از فرار ريگي تا فرار شهرام جزايري

اگر در پروژه شهرام جزايري، امنيت اقتصادي زير سؤال مي‌رود، در فاجعه تروریستی تاسوکی که توسط تروريست جاني مالك ريگي به وقوع پیوست، امنيت ملي كشور زير سؤال رفته است.

با وجود آن که یک سال از فاجعه تروریستی تاسوکی می گذرد هنوز وعده های مسؤولان مبنی بر دستگیری و مجازات عاملان این جنایت فجیع عملی نشده است. مردم سیستان همچنان منتظر اطلاع رسانی و گزارش مسؤولان درباره نحوه برخورد با عوامل این فاجعه اند.

در 25 اسفند 1384 گروهک تروریستی موسوم به جندالله در منطقه تاسوکی اقدام به بستن جاده کرد که طی آن بیست و دو نفر از هموطنان از جمله چند دانش آموز، دانشجو، طلبه، معلم، کاسب، کارمند، کارگر و خبرنگار، به شهادت رسیدند.

شهرام جزايري يك مفسد اقتصادي و مدتي است فرار كرده و توجه همه محافل امنيتي و قضايي كشور را به خود معطوف نموده است و در پي فشار افكار عمومي و رسانه‌ها، قول داده شده از طريق پليس بين‌الملل (اينتر پل) همه جديت خود را در دستگيري وي در اسرع وقت به كار خواهند گرفت. ما نيز اميدواريم تا اين مفسد اقتصادي كه ميلياردها تومان از بيت‌المال مسلمين را به يغما برده، هر چه سريعتر دستگير شده و به اشد مجازات برسد تا ديگر هيچ كس به خود جرأت دست‌درازي به بيت‌المال مسلمين را ندهد.

از سوي ديگر، جنايتكار تروريست خونريز و قاتل ده‌ها انسان بيگناه ديگر به نام عبدالله مالك ريگي در كشور همسايه، در كمال راحتي و عيش و نوش در مصاحبه با راديوهاي بيگانه و به وسيله سايت‌هاي معاند نظام جمهوري اسلامي، از جنايت‌هاي ددمنشانه عليه مردم بيگناه خود ياد مي‌كند و تاكنون بيش از يك‌سال از فرار وي به كشور پاكستان مي‌گذرد و هر روز بر دامنه جناياتش مي‌افزايد.

با عنايت به اين‌كه از فاجعه تاسوكي (كه در آن ده‌ها تن از شهروندان بيگناه به دست اين تروريست خود فروخته اجنبي‌ها به شهادت رسيدند) نزديك به يك سال مي‌گذرد و متأسفانه هنوز اين جاني تروريست دستگير نشده است.

حال اين پرسش مطرح است كه براي متوليان كشور، حفظ جان و ناموس مردم مهم‌تر است يا مال آنان؟ و چرا متوليان امنيتي، تمام هم و غم خود را تنها معطوف سارق مال مردم داشته‌اند و از قاتل جان مردم كه همچنان مشغول خونريزي و قتل انسان‌هاي بيگناه است، غفلت كرده‌اند؟!

اگر در پروژه شهرام جزايري، امنيت اقتصادي ـ كه در جاي خود بسيار مهم است ـ زير سؤال مي‌رود، در قضيه تروريست جاني مالك ريگي، امنيت ملي مردم كشور زير سؤال رفته است.
اميد است تا مردم در سالگرد شهداي فاجعه تروريستي تاسوكي، شاهد دستگيري و مجازات اين تروريست خودفروخته باشند. ان‌شاءالله
به نقل از سایت بازتاب و خبرگزاری انتخاب

گفتنی است با وجود آن که یک سال از فاجعه تروریستی تاسوکی می گذرد هنوز وعده های مسؤولان مبنی بر دستگیری و مجازات عاملان این جنایت فجیع عملی نشده است. مردم سیستان همچنان منتظر اطلاع رسانی و گزارش مسؤولان درباره نحوه برخورد با عوامل این فاجعه اند.

