![]() |
![]() |
|
| مبا حثی در باب فلسفه ,کلام و .... |
|
او كه آرام چشمهايش را ميبندد، انگار من ميميرم. دستهايش ديگر توان فشردن انگشتانم را ندارند. لبخند هم مهمان لبانش نميشود. از وقتي چشمهايش را بسته، گويي مهرباني نگاهش را هم از من پنهان كرده است. اين بار كه چشمانش را باز ميكند، من زنده ميشوم و جان ميگيرم. هر چند جان نيمه كارهاي در كالبدم دميده شده، جامۀ روحم آتش گرفته و تمامي رگهايم را سوزانده و قلبم را كباب كرده است. بلور شفافي از مرواريد اشك، چشمانم را قاب گرفته، اصلاً نفهميدم چطور شد كه قطرات اشك، خودشان را از پهناي صورتم به لبانم رساندند. او هنوز جان دارد. اما انگار اول جان مرا برده است. خدايا! نكند اين بار كه چشمانش را بست، دوباره بازشان نكند. نه! اين لبخند كمرنگ، كي روي لبانت نقش بست؟ چرا انگشتانت حركت نميكنند؟ چرا نفست ديگر به من حيات نميدهد؟ آرام دستانم را روي شانهاش ميگذارم، با صدايي بريده بريده ميگويم: چشمهايت را باز كن! عزيز من! تو كه وقتي من ميآمدم تمام قد برميخواستي، الان چرا حتي چشمهايت هم به التماس من باز نميشوند. من كه نخواستم با من حرف بزني، فقط خواستم نگاهم كني. چرا چشمهايت را باز نميكني؟ تو كه اينقدر سنگدل نبودي؟ ميداني چقدر منتظر بودم تنها ببينمت، الان هم چشمهايت را بستهاي و آرام، برابرم خفتهاي! ببين! چشمهايت را باز كن! حياطمان را ببين! همين چند روز قبل سنگ فرشاش كردهاند. همان روز كه تو با من خداحافظي كردي و رفتي. يادت هست؟ نوازش نسيم را حس ميكني؟ بوي گل اقاقياي باغچهمان را چطور؟ انگار براي بوسيدن چشمهايت آمدهاند، ببين! اين شكوفهها هم براي ديدن چشمان تو شكفته شدهاند. چشمهايت را باز كن! اصلاً من نميخواهم چشمهايت قاب تصوير من بشود، تو فقط چشمهايت را باز كن! هوا ابري است. ميبيني؟ دل آسمان هم مثل دل من گرفته، شايد اگر تو چشمهايت را باز كني، دل من و دل آسمان با هم صاف شود و خورشيد در آسمان و لبخند بر لبان من آفتابي شود، چشمهايت را باز كن!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 12:4 توسط رضا لک زایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
مقاله یار و هجر خبر و نظر خدا شناسی میهمان غایت شناسی حکمت متعالیه خاطرات و یادداشت ها |
|
RSS
|