پیام تسلیت دکتر نجف لک زایی به مناسبت ارتحال آیت الله بختیاری

در پی رحلت عالم ربانی سیستان، حضرت آیت الله مرادعلی بختیاری، حجت الاسلام والمسلمین دکتر نجف لک زایی، رئیس پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی، پیام تسلیتی صادر کرد. متن کامل این پیام بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

با کمال تاثر اطلاع یافتم که حضرت آیت الله حاج شیخ مرادعلی بختیاری، که حق و سمت استادی نسبت به اینجانب داشتند، در ایامی که متعلق به حضرت زهرا سلم الله علیها است، دار فانی را وداع و دعوت حضرت حق را لبیک گفته اند. ایشان پس از سال ها تلمذ در محضر بزرگان در حوزه علمیه نجف اشرف و رسیدن به مرتبه اجتهاد برای ترویج مکتب اهل بیت علیهم السلام و خدمت به مردم شریف سیستان به این دیار عزیمت کردند و به این ترتیب با گذشتن از بسیاری از مدارجی که توقف در حوزه نجف می توانست به دنبال داشته باشد، با حضور در سیستان به جهاد کبیر مبادرت ورزیدند. آن مرحوم پس از پیروزی انقلاب نیز همواره در جهت تحکیم پایه های نظام اسلامی حرکت کرده، پاسخگویی به شبهات و خدمت به مردم را در سرلوحه برنامه های خود داشتند.

حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل و گفتگوی با رزمندگان اسلام نقطه اوج این همراهی بود.

اینجانب، فقدان ایشان را که پس از دوره ای طولانی از رنج بیماری اتفاق افتاد، به محضر حضرت ولیعصر ارواحنا فداه، مقام معظم رهبری و مراجع عظام تقلید، بیت مکرم آن مرحوم، سلسله جلیله روحانیت استان سیستان و بلوچستان و مردم شریف سیستان تسلیت عرض کرده، برای ایشان علو درجات و غفران الهی را مسئلت می نمایم.

26/2/89
قم – نجف لک زایی

شعر یک مرجع تقلید درباره حضرت زهرا سلام الله علیها

آيت‌الله وحيد خراساني در شعري به بيان اوصاف و ويژگي‌هاي شخصيتي حضرت زهرا(س) پرداخته است.

به گزارش خبرگزاري فارس از قم، در سروده اين مرجع تقليد آمده است:

اى بلند اختر كه ناموس خداى اكبرى***عقلِ كل را دخترى و علمِ كل را همسرى
زينت عرش خدا پرورده دامان توست***يازده خورشيد چرخ معرفت را مادرى
آن كه بُد منت وجودش بر تمام ما سوى***گشت ممنون عطاى حق كه دادش كوثرى
تاج فرق عالم و آدم بود ختم رسل***بر سر آن سرور كون و مكان تو افسرى
از گلستان تو يك گُل خامس آل عباست***اى كه در آغوش خود خون خدا مى‌پرورى
مقتداى حضرت عيسى بود فرزند تو***آن چه در وصف تو گويم باز از آن برترى
در قيامت اولين و آخرين سرها به زير***تا تو با جاه و جلال حق، زمحشر بگذرى
بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى***تو بر او هستى مقدم ، گرچه او را دخترى
كهنه پيراهن چو بر سر افكنى در روز حشر***غرقه در خون خدا برپا نمايى محشرى
با چه ذنبى كشته شد مؤوده آل رسول***بود آيا اينچنين، أجرِ چنان پيغمبرى
قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر***جز خدا در حق تو كس را نشايد داورى

* * *
شمع جمع آل طه بضعه خير الورى***دختر شمس الضحا و همسر بدر الدّجى
آفتاب برج عصمت گوهر درج شرف***ليلة القدر وجود و سرّ و ناموس خدا
آن كه بنشاندش به جاى خود امام الانبياء***وان كه بُد آمينِ او شرط دعاى مصطفى
مبدأ جسمش بُد از اثمار اشجار بهشت***منتهاى روح پاك او حريم كبريا
ز آدم و عيسى نبودش كفو و مانندى به دهر***شد در اوصاف كمال او هم تراز مرتضى
در مديحش عقل شد حيران و سرگردان چو ديد***هست مدّاحش خدا، وصف مقامش هل أتى
پا ورم كرد از نماز و دست و بازو از جهاد***سينه او شد سپر در راه حق روز بلا
رفت از دار فنا بشكسته دل آزرده تن***آن كه بُد آزردنش ايذاء ختم الانبياء
گفت حيدر در غروب آفتاب عمر او***تار شد دنيا و روشن شد به تو دار بقاء

