شب چادرش را جمع کرده ، و روز کم کم خیمه می زند. با اینکه زمین به بهار نشسته، اسفند سرمایش را در دامن بهار جا گذاشته است.
زیر سایه ی درخت نشستهایم. علی مشغول صحبت است. او از ما می خواهد که دربارهی عقایدمان تحقیق کنیم. یکی از دوستان می پرسد علی آقا شما خودت تحقیق کردی؟ علی میگوید بله! و به یک مورد که دربارهی آن تحقیق کرده اشاره می کند. کسی از دوستان می پرد وسط که علی آقا من هم می خواهم تحقیق کنم. –خوبه. رفیق ما می پرسد ببینم مگر حضرت علی و معاویه در صفین با هم نجنگیدهاند؟ -خوب چرا. حالا سئوال تحقیقی من این است که چطور می شود که دو نفربا هم می جنگند و حق هم با هر دو طرف است. به عبارتی چطور می شود که آدم هر دو طرف جنگ را قبول داشته باشد؟ علی سری تکان می دهد و جواب می دهد که این نبرد یک امر جزیی بوده. رفیق ما فقط چیزی زیر لب زمزمه می کند و دیگر چیزی نمی گوید و نمی پرسد.
روز دوم چادرمی آورند، زمین را صاف می کنند و چادر علم می شود. در روز دستها بسته در چادر اسیریم و شبها علاوه بر دستها، پاها هم به زنجیر کشیده می شود. دو به دو. به جز حاج خداداد که پاهایش به عمود آهنی وسط چادر قفل می شود و من و احمد و جناب سرهنگ، که سه نفری باهم پاهایمان به هم گره می خورد. علی در چادر می نشیند و می گوید دوستان بی اجازه حق ندارند از چادر خارج شوند. برنامه هم اینطور است که سه دفعه در روز می توانید به دست شویی بروید. مواظب قفلها و زنجیرهایتان هم باشید که گم نشوند. اگر هم کاری داشتید به خودم می گویید. در ضمن اینجا هواپیماهای آمریکایی هم زیاد است. شما باید مراقب آنها هم باشید. از او می پرسیم حالا چند روز اینجا هستیم؟ علی سری تکان می دهد و اظهار بی اطلاعی می کند و با تردید می گوید چهار، پنج روزی بیشتر طول نمی کشد. علی دستی به ریش بلندش می کشد و می پرسید شما چیزی هم داشتهاید؟ از شما چی گرفتن؟ پورشمسیان می گوید یک موبایل بود که آن هم مال خودم نبود. مال کی بود؟ از مادرم بود. با مقداری پول و کارت شناسایی. هراتی می گوید علاوه بر کارت شناسایی، چهل هزارتومان پول همراهم بود. نجار می گوید موبایلم بود، با گواهینامهی رانندگی پایهی یک و دو. احمد زاهد شیخی می گوید زاهدان که مرا را گرفتند، یک چک چهارصد هزارتومانی در جیبم بود که آن را برداشتند. حاج خداداد و برادرش، خدابخش باغبانی می گویند همون کارت ماشین را اگر به ما بدهید واقعاً ممنون می شویم. شاهبازی هم سراغ کارتهایش را می گیرد. من هم کارت دانشجویی، کارت سلف، مقداری پول وسه تا دفترچه. در یک دفترچه برنامه ریزیهایم را نوشته بودم از سال 84 تا سال 1400. در دفترچهی دیگر یادداشتهای فلسفی و شعرو حدیث و.... دفترچهی سوم را هم تازه خریده بودم وسفید بود. بعد هم با پررویی به علی می گویم خودکارم را هم اینجا برداشتهاند، من عوض خودکارم را می خواهم. حق الناس است. باید به جایش به من خودکار بدهی. علی خود نویسش را از جیبش در می آورد و دراز می کند طرف من، با اعتراض دوستان مواجه می شوم، اما قلم را از علی می گیرم. خود نویس را از پاکستان خریده بود، قیمتش را هم گفت ولی یادم نمانده. بعد هم می گوید جوهرش را هم بعد برایت می آورم.
علی به مجید نجار و امیر هراتی و محمد شاهبازی و احمد زاهد شیخی می گوید چون شما نظامی هستید، اموال شما برای ما حلال است و جزء غنیمت جنگی محسوب می شود، وسایل بقیه را وقتی آزاد شدند تحویل می دهیم.
یکی از رفقا اجازه می گیرد دست به آب برود. می رود. چند قدمی از چادر دور نشده که فریاد می زند
« زمین گیر شین! زمین گیر شین!» احتمالاً وقتی به ما این توصیه را می کرد خودش هم زمین گیر شده بود. همزمان با فریادهای او صدای خندههای علی، که بلافاصله بعد از شنیدن فریا د او به بیرون چادر دویده بود و هم قطارانش، به گوش می رسد. می شنویم علی لابه لای خندههایش می گوید مرد حسابی بلند شو! اینها هواپیمای شناسایی هستند نه هواپیمای جنگی. ما هم تازه می فهمیم ماجرا از چه قرار است. رفیق ما فکر بوده بود، الان است که هواپیما بمب هایش را بر سر ما بریزد. بالاخره او زمان جنگ را هم درک کرده بود و به قول خودش تجربه داشت. از آن روز به بعد هر از چند گاهی یکی از دوستان به شوخی با صدای بلند می گوید: « زمین گیر شین! زمین گیر شین!». هر چند کسی حال و حوصلهی خندیدن ندارد، اما اگر شوخی او لبخندی را هم میهمان لب کسی کند، خودش غنیمتی است.