در 25 اسفند 1384 گروهک تروریستی موسوم به جندالله به سرکردگی مالک ریگی در منطقه تاسوکی اقدام به بستن جاده کرد که طی آن جمعی از هموطنان که در میان آنان چند دانش آموز، دانشجو، طلبه، معلم، کاسب، کارمند، کارگر و خبرنگار مشاهده می شوند را به گلوله بسته و به شهادت رساند.

سرکرده تروریست ها در صحبتی که قبل از این جنایت کرده بود و پس از این فاجعه لوح فشرده آن به پخش شد تصریح کرده بود که جمعی بی گناه را خواهد کشت. با این حال این جانی پس از فرار به کشور افغانستان مدعی شد جمعی از مسؤولان نظام را به شهادت رسانده است که با انتشار هویت شهدا این دروغ آشکار شد.

مسؤولان همچنین وعده داده بودند با عناصر خاطی در این ماجرا در هر ارگانی که هستند برخورد کنند که تا کنون از این برخورد چیزی منتشر نشده است و مردم سیستان و بلوچستان همچنان منتظرند در این زمینه اطلاع رسانی شود.

قسمت 10

شب چادرش را جمع کرده ، و روز کم کم خیمه می زند. با اینکه زمین به بهار نشسته، اسفند سرمایش را در دامن بهار جا گذاشته است.

زیر سایه ی درخت نشسته­ایم. علی مشغول صحبت است. او از ما می خواهد که درباره­ی عقایدمان تحقیق کنیم. یکی از دوستان می پرسد علی آقا شما خودت تحقیق کردی؟ علی میگوید بله! و به یک مورد که درباره­ی آن تحقیق  کرده اشاره می کند. کسی از دوستان می پرد وسط که علی آقا من هم می خواهم تحقیق کنم. –خوبه. رفیق ما می پرسد ببینم مگر حضرت علی و معاویه در صفین با هم نجنگیده­اند؟ -خوب چرا. حالا سئوال تحقیقی من این است که چطور می شود که دو نفربا هم می جنگند و حق هم با هر دو طرف است. به عبارتی چطور می شود که آدم هر دو طرف جنگ را قبول داشته باشد؟ علی سری تکان می دهد و جواب می دهد که این نبرد یک امر جزیی بوده. رفیق ما فقط چیزی زیر لب زمزمه می کند و دیگر چیزی نمی گوید و نمی پرسد.     

روز دوم چادرمی آورند، زمین را صاف می کنند و چادر علم می شود. در روز دست­ها بسته در چادر اسیریم و شب­ها علاوه بر دست­ها، پاها هم به زنجیر کشیده می شود. دو به دو. به جز حاج خداداد که پاهایش به عمود آهنی وسط چادر قفل می شود و من و احمد و جناب سرهنگ، که سه نفری باهم پاهایمان به هم گره می خورد. علی در چادر می نشیند و می گوید دوستان بی اجازه حق ندارند از چادر خارج شوند. برنامه هم اینطور است که سه دفعه در روز می توانید به دست شویی بروید. مواظب قفل­ها و زنجیرهایتان هم باشید که گم نشوند. اگر هم کاری داشتید به خودم می گویید. در ضمن این­جا هواپیماهای آمریکایی هم زیاد است. شما باید مراقب آنها هم باشید.  از او می پرسیم حالا چند روز اینجا هستیم؟ علی سری تکان می دهد و اظهار بی اطلاعی می کند و با تردید می گوید چهار، پنج روزی بیشتر طول نمی کشد.  علی دستی به ریش بلندش می کشد و می پرسید شما چیزی هم داشته­اید؟ از شما چی گرفتن؟ پورشمسیان می گوید یک موبایل بود که آن هم مال خودم نبود. مال کی بود؟ از مادرم بود. با مقداری پول و کارت شناسایی. هراتی می گوید علاوه بر کارت شناسایی، چهل هزارتومان پول همراهم بود. نجار می گوید موبایلم بود، با گواهینامه­ی رانندگی پایه­ی یک و دو. احمد زاهد شیخی می گوید زاهدان که مرا را گرفتند، یک چک چهارصد هزارتومانی در جیبم بود که آن را برداشتند. حاج خداداد و برادرش، خدابخش باغبانی می گویند همون کارت ماشین را اگر به ما بدهید واقعاً ممنون می شویم. شاهبازی هم سراغ کارت­هایش را می گیرد. من هم کارت دانشجویی، کارت سلف، مقداری پول وسه تا دفترچه. در یک دفترچه برنامه ریزی­هایم را نوشته بودم از سال 84 تا سال 1400. در دفترچه­ی دیگر یادداشت­های فلسفی و شعرو حدیث و.... دفترچه­ی سوم را هم تازه خریده بودم وسفید بود. بعد هم با پررویی به علی می گویم خودکارم را هم اینجا برداشته­اند، من عوض خودکارم را می خواهم. حق الناس است. باید به جایش به من خودکار بدهی. علی خود نویسش را از جیبش در می آورد و دراز می کند طرف من، با اعتراض دوستان مواجه می شوم، اما قلم را از علی می گیرم. خود نویس را از پاکستان خریده بود، قیمتش را هم گفت ولی یادم نمانده. بعد هم می گوید جوهرش را هم بعد برایت می آورم.   

