تاسوکی6
قیافهای اخم آلود، جدی و عصبانی به خود گرفته است. کارتهای شناسایی وکاغذهایی که درون پلاستیک است را زیر و رو می کند. کارتی را برمی دارد. کارت کسی که از همه ی ما به او نزدیک تر است: پورشمسیان. علی پور شمسیان، معاون فیزیکی حراست هلال احمر کل کشوراست. جوان می گوید: تو لب جاده گفته بودی نگهبانی! او محترمانه می گوید: عرض می کنم خدمتتان. منظور از حراست فیزیکی همین نگهبانی است. درسازمان عام المنفعهی هلال احمرمن مسئول نگهبان ها محسوب می شوم. الان هم ایام عید است و مردم به مسافرت می روند، من برای نصب چادر و نظارت بر کار اکیپ های مستقر در جاده رفته بودم زابل. البته من نمی خواستم بیایم اما به خودم گفتم هم کاری انجام می دهم وهم بعد از مدتها خبری از مادر پیرم می گیرم. مادرم زاهدان است و آن شب من به خانه ی ایشان می رفتم. اومی گوید: یعنی ما معنی حراست فیزیکی را نمی فهمیم؟ و پورشمسیان می گوید: چنین جسارتی نکردم قربان!
نفر دوم همان جوان شیک پوش است. خودش را راننده سرویس بچّههای پاسدار معرفی می کند. گواهینامه ی پایه ی یک و دواش هم درون همان پلاستیک است. جوان می گوید: اینجا که نوشته است پاسداری؟ مجید نجار می گوید: رتبه ی حقوقیم به اندازه ی گروهبان سوم است. کسی از آنها که کنار همان جوان، که او را امیر صاحب صدا می زنند، نشسته و دفترچهای را ورق می زند چیزی توجّهش را جلب می کند و می پرسد سرهنگ موسیٰ کیه؟ مجید چشمی تنگ می کند و لبی می فشارد و می گوید : سرهنگ موسیٰ ؟ نمی دانم! خشمگین رو به مجید می گوید: اینجا شماره تلفنش را نوشته ایی، می گویی نمی شناسیش؟ بالاتر از تو این جا آمده اند و حرف زده اند، تو که جای خود. ناگاه مثل این که چیزی به یاد مجید می آید، می گوید: آهان! سرهنگ موسوی است. شماره اش پیش تو چه کار می کند؟ مجید می خواهد قسم بخورد، همین که نام خدا را بر زبان جاری می کند واژه ها را در گلویش می شکنند و به او پرخاش می کنند. نفهمیدم چرا این گونه برآشفتند اما وقتی با غیظ به مجید می گویند: اسم خدا را نبر! کی گفت قسم بخوری؟ اسم خدا بیش از این ها ارزش دارد که تو به آن قسم بخوری؛ متوجه می شوم علت ناراحتی اینها، قسم خوردن مجید بوده. مجید مظلومانه عذر خواهی می کند و می گوید: شماره اش را نوشته ام چون دنبال بچه اش می روم. غیر از او دنبال بچه های چه کسانی می روی؟ مجید اسم چند نفر دیگر را هم می گوید. جوان انگار چیز مهمی را کشف کرده باشد می گوید: خوب! کسی را به کنارش فرا می خواند، همان کسی را که لب جاده چراغ قوه به دست برای ماشین ها دست تکان می داد. از مجید آدرس پاسدارهایی که دنبال بچههایشان می رود، می خواهد و می گوید: وای به حالت اگر دروغ بگویی! مجید چیزهایی می گوید. جوان رو به کسی که او را به نزدیک خودش فرا خوانده و به نظر می رسد از بقیه زاهدان را بهتر می شناسد، می پرسد؟ بلدی کجا را می گوید. او هم چند سئوال از مجید می پرسد و سری تکان می دهد ومی گوید رفته ام خوب ادامه بده ...
