تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم . حکمت متعالیه
مبا حثی در باب فلسفه ,کلام و ....

 از مرگ كه حرف می‌زنیم دل خوشی نداریم. اگر کسی بگوید خدمت می‌رسیم به شرط حیات، عصبانی می‌شویم و اگر دوستش داشته باشیم، فریادی بر سرش می‌کشیم که این چه حرفی است که می‌زنی.

چرا از مرگ گریزانیم؟ مرگ از چه روزنه‏ای وارد می‌شود و جان نوزادی را که مهمان رحم مادری مهربان است و هنوز پا بر گهواره زمین نگذاشته می‌گیرد؟ آیا فرشته مرگ داخل شکم مادر حضور دارد یا بیرون از آن؟ اگر بیرون، پس کی و چگونه جان نوزاد را می‌گیرد؟ و اگر درون مادر است کي و چطور وارد شده؟ آیا امکان دارد موجودی از بیرون وارد بدن انسان بشود؟ در ضمن خود حیات طفل چطور و از کجا وارد بدن او شده است؟

اجازه بدهید کمی بر پهنای سؤال بیفزاییم؛ فرشته مرگ چگونه جان انسان‌ها را می‌گیرد؟ وقتی روح از بدن جدا می‌شود چه اتفاقی می‏افتد؟ چگونه روح از بدن جدا می‌شود؟

دوستی داشتم که رشته‏اش روانشناسی بود. صحبت از مرگ و قیامت شد. می‌گفت روانشناسی می‏گوید نباید راجع به مرگ اندیشید، چون مرگ پایان زندگی است و انسان را ناراحت می‌کند، لذا انسان نباید به چیزهای ناراحت کننده فکر کند، از طرف دیگر می‌پرسید اما دین می‌گوید باید راجع به مرگ اندیشید و نباید از مرگ غافل بود و تأکید دارد که

ای بی خبر از گذر غافله مرگ

غافل منشین در گذر پر خطر مرگ

کدام یک را باید پذیرفت؟ حرف علم یا حرف دین را؟کدام سخن درست است؟ چه ربطه‌ای بین علم و دین وجود دارد؟ همکاری و پشتیبانی یا نزاع و درگیری؟ تعارض یا تعاضد؟ آیا قضاوت کردن راجع به مرگ به اين دليل كه چون مهمان ناخوانده است و هر آن ممکن است از راه سر برسد و ما را هم با خود ببرد، باعث ناراحتی و نگرانی و افسردگی و اضطراب و استرس و دلهره و دلشوره و دلواپسی است، درست است؟

آیا باید با پذیرفتن حرف علم، بخشی از واقعیت را آگاهانه حذف و سانسور کرد و تعمداً به فراموشی سپرد و با زحمت به آن فکر نکرد و آن را به اجبار خفه و مخفی کنیم و به سراغ شادی برویم؟ یا حرف دین را بپذیریم و هم آغوش غم و غصه و ناراحتی روزگار بگذرانیم؟ کدام سخن صحيح است؟ هر دو؟ هیچکدام؟ یا حرف علم درست است یا حرف مذهب؟ نمی‌شود که سخن هر دو درست و سخن هر دو غلط باشد، چون بالاخره امكان ندارد كه هم به مرگ بیندیشیم و هم به مرگ نیندیشیم، یا باید راجع به مرگ فکر کنیم یا نباید راجع به مرگ فکر کنیم، نمی‌توانيم هر دو را با هم در يك زمان تأیید و یا هر دو را در يك زمان و با هم رد کنبم. راه سومی هم وجود ندارد. دارد؟ شما اگر حتی بخواهید مرگ را با هر معنا و مفهومی که به آن می‏دهید، اثبات بکنید باید راجع به آن بیندیشید و برعکس حتی اگر بخواهید مرگ را انکار کنید باز هم باید راجع به آن بیندیشید. چرا؟ برای اینکه بدانید چه چیزی را تأیید و یا انکار می‌کنید. از طرف دیگر اگر کسی همینطوری، همینطوری یعنی بدون دلیل و مدرک و سند، سخنی را پذیرفت یا نپذیرفت متهم می‌شود که انسانی ساده لوح و یا فردی بدون منطق است. به هر حال چه برای تأیید و چه برای انکار مرگ باید از دالان تفکر گذشت.

