![]() |
![]() |
|
| مبا حثی در باب فلسفه ,کلام و .... |
|
"مرگ " فرا خواهد رسید ، چه بخواهیم ، چه نخواهیم ، چه به" مرگ" بیندیشیم و چه به" مرگ" نیندیشیم ، چه آمادگی استقبال از" مرگ" را داشته باشیم و چه برای در آغوش کشیدن مرگ آمادگی نداشته باشیم . " مرگ" خواهد آمد و ما در زیر خاک آرام خواهیم گرفت . نفس اسیر هوس چقدر برای" مرگ" آماده ای ؟ مرگ چنگالهایش را تیز کرده و کمبن گرفته تا در لحظه ای جان تو را به یغما برد ؛ چرا غافلی ؟ " مرگ" جدی تر از زندگی است . "مرگ " کنکور بزرگ است . "مرگ " قمار بزرگ است . "مرگ " تولد دوباره است . "مرگ " برگ ریزانی است که منتظر پاییز نمی ماند ، گاهی در بهارمی آید ، در بهار جوانی و نوجوانی . گاهی دز تابستان میانسالی و گاهی در پاییز و زمستان پیری و ناتوانی . "مرگ " نه رگه ، که معدن حیات است . "مرگ " عدم نیست هستی است . تو چه داری ؟ تو چه هستی ؟ تو کجا هستی ؟ دارایی تو چیست ؟ دارایی ها ی تو بافتنی است ؟ یافتنی است ؟ باختنی است ؟ بردنی است ؟ کاش بردنی باشد ! الهی چون تو ناظری من چه جویم ؟ و چون تو نامه نا نوشته خوانی و حرف نا گفته دانی من چه گو.یم ؟وچه نویسم ؟ برگردم به "«مرگ". از" مرگ "نمی شود گریخت . "مرگ " با من است."مرگ " با تو است ."مرگ " با همه است . فرار از"مرگ " فرار از خود است . مگر"مرگ " هر شب به سراغ من و تو نمی آید ؟ نفس اسیر هوس کی ، کی ازخواب غفلت بر می خیزی ؟ وقتی" مرگ" آمد ؟ "مرگ " که تو را بیدار نمی کند ، پشیمان می کند . "مرگ " ناشناخته است . "مرگ " گل سرخ است . "مرگ " شکنجه است . "مرگ " اوج و عروج است . "مرگ " زیبا ست . چیزی زشت تر از"مرگ " نیست . "مرگ " تشویش است . "مرگ " آرامش بزرگ است . "مرگ " بهشت است . "مرگ " جهنم است . "مرگ " را دوستان خدا دوست دارند . "مرگ " را صدا می زنند، .با "مرگ " می خوانند ، با"مرگ " راه می روند ،با"مرگ " می نویسند، با"مرگ " می بینند، با"مرگ " خوشحال می شوند،"مرگ " همان چیزی است که دلشان برایش تنگ می شودآنها برای"مرگ " آماده اند ؟ "مرگ " خواهد آمد و فرض بر اینکه من در رختخواب . می بینم و می شنوم . می خواهم حرف بزنم ، نمی توانم. اعضا و جوارح یک به یک با"من" خداحافظی می کنندو از کنترل" من" خارج می شوند. انگار مال" من" نبوده ا ند . کلام ،خسته،در گلو در هم شکسته است . نگاه حتی به چلچراغ اشک هم مزین نمی شود . لحظه ای بعد ، می بینم ، اما نمی شنوم ، و تا لحظه ای دیگر نه می شنوم ، نه می بینم ونه حرکت می کنم . "مرگ "می آید و خدایا نخواه که من، که ما، دست خالی به استقبال "مرگ "برویم .خدایا "مرگ "من را"مرگ " ما راآسان کن بر ما بتدگان ضعیف حقیر مسکین مستکین رحم کن . وقتی به اعمال نا شایستم می نگرم ، آه و فغانم به آسمان می رود ووقتی به" تو" می اندیشم ، محبوب من ، جان من ، معشوق من ، عزیز من ، مهربان من ، هم شرمنده می شوم و هم امیدوار . دوست دار اشکهایم گیرم گناهانم را بخشیدی با شرمندگی شان چه کنم ؟مرگ کارت ملاقات رسمی من و تو است روا مدار شرمنده ات شوم . صد هزاران دام و دانه است ای خدا ما چو مرغان اسیر و بی نوا "مرگ " مارا زیبا قرار ده چون بوییدن گل سرخ ، نه سخت و ناگوار ، چون کنده شدن پوست از بدن . مارا مشتاق "مرگ " و "مرگ "را مشتاق ما قرار ده . انگار من "مرگ " را باور نکرده ام ، باور نکرده ام و آماده نشده ام . دستم خالی است و خورجینم تهی . مگر" تو" نازنین من ..... می دانی ! جز تو کسی نیست هوادارما مونس ما یاور ما یار ما "مرگ" چه جسمانی باشد ، چه روحانی و چه هردو با هم ؛ و تو چه عارف باشی چه فیلسوف و چه متکلم ، چه بی سواد ، چه با سواد ، چه غنی و چه فقیر ، چه جوان ، چه پیر ، حتی اگر هنوز پا بر سفینه ی خاک نگذاشته باشی ، اول کسی که به تو خوش آمد می گوید "مرگ" است ، از "مرگ " نباید گریخت از خود باید گریخت . از خود . " علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم " حرف که به این جا رسید بگذار این سخن نیز نگفته نماند .دوست دارم روی سنگ قبرم فقط و فقط یک جمله بنویسند . .ودیگر هیچ . نه عنوانی نه مقامی نه سمتی نه اسمی نه فامیلی نه مدرک تحصیلی وحتی نه تاریخ وفاتی و ولادتی هیچ چیز فقط یک جمله "مشتی خاک در پیشگاه خدای متعال " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 14:33 توسط رضا لک زایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
مقاله یار و هجر خبر و نظر خدا شناسی میهمان غایت شناسی حکمت متعالیه خاطرات و یادداشت ها |
|
RSS
|