلم! اهل خانه بعد از همسايه، اول ديگران، سپس نزديكان!» و با اين كلام تو، انگار من تازه دريافتم كه مشكل ديگران، فقط مشكل ديگران نيست و اگر با دست نمي‌توان گره از مشكل ديگران گشود، با قلب و دل و زبان مي‌توان برايشان دعا كرد.

راستي بچه‌هايت را هم خيلي خوب تربيت كرده‌اي. شنيده‌ام اين تربيت تو در پيروزي پسرت «حسن» در جنگ خاموش و نرمي كه با معاويه داشت، خودش را خوب نشان داده است. حسن‌ات اگر چه مثل شوهرت علي ـ كه سلام و درود خدا بر تو و او باد ـ تنها ماند، اما كاري كرد كه معاويه آن هم آشكارا پرده از انگيزه‌هاي دروني و افكار تيره و پليدش برداشته بود.

خودت كه بهتر مي‌داني! معاويه تمام مفاد عهد و پيماني را كه با حسن امضا كرده بود،‌ زير پا گذاشت. او در مسجد، روي منبر به صراحت خاطر نشان كرده بود كه هدف او به دست گرفتن قدرت است، و تصريح كرده بود كه هركس هر چقدر دلش مي‌خواهد نماز بخواند، روزه بگيرد، قرآن بخواند و به حج برود، اما به قدرت اعتراض نكند و در مقابل حكومت خليفۀ پيامبر! كه به روشني خورشيد، به جدايي دينانت از سياست فتوا داده، عصيا ن نكند. يعني خواسته بود، درست سر اسلام را كه همان سياست باشد، ببُرد و تن بي‌جان اسلام را به مسلمانان تحويل دهد.

 آري حسن‌ات در اين نبرد نامتقارن و نابرابر، كه سپاهيان خود او به معاويه نامه نوشته بودند كه حاضرند فرمانده و امامشان را دست بسته به او تحويل بدهند، خوب توانست تن مجروح و سر شكستۀ اسلام را تيمار كند و سياست الهي را بر سياست شيطاني پيروز كند.

آوازۀ «حسين‌ات» كه همه جا پيچيده، مسلمان و مسيحي، مؤمن و ملحد،‌ عاشق حسين تواند. خودم در فرانسه ديدم كه جوانان پاريسي در سرما ايستاده‌ بودند و براي حسين تو اشك مي‌ريختند و از آشنا شدن با حسين تو افتخار مي‌كردند و به خود مي‌باليدند.

از جوانان ايران هم خودت، بهتر و بيشتر از همه با خبري، آنها با ذكر حسين تو به استقبال شهادت مي‌روند. حتي آرزويشان اين است كه با لب تشنه جام شهادت را سر بكشند.

اجازه بده صادقانه يك اعتراف هم روي اين كاغذ سفيد كه به نوشتن وسوسه‌ام مي‌كند بنويسم.

من فكر مي‌كردم فرزندان تو چون از خطا و اشتباه در تمامي سطوح گفتار و رفتار و پندار، مصون و معصوم هستند، اين قدر موفق‌اند و به قول معروف كارشان درست است.

اما وقتي به پارۀ تنت، «زينب» رسيدم، نتوانستم به خودم بگويم زينب‌ات هم معصوم است و از اينكه او را سرمشق رندگي‌ام قرار بدهم، طفره بروم. البته بعد از اينكه با كتاب مقدس، منظورم قرآن است، آشنا شدم، ديدم كه خداوند الگويي حتي برتر از تو، براي بشر معرفي كرده؛ پدرت را، فاطمه جان!

كمي بعد هم راجع به فرزندانت،‌ سجاد، باقر، صادق، رضا، جواد، هادي، حسن و مهدي كه درود و سلام خداوند بر آنان باد، توانستم اطلاعات جسته و گريخته‌اي بدست بياورم. در اين ميان دريافتم چهار فرزندت در بقيع آرميده‌اند و آفتاب سنگ مزارشان است و متوجه شدم كه آخرين فرزند تو الان زنده است، نه فقط اينكه زنده باشد، كه در ميان ما و با ما و شاهد و حاضر و ناظر بر اعمال ماست.

به هرحال من هرچه بيشتر راجع به زينب‌ات فهميدم، چند برابر مات و مبهوت و متحير مي‌شدم، همين هم شد كه تصميم خودم را گرفتم.

از مدرسه كه برگشتم ديدم يك خانم كنار مادرم نشسته، از ظاهرش پيدا بود كه ايراني نيست. من مثل بچه‌هاي خوب سلام دادم و كنار مادرم روي مبل نشستم. فهميدم آن خانم معلم زبان فرانسه است و قرار است به من فرانسه ياد بدهد. فرانسه كه ياد گرفتم، نوبت انگليسي بود. الان هم كه ديپلم گرفته‌ام پدر و مادرم اصرار دارند كه به يكي از دانشگاههاي امريكا يا اروپا براي ادامه تحصيل بروم.