‏آیا کالبد شکافی و بحث پیرامون مرگ یک تراژدی غم انگیز و اندوهناک نیست؟ آیا می‌شود مرگ را لمس کرد؟ آیا می‌شود مرگ را بویید؟ آیا می‌شود مرگ را دید؟ مرگ چه رنگی است؟ یا چه رنگی می‌تواند باشد؟ سفید؟ سیاه؟ صورتی؟ طلایی؟ آبی آسمانی؟ نه! پس چه رنگی؟ به رنگ عشق؟ شاید! آیا می‌شود مرگ را چشید؟ آیا مرگ بی مزه است یا با مزه؟ آیا مرگ، سمی تلخ و زهر آگین است یا شربتی شیرین و خوش گوار؟ آیا مرگ خنده دار است؟ مرگ تراژدی است یا کمدی؟ چگونه می‌توان دریافت که حقیقت مرگ چیست؟

آیا مرگ پایان زندگی است؟ در کتابی دیدم که زندگی را نوشته بود زنده‌گی، آیا واقعاً مرگ پایان زنده‌گی است؟ زنده یعنی چه؟ زندگی یعنی چه؟ مرگ یعنی چه؟ آیا مرگ واقعاً مرده‌گی است؟ خوب وقتی ما معنی زنده‌گی را بفهمیم آنگاه معنای زنده گی را بهتر درک نخواهیم کرد؟ آیا مرده‌گی پایان زنده‌گی است؟ اگر مرده‌گی پایان زنده‌گی است، پس چرا زنده هستیم؟ زنده هستیم که چه بشود؟ اصلاً چرا باید زنده باشیم؟ چرا باید زندگی کنیم؟ فرق زنده با زندگی چیست؟ آیا تفاوت ماهوی با هم دارند یا فقط پاي یک تمایز لفظی درکار است؟

آیا مرگ «وجود» دارد؟ شاید بگویید این سؤال که ساده است و پاسخش هم یک کلمه است؛ بله!

اجازه بدهید سؤالم را طور دیگری بپرسم: آیا مرگ از مقوله هستی است یا از مقوله نیستی؟ البته در این سؤال مقوله به معنای فلسفی‏اش مد نظر نیست. به عبارت دیگر يادتان هست كه سهراب گفته بود پشت دریاها شهری است؛ حالا سؤال این است که؛ آیا پشت دریای زندگی هر یک از ما شهری هست تا لازم باشد مثل سهراب بگوييم قايقي بايد ساخت؛ تا که با قایق مرگ به آن شهر برویم. عجب! مگر ما مرگ را مي‌سازيم؟ چه چيز مرگ را ما مي‌سازيم؟ خودش را يا كيفيتش را؟ بماند؛ يا بگوييم نه وقتی با قایق مرگ از دریای زندگی گذشتیم به عدمستان می‏رسیم، به هیچستان، به پوچستان، به خالیستان، به تاریکی و سیاهی و محض. قايق هم خودش مي‌آيد و ما مي‌برد و اصلاً ساخت و سازي در كار نيست.

بیاییم یک بار تصور کنیم که بعد از مرگ پا به یک شهر می‏گذاریم، شهری با منظره‏ها و چشم اندازهای زیبا و قصرهای باشکوه و خیابان های سنگ فرش و باغ‌های وسیع با درختان سر به فلک کشیده و چشمه سارهایی که قل قل از زمین می‏جوشند و شرشر از کنار درخت‏ها و بوته‏ها و گل‏ها و شکوفه‏ها با چابکی روی ماسه‏ها و سنگ‏ریزه‏هایی از طلا و جواهر و الماس سر می‏خورند و به سمت قبله راهشان را ادامه می‏دهند و می‏روند. البته در صورت پذيرش اين سخن، اينكه همه انسانها بدون هيچ محدوديتي به اين شهر وارد مي‌شوند يا خير، جاي بحث و بررسي دارد.

