عاشقان راهیان نور سفر به سیستان و بلوچستان را از دست ندهند
هفته قبل رفته بودم تاسوکی. به دعوت بسیج هنرمندان. این هم بخشی از گزارش آن سفر که آقای «علیرضا ملوندی » زحمتش را کشیده.
تجربه سفر به مناطق عملیاتی جنوب را داشتم، فضا برایم آَشنا بود، صدای آهنگران شعر قزوه را سوزناک کرده « مرا اسب سپیدی بود روزی، شهادت را امیدی بود روزی.....» غربت و مظلومیت تاسوکی بغضی شده بود در گلویم، بدجور عاشق این سرزمین شده بودم، کاش کاروان های راهیان نور به این خاک بیایند و باغ های بهشت را در بیابان های خشک سیستان و بلوچستان ببینند، یکی از شیرین ترین لحظات عمرم را در تاسوکی گذراندم، به دوستی که همراهم بود گفتم که این احساس را در یک جا داشتم و آن هم شلمچه بود، تنها می توانم بگویم هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله!
عاشقان راهیان نور سفر به سیستان و بلوچستان را از دست ندهند.
در محل یادمان یک حسینیه ساخته اند، یک لیوان چای به همراه شیرینی محلی زاهدان پذیرایی خوبی است در وسط بیابان! اهالی این استان بدون تملق و زیاده گویی بسیار دوست داشتنی و مهمان نوازند.
یک بسته فرهنگی به ما دادند، داخلش کتابی بود، «خاطرات یک گروگان» اسم نویسنده برایم آشنا بود: رضا لک زایی. لک زایی نام خانوادگی جانشین فرمانده سپاه استان سیستان و بلوچستان است که همراهمان آمده بود، از یکی از همراهان سردار پرسیدم: رضا لک زایی نسبتی با سردار لک زایی دارد؟! جواب داد: برادرش است، از خانواده سردار چند نفر در حادثه بودند، پسر و دامادشان شهید شدند و برادرش هم به گروگان گرفته شد.
خیلی برایم جالب بود ، چشم از سردار لک زایی بر نمی داشتم تا عکس العمل هایش را ببینم، برادرش پشت تریبون رفت تا از خاطراتش بگوید، از شهادت مسلم لک زایی که گفت، سردار سر به زیر انداخته بود آرام اشک می ریخت، چهره اش خیلی معصومانه و دوست داشتنی است، شاید تداعی کننده یک سخن آقا باشد نظام را مظلوم مقتدر توصیف کرده اند. سردار لک زایی تجسم سخن امامش بود، سیمایش اقتداری مثال زدنی داشت اما مظلومیت در عمق وجودش هویدا بود.
قبلاً دست پدر یکی از شهدای فتنه را بوسیده بودم دوست داشتم دست این پدر شهید را هم ببوسم، افسوس که نشد، هیبتش نگذاشت.