اما من تصميمم را گرفته بودم و همان روز كه قرار بود به فرودگاه بروم، صبح زود، قبل از طلوع خورشيد، به جاي رفتن به مهد حقوق اروپا و جهان، يعني فرانسه، عزمم را جزم كردم تا از حق و حقوق خودم دفاع كنم، رفتم اهواز. دورۀ آموزشي را هم در اهواز گذراندم و بعد هم رفتم جبهه. شلمچه!

در جبهه آدم‌هايي راديدم كه مرا ياد تو، همسر و بچه‌هايت مي‌انداختند، بعضي از دوستان خودم احساس مي‌كردند، تو مادرشان هستي، حتي تو را مادر صدا مي‌زدند. اوايل فكر مي‌كردم چون «سيّد» هستند تو را مادر صدا مي‌زنند؛ روي همين ذهنيت، من هم از اعماق وجود آرزو مي‌كردم اي كاش من هم سيد بودم تا مي‌توانستم تو را مادر صدا بزنم؛ اما بعد ديدم كه نه! انگار اينجا تو مادر همه‌ هستي،‌ مادر همه! همانطور كه نمي‌فهميدم چرا پدرت به تو «مادر» مي‌گفته، ‌نمي‌فهميدم كه چرا تو اينجا مادر همه‌اي «ام ابيها»

من هم خيلي دوست داشتم تو را مادر صدا بزنم. اما نمي‌دانم چرا نمي‌شد، حتي به خودم گفتم لااقل در وصيت‌نامه‌ام به تو«مادر» مي‌گويم كه حال پدر و مادرم كه هر دو با من قهر كرده بودند، را بگيرم؛ اما وقتي ياد تو مي‌افتادم، اي تنديس مهر! اي عصارۀ عشق! اي آبشار آبي مهرباني!  و اي مبارز و مجاهد نستوه، پشيمان مي‌شدم.

از وقتي تو را شناختم و عشق بسيجي‌ها را به تو ديدم، و مطمئن شدم كه مزار تو پنهان است، دوست داشتم من هم گم نام و بي‌نشان باشم. راستي چرا وصيت كرده بودي مراسم خاك‌سپاري‌ات شبانه باشد؟ و مزارت پنهان بماند و كسي از محل دفن تو حتي سال‌ها و قرن‌ها، پس از رفتنت خبردار نشود؟

من پس از مطالعۀ خطبه‌هاي حماسي و سياسي و عبادي تو، تازه دريافتم كه تو واقعاً سرور زنان و حتي مردان عالمي، البته به جز پدر و شوهرت!

اگر تو فقط در پدرداري! و يا فقط در همسرداري و يا فقط خانه‌داري و يا فقط فعاليت سياسي و يا فقط عبادت عارفانه و عاشقانه و يا فقط در تربيت فرزند، نمونه بودي براي خيره كردن چشم جهان كافي بود! حال آنكه آنچه چشم كم‌سو و ظاهربين ما از تو ديده تو را انساني كامل و بي‌بديل يافته است. كوثر رسول! سردار بي‌سلاح! فرماندۀ بي‌سپاه! رزمندۀ بي سپر و زره!

وقتي شهيد شدم، دوست داشتم بدنم هيچ وقت پيدا نشود،‌ حدود ده سال هم مزارم مثل قبر تو مخفي بود. تا اينكه اين قدر پدر و مادرم كه من تنها فرزندانشان بودم، دعا كرده بودند تا عذر ما را خواستند و بعد هم خودم،‌ خودم را به بچه‌هاي تفحص نشان دادم و آنها هم مرا پيدا كردند.

باورشان نمي‌شد كه بعد از گذشت ده سال، بدنم سالم مانده است، البته به جز پهلويم كه با تركش خمپاره دريده شده بود و قلب و قفسۀ سينه‌ام كه با تير شكافته شده بود. اما با كمك تو، من فكر اينجايش را هم كرده بودم. در وصيت نامه‌ام كه در جيب پيراهنم گذاشته بودم، وصيت كرده بودم كه روي قبرم اسمم را ننويسند، نه فقط اسم، كه اصلاً هيچي ننويسند، به جز يك جمله: «مشتي خاك در پيشگاه خداي متعال.»

وصيت دومم هم اين بود كه قبرم هيچ ارتفاعي، هرچند ناچيز از سطح زمين، نداشته باشد و صاف و هموار باشد. چون دوست دارشتم و دوست دارم قبرم شبيه قبر تو و جام‌هاي سرشار از غربت بقيع، كه فرزندانت و يا شايد خود تو در آن آرميده‌اي، باشد.

تمام كساني را هم كه به نحوي مرا اذيت كرده بودند، بخشيده بودم؛ مي‌داني! من اصلاً كينه‌اي از كسي به دل نداشتم، تا نيازي به شست و شوي لكه‌هاي تيره و كدر كينه با آب زلال بخشش لازم بيايد، من از تو ياد گرفته بودم كه براي ديگران دعا كنم، نه نفرين و براي ديگران از خداي خوبي‌ها تمناي نيكي كنم نه انتقام، و همين به من جرأت مي‌داد كه به دوستان و نزديكانم وصيت كنم كه ملكوتي باشند، ‌نه ملكي، عرشي باشند نه فرشي، آسماني باشند،‌ نه زميني، زينبي باشند نه يزيدي. مادر!