حالا تصور کنیم که پس از مرگ می‏خوریم به نیستی، به پوچی، به سیاهی، به عدم، به فنا، به نابودی. کدام یک زیباتر است؟ اینکه پس از این زندگی دوباره شهری باشد و زندگی از نو جریان پیدا کند و یا اینکه نه! زندگی با مرگ متوقف شود و از حرکت باز ایستد و دریگر حرکت نکند و ساکن بماند و بگندد و تبخیر شود و به آسمان نیستی پر بکشد و از بین برود و جریان و جولان و سیلانش را از دست بدهد و منتهی بشود به پوچی و فنا و نیستی؟ و لاجرم مي‌شود حدس زد كه طبق اين نگرش ديگر هيچ فرقي بين انسان‌هاي خوب و بد وجود ندارد، چون پايان كار آدمهاي بد و آدمهاي خوب نيستي و نابودي است. کدام یک باشکوهتر و دل انگیزتز و زیباتر و دلرباتر و شاعرانه‏تر است؟ هستی یا نیستی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 12:10  توسط رضا لک زایی | 

اول فكر مي‌كردم ببخشيد، خيلي خيلي ببخشيد، «تو» زني هستي، ... زني هستي ... خشكه مقدس و پروردۀ رنج. اما مهربان و دوست داشتني. بعد كه ازدواج كردي فهميدم خانه‌داري و همسرداري‌ات هم خوب است.

چند روزي از ازدواجت نگذشته بود كه شنيدم كه همه مي‌گويند اگر علي نبود، كس ديگري لياقت همسري تو را نداشت، نه فقط در مدينه و يا در شبه جزيره، كه در تمام جهان.

به گوشم رسيده بود كه كارهاي خانه را تقسيم كرده‌ايد؛ كارهاي بيرون از خانه براي مرد خانه و كارهاي درون خانه هم براي زن خانه؛ يعني تو. و تو چقدر خوشحال شده بودي وقتي از انجام كارهايي كه مربوط به مردان مي‌شد، خودت را معاف مي‌ديدي.

البته مي‌دانم كه شوهرت همواره براي خانه هيزم تهيه مي‌كند و آب بر دوش مي‌كشد، حتي شنيده‌ام گاهي وقت‌ها خانه را هم جارو مي‌زند.

با اين همه شوهرت گفته جاي بند مشك‌ آب، كه تو به كرّات، به دوش گرفته‌اي و از چاه و يا از چشمه به خانه آورده‌اي روي بدنت مانده است. و دستاس هم به انگشتان و كف دستان تو تاول نشانده. لباس‌هايت هم از جارو زدن خانه پر از گرد و غبار شده‌اند و با افروختن آتش زير ديگ غذا، از دود تغيير رنگ داده‌اند. خوب اينها همه يعني حسابي براي خودت كدبانو بوده‌اي ديگر.

راستي! يادم رفت بگويم، وقتي پيامبر اين موضوع را فهميد به جاي خدمتكار به تو اذكاري  هديه داد تا موقع خواب نجوا كني. اين اذكار به نام تو يادگار مانده است. زهرا هم تو را ناميدند چون وقتي در محراب به عبادت مي‌ايستادي،‌ چنان عاشقانه محو جمال و جلال محبوب مي‌شدي كه پاهايت ورم مي‌كرد، يك پارچه نور مي‌شدي و چنان مي‌تابيدي كه چشم فرشتگان خيرۀ نور تو مي‌شد.

آن وقت من تازه فهميدم كه تو علاوه بر خانه‌داري و شوهرداري، عارف كم نظيري هم هستي.

بي‌خود نبوده كه شوهرت علي گفته هرگاه به زهرا مي‌نگريستم تمام طوفان‌هاي غم و ابرهاي سياه و تيرۀ غصه از منظرۀ وجودم رخت بر مي‌بست و جايش را به شادي نسيم بهاري و آرامش آسمان آبي مي‌داد.

مي‌فهميدم چشمه سار مهرباني از وجود تو مي‌جوشد، اما نه تا اين حد!

يادت هست آن شب كه «حسن» از سحر تا به صبح تو را تحت نظر گرفته بود، كه گوشۀ اتاق رو به قبله مشغول راز و نياز و نماز به درگاه بي‌نياز بودي، و گوش‌هايش را تيز كرده بود تا بداند تو در مناجاتت با پروردگار چه زمزمه مي‌كني و با لطايف الحيل دريافته بود كه تو مشغول دعا براي همسايه‌گان و بستگان دور و نزديكي، سراپا گوش، منتظر مانده بود تا بشنود تو براي خودت چه دعا مي‌كني و وقتي كه تو بي‌آنكه براي خود از خدا چيزي خواسته باشي، پس از به جا آوردن سجدۀ شكر، سجاده‌ات را جمع كرده بودي، حسن‌ات دويده بود و خودش را در آغوشت انداخته بود و با زبان شيرين كودكانه‌اش پرسيده بود پس چرا براي خودت دعا نكردي مامان؟ و تو با لحني دلنشين به او گفته بودي: «پسرم! نور چشمم! ميوۀ دلم! اهل خانه بعد از همسايه، اول ديگران، سپس نزديكان!» و با اين كلام تو، انگار من تازه دريافتم كه مشكل ديگران، فقط مشكل ديگران نيست و اگر با دست نمي‌توان گره از مشكل ديگران گشود، با قلب و دل و زبان مي‌توان برايشان دعا كرد.