* * *
دختر خير الورى و همسر فخر بشر***علم مخزون، غيب مكنون در ضميرش مستتَر
ليلة القدر، نزول كل قرآن مبين***مطلع الفجر ظهور منجى دنيا و دين
آسمان يازده خورشيد تابان وجود***روشن از نور جمالش عالم غيب و شهود
شمع جمع اهل بيت و نور چشم مصطفى***مهجه قلبى كه آن دل بود قلب ماسوى
آيه تطهير وصف عصمت كبراى او***هل أتى تفسيرى از دنيا و از عقباى او
تا قيامت شد به او روشن چراغ عقل و دين***منتشر از او به دنيا نسل خير المرسلين
اندر آن روزى كه وا نفسا بگويند انبيا***شيعتى گويان بيايد او به درگاه خدا
مصحف او لوح محفوظ قضاء است و قدر***در حديث لوحِ او برنامه اثنى عشر
علم ما كان و يكون ثبت است اندر دفترش***نى سلونى گفته در عالم كسى جز همسرش
اوست مشكاة دو مصباحى كه شد عرش برين***زينت از آن دو، چراغ راه رب العالمين
ميوه باغ وجودش حلم و جود مجتبى است***حاصل آن عمر كوتاهش شهيد كربلا است
زينب آن اسطوره صبر و شجاعت دخترش***گوى سبقت برده در اسلام و ايمان مادرش
دامنش جان جهان و يك جهان جان پروريد***وه چه جانى كه خداوند جهان او را خريد
خون بهاى خون او شد ذات قدّوس خدا***گشت كشتى نجات خلق و مصباح الهدى
منقطع شد وحى بعد از رحلت خير الأنام***ليك جبريل امين بنمود در كويش مقام
بود امين وحى دائم در صعود و در نزول***تا گذارد مرحمى بر قلب مجروح بتول
دل شكسته بود و از هجر پدر بيمار بود***پشت و پهلو هم شكسته از در و ديوار بود
تسليت مى‌داد او را ذات پاك ذو الجلال***تا بكاهد زان غم و آن رنج و آن درد و ملال
عطر و بوى و رنگ و روى و خُلق و خَلق عقل كل***ساطع و لامع بُد از آن بضعه ختم رسل
زين سبب روح القدس شد در حريم او مقيم***تا در آن آئينه بيند صاحب خُلق عظيم
زين قفس چون مرغ روحش رو به رضوان پر كشيد***رفت جبريل امين و از مدينه دل بريد
مرتضى آن قطب عالم لنگر دنيا و دين***عرش علم و روح ايمان و اميرالمؤمنين
آنكه در تسليم و صبرش عقل شد مبهوت و مات***كرد در فقدان اين همسر تمناى ممات
بود زهرا ركن آن ركن زمين و آسمان***رفت و ويران شد سر و سامان آن شاه جهان

* * *
صورتى كو خَلق و خُلق عقل كل را مى‌نمود***گشت پنهان نيمه شب در خاك غم، امّا كبود
ماهتاب آسمان عصمت و عفّت گرفت***كس نداند جز على آخر چه بگذشت و چه بود

* * *
ديده عالم نديده زهره‌اى مانند زهرا***دخترى مادر نزاده كو شود اُمّ ابيها
شد خدا راضى به آنچه فاطمه راضى به آن شد***متفق شد در رضا و در غضب با حق تعالى

كافران بي‌كس و تنهايند

 

با استادم در حال قدم زدن هستم. از كنار درختي مي‌گذريم كه شاخه‌هاي بلندش بر جويباري كه از كنارش مي‌گذرد سايه افكنده، استادم دستش را به طرف شاخه‌هاي درخت دراز مي‌كند و آنها را به آرامي كنار مي‌زند و در حالي كه داريم از زير شاخ و برگ سبز درخت سپيدار عبور مي‌كنيم استادم شاعرانه عبارتي از كتاب مقدس را بر زبان جاري مي‌كند:

پيك محبوب حق، از جانب خداوند آيه‌اي بر رسول مهرباني هديه آورد كه محمدم! به بشريت بگو، كافران بي‌كس و تنهايند، محمدم به انسانها بگو اگر خداوند جان من و همراهان و يارانم را بگيرد و يا از شراب محبت و رحمتش سيراب كند، چه كسى كافران را از عذاب و شكنجه‌هاي روح خراش و زجر آور مى‏رهاند؟

استادم اين سخن خداوند[1] را كه مي‌گويد، چنان به وجد مي‌آيد كه محكم دو دستش را به هم مي‌كوبد و بلند مي‌زند زير خنده! و بعد هم دستش را به طرف دست من دراز مي‌كند و انگشتانم را مي‌فشارد و با خنده نگاهم مي‌كند.

اگر كسي ما را مي‌ديد يا فكر مي‌كرد پدر و پسريم و يا فكر مي‌كرد دو دوست قديمي هستيم كه بعد از مدت‌ها همديگر را پيدا كرده‌ايم و داريم جوك تعريف مي‌كنيم و تجديد خاطرات مي‌كنيم.

فكرم مشغول آيه‌اي است كه استادم خوانده، من اين آيه را چندين سال است كه از حفظم، نه آيه را، بلكه تمام سوره‌اي كه اين آيه در آن قرار دارد، اما نكتۀ خنده‌دار و نشاط آوري نه در آن آيه و نه در تمام سوره مي‌بينم! استادم محكم دستم را در دستانش مي‌فشارد و به من كه با لبخندي كمرنگ و چشماني منتظر نگاهش مي‌كنم با همان شور و نشاط و خنده‌، خيلي خودماني مي‌گويد اين آيه مي‌گويد ما هر مصيبت و بلايي سرمون بياد، بياد؛ بالاخره خدا هوامونو داره، دوباره مي‌زند زير خنده، حالا نخند كي بخند، و به زحمت لابه‌لاي خنده‌هايش مي‌گويد اونايي كه خدا ندارن چيكار مي‌كنن؟ و دوباره مي‌زند زير خنده. اين بار من هم كه جوابم را گرفته‌ام مي‌خندم و زمزمه مي‌كنم :

نرگس مست نوازش كن مردم دارش

خون عاشق به قدح گر ريزد نوشش باد



[1] .  قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِيَ اللَّهُ وَ مَنْ مَعِيَ أَوْ رَحِمَنا فَمَنْ يُجيرُ الْكافِرينَ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ سوره ملك، آيه 28