چرا آیت‌الله جوادی آملی از امامت جمعه انصراف داد؟

وداع تلخ آیت‌الله جوادی آملی با امامت نماز جمعه در شهر مقدس قم، دوستداران اصیل انقلاب اسلامی را ناراحت و نگران کرده است.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، آیت‌الله جوادی که روز جمعه برای آخرین بار در نماز جمعه قم به عنوان امام، نماز جمعه این شهر را اقامه کرد، پس از ذکر وظایف امام جمعه اعلام کرد: دیگر نماز جمعه این شهر را اقامه نخواهد کرد.

بنا بر این گزارش، ایشان در نماز جمعه این هفته، دو مسئوليت مهم را متوجه ائمه جمعه دانست که اگر نتوانند به آنها عمل كنند، نزد خداوند مسئول خواهند بود؛ يكي پيام‌آوري دستورات الهي ـ سیر من الحق الی الخلق ـ است و مأموريت دوم نيز سير و سفر از مردم به سوی خدا ـ سیر من الخلق الي الحق ـ با بیان حاجات و نیازهای مردم به درگاه خداست.

ایشان در تشریح مأموريت نخست بیان داشت: «در اين سفر وقتي كسي امام جمعه شد، ديگران ساكت هستند و امام به محراب عبادت رفته و به خداوند عرض مي‌كند كه اياك نعبد و اياك نستعين؛ يعني خداوندا من و اين نمازگزاران تو را مي‌پرستيم و از تو مدد مي‌جوييم.»

در تبین مأموریت دوم نیز گفت: «خداوند فرموده است كه اگر مردم مشكلی داشتند، به نماز پناه برده و مشكل خود را برطرف كنند، مردم صدها مشكل دارند كه باید این را امام جمعه بیان كند و اگر بیان كرد و مشكل مردم رفع شد، نشانه این است كه خوب بیان كرده اما اگر مشكل مردم رفع نشد، امام جمعه نتوانسته است مطلب را خوب بیان كند.»

ایشان ادامه داد: اگر در اقامه نماز جمعه، بنده اين مشكل نيز بوده است از همگان عذرخواهي مي‌كنم.

به نظر می‌رسد، افکار عمومی پس از گذشت یک روز از این وداع تلخ نتوانسته است، دلیلی منطقی برای این خداحافظی بیابد و قطعا اشتغالات فراوان ایشان را دلیل این کناره‌گیری نمی‌داند. اگر به بیانات ایشان استناد کنیم و اینگونه برداشت کنیم که ایشان به دلیل اینکه احساس کرده است از تریبون نماز جمعه و از راه نصایح و رهنمودها نتوانسته مشکلات موجود در جامعه و کشور را حل کند، آن موقع است که سنگینی و تلخی این وداع را بیش از پیش احساس می‌کنیم.

البته یک نظر دیگر هم مطرح است و آن اینکه با توجه به اینکه ایشان رساله عملیه منتشر نموده و در سلک مراجع معظم تقلید درآمده اند، لذا دیگر وجهی برای ماندن در تریبون نماز جمعه باقی نمانده و ایشان ترجیح داده اند تا در سنگری دیگر بیش از پیش در خدمت اسلام و مسلمین فعالیت نموده و قاطبه مومنین در جایگاهی دیگر از برکات ایشان استفاده نمایند. 
 
به هر حال آیت‌الله جوادی همواره در جریانات اخیر، معتقد به برخورد مسلمانانه با مردم در مسائل مربوط به انتخابات بود و انتقاداتی نیز به مسائل اقتصادی داشت که وظیفه خود می‌دانست از تریبون نماز جمعه این مسائل را به اگاهی مسئولان برساند؛ اما گویا وضعیت جاری ایشان را به این نتیجه رسانده است که نتوانسته از این راه، مشکلی از مشکلات مردم را حل کند.

بر این اساس، در صورتی که ایشان به دلیل اول به چنین نتیجه‌ای رسیده باشد، بدیهی است که برای یک جامعه چندان مطلوب نخواهد بود که متفکران و اندیشمندان خود را در کنار و حاشیه ببیند؛ متفکرانی که به ویژه قوام و توسعه مفاهیم و نظریه حکومت دینی مبتنی بر اصل ولایت فقیه، منوط به اجتهاد و پایمردی آنان است که دل در گرو دین خدا دارند.

به نظر می‌رسد، رویکرد جاری حوزه سیاست ـ چه در سطوح بالا و کلان و چه در سطوح میانی ـ و بی توجهی به عالمان دین، در دراز مدت نه تنها سیاست، بلکه جامعه ایران را از پشتوانه‌های نظری تهی خواهد کرد و در نهایت امر، این جمهوری اسلامی و نظام برآمده از امام و خون شهداست که رو به زوال خواهد گذاشت و بدون شک در این مسأله، اصل نظام و ارکان آن یعنی مردم، ولایت فقیه و قانون اساسی اولویت دارد، وگرنه گردانندگان حوزه سیاست که چند صباحی می‌آیند و پس از پایان کار خود می‌روند