یکی از دوستان، در میان هق هق گریه هایش که تا بیرون چادر می رفت و تذکر زندانبان را به همراه می آورد، می گفت حالا که من نیستم کی برای بچه ام شیر خشک می خره؟.... کی برای بچه ام پوشک می خره؟ بچه ام ...
گاهی مواقع هم رو به من می گفتند تو نمی فهمی ما چه می گوییم؟ تو نمی فهمی ما چه می کشیم؟ تو نه زن داری، نه بچه. فکرکنم راست گفته اند که سوخته دل، حال سوخته دل داند و بس.
یک روز کاوه بی مقدمه، رو به من گفت انسان موجود با شکوهی است. در اندیشه فرو می روم که چگونه ممکن است کسی اینجا، در چنین موقعیتی، با دست و پای بسته، چنین فکر بازی داشته باشد و این گونه خوش بینانه به انسان بنگرد.
صبحانه معمولاً چای شیرین می خوریم، بعد از نماز صبح، با نانهایی که همان پیرمردها می آوردند که احتمالاً توسط خانمهایشان پخته می شد. نهارهم آب گوشتی، با گوشت یا بدون گوشت، برنجی، ویا... سه کاسهی نه چندان بزرگ برای نه نفر. هر سه نفر، یک کاسه. برخی اوقات هم دو کاسه، یک کاسه برای چهارنفر و کاسهی دیگر برای پنج نفر. البته با دست و بدون قاشق. چند روزی که می گذرد متوجه می شویم آنها اول به ما غذا می دهند و بعد خودشان کاسههای استیل را می شویند و در همان ظرفها غذا می خورند. یکی از دوستان برای اینکه مطمئن شود اشتباه نکرده از علی جریان را می پرسد. علی می گوید این سنت پیامبر است که اول به اسیر غذا می داده و بعد خودشان غذا می خوردهاند. یک سنت دیگر هم پیامبر داشته که اجازه نمی دادند اسیر کار کند.
شام را سر شب به ما می دهند. بعد از نماز مغرب، غروب نشده شام حاضر است. در شب نه هیزمی روشن می شود و نه حتی چراغ قوهای. چه برسد به شلیک تیر، علی می گوید این کارها به خاطر امنیت و احتیاط است. گاهی اوقات علی هم در چادر سر سفره، همراه ما غذا می خورد. در یک کاسه. یک شب موقع شام از ما پرسید: آداب غذا خوردن را یاد دارید؟ کمی رفقا به هم نگاه کردند و بالاتفاق پاسخ منفی دادند و از علی خواستند آداب غذا خوردن را بگوید. علی فروتنانه می گوید سنت-سنت یعنی سنت حضرت رسول الله صلوات الله علیه و آله- این است که قبل از غذا باید دستهایمان را بشوییم، البته بعد از شستن، نباید دستمان را با حوله یا چیز دیگری خشک کنیم. اول غذا هم باید بسم الله الرحمن الرحیم بگوییم، با دست غذا می خوریم، نه با قاشق، لقمه را کوچک برداریم، از جلوی خودمان بخوریم و...
به کاوه، علاوه بر جناب سرهنگ و حاج حمید، مسئول تدارکات هم لقب دادهایم. علاوه بر شستن استکانهایی که یکی، دوتاشان در اثر برخورد با پای یکی از رفقا در تاریکی شکسته شده بود. تمیز کردن، پهن کردن و جمع کردن سفره را نیز داوطلبانه بر عهده داشت. شب هم که می خواستیم بخوابیم کاوه که دبهی آب کنار او قرار داشت، چند بار می پرسید دوستان! کسی آب میل داره؟ -نه! هنوز چشمهایمان گرم نشده بود، که کسی از دوستان آب می خواست. کاوه با مهربانی لیوان استیل را پر از آب به او می داد و می گفت: دوستان اگر ساعت دوی شب هم آب خواستند بیدارم کنید.
سینهام عفونت کرده بود و شدیداً سرفه می کردم، کاوه لیوان چای را به دستم داد. پرسیدم چی کار کنم؟ گفت: نمک ریختم توش. ولرم هم هست. برای سینهات خوبه. اجازه بگیر! همین بیرون غرغره کن.
ما در بارهی کاوه چی فکر می کردیم چی شد؟ از قضاوت عجولانهام پیش خودم خجالت زده می شوم و احساس پشیمانی می کنم.
یکی از دوستان که برای آزادی همه مان و نیز خودش دعا می کند، در مقدمهی دعایش همیشه چنین می گوید: خدایا من که به کسی ظلم نکردهام، فقط به فکر کمک به دیگران بودهام، خدایا اگر هم ظلم کردهام معذرت می خواهم. اشتباه کرده ام، تعمدی نداشتهام، تو کریمی! تو بزرگی! تو بخشنده ای! تو... با خودم فکر می کنم که رضا تو می توانی بگویی به کسی ظلم نکردهای؟ جواب این سئوال چنان برایم روشن است که خنده ام می گیرد، حرف دل من این است که خدایا ! از آن روز که مرا آفریدی به غیر از معصیت از من چه دیدی؟ خداوندا به حق هشت و چهارت شتر دیدی؟ ندیدی!
من تا حالا فکرش را هم نکردهام و اولین کسی را در بیست وچند سال عمرم می بینم که اینگونه می گوید. می گویم شاید بندهی خدا حواسش نیست که چه می گوید. یک بار بعد از دعایش به او می گویم فلانی این "اگر" را برداری بهتر نیست؟ و جواب می شنوم که: نه! باشه، غبطه می خورم. کاش من هم این قدر به خودم مطمئن می بودم، که لااقل می توانستم چنین ادعایی داشته باشم. الهی العفو.