علی به مجید نجار و امیر هراتی و محمد شاهبازی و احمد زاهد شیخی می گوید چون شما نظامی هستید، اموال شما برای ما حلال است و جزء غنیمت جنگی محسوب می شود، وسایل بقیه را وقتی آزاد شدند تحویل می دهیم.   

 

یکی از رفقا اجازه می گیرد دست به آب برود. می رود. چند قدمی از چادر دور نشده که فریاد می زند

« زمین گیر شین! زمین گیر شین!» احتمالاً وقتی به ما این توصیه را می کرد خودش هم زمین گیر شده بود. هم­زمان با فریادهای او صدای خنده­های علی، که بلافاصله بعد از شنیدن فریا د او به بیرون چادر دویده بود و هم قطارانش، به گوش می رسد. می شنویم علی لابه لای خنده­هایش می گوید مرد حسابی بلند شو! این­ها هواپیمای شناسایی هستند نه هواپیمای جنگی. ما هم تازه می فهمیم ماجرا از چه قرار است. رفیق ما فکر بوده بود، الان است که هواپیما بمب هایش را بر سر ما بریزد. بالاخره او زمان جنگ را هم درک کرده بود و به قول خودش تجربه داشت. از آن روز به بعد هر از چند گاهی یکی از دوستان به شوخی با صدای بلند می گوید: « زمین گیر شین! زمین گیر شین!». هر چند کسی حال و حوصله­ی خندیدن ندارد، اما اگر شوخی او لبخندی را هم میهمان لب کسی کند، خودش غنیمتی است.

 یکی از دوستان، در میان هق هق گریه هایش که تا بیرون چادر می رفت و تذکر زندان­بان را به همراه می آورد، می گفت حالا که من نیستم کی برای بچه ام شیر خشک می خره؟.... کی برای بچه ام پوشک می خره؟ بچه ام ...

  گاهی مواقع هم رو به من می گفتند تو نمی فهمی ما چه می گوییم؟ تو نمی فهمی ما چه می کشیم؟ تو نه زن داری، نه بچه. فکرکنم راست گفته اند که سوخته دل، حال سوخته دل داند و بس.

یک روز کاوه بی مقدمه، رو به من گفت انسان موجود با شکوهی است. در اندیشه فرو می روم که چگونه ممکن است کسی اینجا، در چنین موقعیتی، با دست و پای بسته، چنین فکر بازی داشته باشد و این گونه خوش بینانه به انسان بنگرد.   

صبحانه معمولاً چای شیرین می خوریم، بعد از نماز صبح، با نان­هایی که همان پیرمردها می آوردند که احتمالاً توسط خانم­هایشان پخته می شد. نهارهم آب گوشتی، با گوشت یا بدون گوشت، برنجی، ویا... سه کاسه­ی نه چندان بزرگ برای نه نفر. هر سه نفر، یک کاسه. برخی اوقات هم دو کاسه، یک کاسه برای چهارنفر و کاسه­ی دیگر برای پنج نفر. البته با دست و بدون قاشق. چند روزی که می گذرد متوجه می شویم آنها اول به ما غذا می دهند و بعد خودشان کاسه­های استیل را می شویند و در همان ظرف­ها غذا می خورند. یکی از دوستان برای اینکه مطمئن شود اشتباه نکرده از علی جریان را می پرسد. علی می گوید این سنت پیامبر است که اول به اسیر غذا می داده و بعد خودشان غذا می خورده­اند. یک سنت دیگر هم پیامبر داشته که اجازه نمی دادند اسیر کار کند.