نفر سوم همان رفیق ماست که دست بند هنوز به دستش سنگینی می کند از او می پرسد: ستوان یکم پاسدارمحمد شاهبازی. با عصبانیت می گوید: سپاهی هستی؟ سپاهی ِخبیث! دستهای این خبیث را ازپشت ببندید. دستهای همه ما با پارچه و یا با طناب از جلو بسته شده. علی و یک نفر دیگر به طرف او می روند بلندش می کنند. دستهایش را با دست بند از زیر پاهایش رد می کنند، اما هر چه فشار می آورند دست بند پشتش قرار نمی گیرد. هیچ کس، هیچ چیزی نمی گوید، تا این که خود محمد با چهره ای که درد از آن هویدا بود، با ناراحتی رو به همان جوان می گوید: دستم شکست. و او با لبخند پاسخ می دهد، عجب! نمی توانند دستش را با دست بند بسته شده به پشتش ببرند. با اشارهی او رهایش می کنند.
نفر چهارم خدابخش باغبانی برادر کوچک خداداد باغبانی است. فرش فروش است. آدرس مغازه اش را که در زاهدان قرار دارد دقیق می گوید. و تأکید می کند که کارت مغازه اش هم دست اینهاست.
خداداد هم همین طور. دو برادر حساب و کتابشان با هم است. حساب، حساب است، کاکا، برادر؛ برای این دو برادر معنایی ندارد. و با التماس ادامه می دهد: پدر و مادر پیری داریم که امیدشان به ماست. یک برادر هم از ما قبلا ً کشته شده.
نفر ششم درجه دار نیروی انتظامی، ستوان سوم امیر هراتی است. او می گوید: به علت.... سه سال است که اخراج شده.
نفرهفتم: نا امید ِ نا امید است و امیدوار ِ امیدوار. نا امید از مخلوق و امیدوار به خالق. دانشجوی رشته ی فلسفه. که می گوید: تو که گفته بودی الهیات؟ توضیح می دهم که رشتهی الهیات چند گرایش دارد. ادبیات عرب، فقه و حقوق، یکی هم فلسفه است. اسمهای چند تا از استادانت را بگو! می گویم. از خانودهام می پرسد. می گویم پدرم معلم است. معلم کجا؟ -راهنمایی، دبیرستان. الان کجا درس می دهد؟ -الان بازنشست شده. چند تا برادر داری؟ -یکی! پیش دانشگاهی است، همان شهرستان زابل.
جوان به پورشمسیان و دو برادراشاره می کند و می گوید: شما در امان هستید. می خواهم بگویم من دانشجو هستم. دانشجو هم به قول حاج خداداد شخصی است، پس باید به من هم امان بدهی. اما نمی دانم چرا چیزی نمی گویم. از مجید نجّار و محمّد شاهبازی می پرسد: شما سرهنگ شیخی را می شناسید؟ آن دو حالتی فکورانه به خود می گیرند، کمی به هم نگاه می کنند و می گویند: نه! سرهنگ شیخی! نه نمی شناسیم. جوان پیروزمندانه می گوید: چطور؟ او که شما را می شناسد. نگران می شوم. جوان می پرسد: اصلا ً زاهد شیخی تو سپاه ندارید؟ مجید می گوید: زاهد شیخی، چرا! ولی سرهنگ نیست، در راه و ترابری کار می کند، مکانیک است. -از او خبری ندارید؟ نه! تو زاهدان مردم می گفتند: قرض خواهانش او را گرفته اند. جوان سری تکان می دهد و می گوید: نه! او این جا پیش ماست. تعجب می کنم. یعنی راست می گوید؟
فیش حقوقی مجید را به کسی می دهد و می گوید: این را به جناب سرهنگ نشان بده بپرس درجه اش چیست؟ جناب سرهنگ! چند دقیقه بعد می آید و می گوید: گروهبان سوم!