شام را سر شب به ما می دهند. بعد از نماز مغرب، غروب نشده شام حاضر است. در شب نه هیزمی روشن می شود و نه حتی چراغ قوه­ای. چه برسد به شلیک تیر، علی می گوید این کارها به خاطر امنیت و احتیاط است. گاهی اوقات علی هم در چادر سر سفره، همراه ما غذا می خورد. در یک کاسه. یک شب موقع شام از ما پرسید: آداب غذا خوردن را یاد دارید؟ کمی رفقا به هم نگاه کردند و بالاتفاق پاسخ منفی دادند و از علی خواستند آداب غذا خوردن را بگوید. علی فروتنانه می گوید سنت-سنت یعنی سنت حضرت رسول الله صلوات الله علیه و آله-  این است که قبل از غذا باید دست­هایمان را بشوییم، البته بعد از شستن، نباید دستمان را با حوله یا چیز دیگری خشک کنیم. اول غذا هم باید بسم الله الرحمن الرحیم  بگوییم، با دست غذا می خوریم، نه با قاشق، لقمه را کوچک برداریم، از جلوی خودمان بخوریم و...   

به کاوه، علاوه بر جناب سرهنگ و حاج حمید، مسئول تدارکات هم لقب داده­ایم. علاوه بر شستن استکان­هایی که یکی، دوتاشان در اثر برخورد با پای یکی از رفقا در تاریکی شکسته شده بود. تمیز کردن، پهن کردن و جمع کردن سفره را نیز داوطلبانه بر عهده داشت. شب هم که می خواستیم بخوابیم کاوه که دبه­ی آب کنار او قرار داشت، چند بار می پرسید دوستان! کسی آب میل داره؟ -نه! هنوز چشم­هایمان گرم نشده بود، که کسی از دوستان آب می خواست. کاوه با مهربانی لیوان استیل را پر از آب به او می داد و می گفت: دوستان اگر ساعت دوی شب هم آب خواستند بیدارم کنید.

سینه­ام عفونت کرده بود و شدیداً سرفه می کردم، کاوه لیوان چای را به دستم داد. پرسیدم چی کار کنم؟ گفت: نمک ریختم توش. ولرم هم هست. برای سینه­ات خوبه. اجازه بگیر! همین بیرون غرغره کن.

ما در باره­ی کاوه چی فکر می کردیم چی شد؟ از قضاوت عجولانه­ام پیش خودم خجالت زده می شوم و احساس پشیمانی می کنم.

یکی از دوستان که برای آزادی همه مان و نیز خودش دعا می کند، در مقدمه­ی دعایش همیشه چنین می گوید: خدایا من که به کسی ظلم نکرده­ام، فقط به فکر کمک به دیگران بوده­ام، خدایا اگر هم ظلم کرده­ام معذرت می خواهم. اشتباه کرده ام، تعمدی نداشته­ام، تو کریمی! تو بزرگی! تو بخشنده ای! تو... با خودم فکر می کنم که رضا تو می توانی بگویی به کسی ظلم نکرده­ای؟ جواب این سئوال چنان برایم روشن است که خنده ام می گیرد، حرف دل من این است که خدایا ! از آن روز که مرا آفریدی به غیر از معصیت از من چه دیدی؟ خداوندا به حق هشت و چهارت شتر دیدی؟ ندیدی!

 من تا حالا فکرش را هم نکرده­ام و اولین کسی را در بیست وچند سال عمرم می بینم که این­گونه می گوید. می گویم شاید بنده­ی خدا حواسش نیست که چه می گوید. یک بار بعد از دعایش به او می گویم فلانی این "اگر" را برداری بهتر نیست؟ و جواب می شنوم که: نه! باشه، غبطه می خورم. کاش من هم این قدر به خودم مطمئن می بودم، که لااقل می توانستم چنین ادعایی داشته باشم. الهی العفو.