در این میان کسی دوربین به دست وارد می شود. دوربینش را که می بینم مطمئن می شوم که آن شب هم فیلم گرفته اند. دوربین کوچک را که مارکش را نفهمیدم روی سه پایه اش می گذارد. جوان به ما می گوید: خودتان را معرفی می کنید، کارتان را می گویید، بعد هم از دولت می خواهید زندانی های ما را آزاد کند و کاری برای شما انجام دهد. فیلمبردار میگوید یک بار تمرین کنند؟ -اشکالی ندارد. یک بار تمرینی می گوییم. به من که می رسد می گویم «از دولت محترم»؛ هنوز حرفم تمام نشده همان جوان که به خاطر ضبط فیلم جایش را تغییر داده و الان کنار من نشسته غضبناک می گوید: کی گفت بگی محترم؟ -خوب نمیگم.
به دو برادرفرش فروش می گوید: شما نمی خواهد شغلتان را بگویید. به مجید نجار هم می گوید: تو هم در جهات را می گویی!
جوان کاغذی را که چهارتا کرده از جیبش در می آورد. تاهایش را باز می کند و با اشاره ی فیلم بردار شروع می کند به خواندن. بعد از بسم الله الرحمن الرحیم، دوبار الحمدلله نوشته، کاغذ تا جایی که به یاد می آورم بدون خط خوردگی و با خطی نه چندان زیبا نوشته شده یود. او بعد از حمد و سپاس و شکر از این که خداوند آنها را برای جهاد پذیرفته و این توفیق را به آنها داده، می خواند: شبکهی اطلاعاتی سازمان، طیّ اخباری دقیق به ما اطلاع داد که جلسهی بسیار مهمی با حضور فرماندار و استاندار و عدهی زیادی از روحانیون حکومتی و مأموران بلند پایه ی امنیتی و اطلاعاتی درشهرستان زابل برگزار می شود. مجاهدین پس از بستن شاه راه اصلی زابل – زاهدان و درگیری، موفق می شوند 22 نفر از روحانیون و مأموران سپاه، اطلاعات و نیروی انتظامی را کشته و 7 نفر را زنده دستگیر کنند. در این عملیات 7 دستگاه خودروی دولتی به آتش کشیده شد. چند نفری را اسم می برد. فکر کنم 6 نفر را، و می خواند: این عملیات در حقیقت فقط و فقط برای انتقام خون این 6 نفر بوده. درباره متنی که او خواندفقط می توانم بگویم:
" چشم بینا عذر می خواهد لب خاموش را "
در ادامه بعد از نطق او، عده ای با صورت بسته و اسلحه به دست پشت سر ما میایستند. کسی که می خواهد فیلم بگیرد می گوید: هر وقت من اشاره کردم شروع می کنید. خودمان را معرفی می کنیم و همان سخن را که تمرین کرده ایم، می گوییم.
در آخر دوباره نوبت به جوان می رسد. این بار می گوید: اگر دولت 5 نفر زندانی ما را آزاد نکند سرهای این ها را- به ما 7 نفر اشاره می کند- برای رئیس جمهور هدیه می فرستیم. و تأکید می کند در صورت برآورده نشدن خواستشان قطعاً ما کشته خواهیم شد.
مطمئن شده ام که 22 نفر نیز در تاسوکی به شهادت رسیدهاند. با این همه امیدوارم نعمت و مسلم جزو زخمی ها باشند. وقتی دست کسی را از پشت ببندند و با چسب چشمهایش را، بعد هم او را به گلوله ببندند، آیا امکان دارد زنده بماند؟ به خودم دلداری می دهم که اگر خدا بخواهد شیشه را در بغل سنگ نگاه می دارد.
ساعت از یک گذشته است که او بلند می شود وما هم. جوان به سه نفری که امان داده می گوید: حتی اگر من کشته هم شدم کسی با شما کاری ندارد.آقای.... از فرصت استفاده می کند و خودش را به او می رساند و به آرامی می گوید: تجدید نظر نمی کنید؟ که او همزمان با تکان دادن سر، جواب می دهد: نه! و می رود. به نماز می ایستم. به نماز ظهر. سلام نماز را که می دهم به تعقیبات مشغول می شوم. صدای جوانی را می شنوم که داد سخن در داده. نگاهی به او می اندازم دم ِ در، سر دو پا نشسته است. می گوید: شما از عقاید خودتان خبر ندارید. شما باید تحقیق کنید. چه عذری در پیشگاه خداوند خواهید داشت؟ این که «هر چه روحانیون گفته اند ما پذیرفته ایم.» این سخن را خداوند از شما قبول نخواهد کرد. حالا من بعضی از عقایدتان را می گویم، تا بفهمید چه عقایدی دارید! شما قائل به تحریف قرآن هستید. بنای مذهب شما بر تقیه و کتمان است. این کتابهای شما مثلا ًبحار الانوار پراز مزخرفات است. ما و عده ای دیگر از آنها، ساکتیم و گوش می دهیم. دو هزار حدیث در بحارالانوار وجود دارد که می گوید: قرآن تحریف شده است. دو هزار حدیث! کسی که قائل به تحریف قرآن باشد کافراست. شما کی می خواهید اینها را بفهمید؟ در اصول کافی حدیثی است که می گوید: قرآن هفده هزار آیه دارد و حضرت مهدی آن را با خود خواهد آورد. یکی از دوستان می گوید: ما که تا الان خبر نداشتیم. جوان موهای بلندش را از پیشانیش کنار می زند و ادامه می دهد: بله! به شما که نمی گویند. حالا که خداوند خواسته و شما به اینجا آمده اید قدر بدانید. هر چند تصمیم گرفته بودم حرفی نزنم با این همه دخالت می کنم. میپرسم: معنای لغوی بحارالانوار یعنی چه؟ نمی داند. می پرسم: شما بحارالانوا ر را مطالعه کرده ای؟ - نه! می گویم: مگر قرآن نمی فرماید: «فبشرعباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه؟» شما کتابی را که نخواندهای چطور رد می کنی؟ از سویی شما که معنای کتاب را نمی دانی چگونه در باره ی یک مذهب نظر می دهی؟ ما قائل به تحریف قرآن نیستیم. بعد هم حسّ دانشجوییم گل می کند و به او یک کتاب معرفی می کنم؛ الغدیر را. الغدیر کتابی است به زبان عربی در یازده جلد نوشتهی علامه امینی که در بیست جلد به فارسی ترجمه شده.علامه این کتاب را در طول چهل سال از ده هزار جلد از کتابهای خودتان جمع آوری کرده. سپس ادامه می دهم: کتابمان یکی است، قبله مان یکی است، خدایمان یکی است، پیامبرمان یکی است. حالا در برخی موارد جزئی هم اختلافاتی داریم. تازه شما باید این احادیثی که از کتاب های ما نقل می کنی، به ما نشان دهی. او می گوید: تو این حرف را می زنی چون می دانی که من این جا کتاب ندارم. تو تقیه می کنی! سری به علامت نفی تکان میدهد و می گوید: موارد اختلافی ما اصلاً هم جزئی نیست. شخص دیگری که کنار او مثل بقیه تا حالا ساکت نشسته بود رو به من می گوید: همین شماها هستید که مردم را گمراه می کنید! جوان با اشارهای او را ساکت و به کسی که دم در ایستاده می گوید برود چند تا کتابی که آدرسشان را داد بیاورد. کتابی را باز می کند و شروع می کند به خواندن. همان حدیثی را که مدعی بود در اصول کافی است و... بعد کتاب ها را جلوی من می گذارد که می توانی این ها را بخوانی. کتاب ها را بر می دارم و ورقی می زنم و به او بر می گردانم. می گویم: قرآن می خواهم، به من قرآن بدهید. کتاب ها را برمی دارد و با ابرو به سقف اشاره می کند و می گوید: بعد زنجیر یا طناب، دقیق خاطرم نیست، می آورم وآویزانت می کنم. به آرامی به او می گویم: مرغابی از آب نمی ترسد. متعجب به من نگاه می کند، و می پرسد: چی؟ و دوباره همان جملهی قبل را می شنود.
می پرسد: در جیب هایت چی داری؟ می گویم چیزی ندارم. تا حالا دو بار جیب هایم را گشته اید، دستور می دهد جیب هایم را بازرسی کنند. این بار دستمال و عطرم می ماند. خودکار مشکیم را بر می دارند.