راستي بچه‌هايت را هم خيلي خوب تربيت كرده‌اي. شنيده‌ام اين تربيت تو در پيروزي پسرت «حسن» در جنگ خاموش و نرمي كه با معاويه داشت، خودش را خوب نشان داده است. حسن‌ات اگر چه مثل شوهرت علي ـ كه سلام و درود خدا بر تو و او باد ـ تنها ماند، اما كاري كرد كه معاويه آن هم آشكارا پرده از انگيزه‌هاي دروني و افكار تيره و پليدش برداشته بود.

خودت كه بهتر مي‌داني! معاويه تمام مفاد عهد و پيماني را كه با حسن امضا كرده بود،‌ زير پا گذاشت. او در مسجد، روي منبر به صراحت خاطر نشان كرده بود كه هدف او به دست گرفتن قدرت است، و تصريح كرده بود كه هركس هر چقدر دلش مي‌خواهد نماز بخواند، روزه بگيرد، قرآن بخواند و به حج برود، اما به قدرت اعتراض نكند و در مقابل حكومت خليفۀ پيامبر! كه به روشني خورشيد، به جدايي دينانت از سياست فتوا داده، عصيا ن نكند. يعني خواسته بود، درست سر اسلام را كه همان سياست باشد، ببُرد و تن بي‌جان اسلام را به مسلمانان تحويل دهد.

 آري حسن‌ات در اين نبرد نامتقارن و نابرابر، كه سپاهيان خود او به معاويه نامه نوشته بودند كه حاضرند فرمانده و امامشان را دست بسته به او تحويل بدهند، خوب توانست تن مجروح و سر شكستۀ اسلام را تيمار كند و سياست الهي را بر سياست شيطاني پيروز كند.

آوازۀ «حسين‌ات» كه همه جا پيچيده، مسلمان و مسيحي، مؤمن و ملحد،‌ عاشق حسين تواند. خودم در فرانسه ديدم كه جوانان پاريسي در سرما ايستاده‌ بودند و براي حسين تو اشك مي‌ريختند و از آشنا شدن با حسين تو افتخار مي‌كردند و به خود مي‌باليدند.

از جوانان ايران هم خودت، بهتر و بيشتر از همه با خبري، آنها با ذكر حسين تو به استقبال شهادت مي‌روند. حتي آرزويشان اين است كه با لب تشنه جام شهادت را سر بكشند.

اجازه بده صادقانه يك اعتراف هم روي اين كاغذ سفيد كه به نوشتن وسوسه‌ام مي‌كند بنويسم.

من فكر مي‌كردم فرزندان تو چون از خطا و اشتباه در تمامي سطوح گفتار و رفتار و پندار، مصون و معصوم هستند، اين قدر موفق‌اند و به قول معروف كارشان درست است.

اما وقتي به پارۀ تنت، «زينب» رسيدم، نتوانستم به خودم بگويم زينب‌ات هم معصوم است و از اينكه او را سرمشق رندگي‌ام قرار بدهم، طفره بروم. البته بعد از اينكه با كتاب مقدس، منظورم قرآن است، آشنا شدم، ديدم كه خداوند الگويي حتي برتر از تو، براي بشر معرفي كرده؛ پدرت را، فاطمه جان!

كمي بعد هم راجع به فرزندانت،‌ سجاد، باقر، صادق، رضا، جواد، هادي، حسن و مهدي كه درود و سلام خداوند بر آنان باد، توانستم اطلاعات جسته و گريخته‌اي بدست بياورم. در اين ميان دريافتم چهار فرزندت در بقيع آرميده‌اند و آفتاب سنگ مزارشان است و متوجه شدم كه آخرين فرزند تو الان زنده است، نه فقط اينكه زنده باشد، كه در ميان ما و با ما و شاهد و حاضر و ناظر بر اعمال ماست.

به هرحال من هرچه بيشتر راجع به زينب‌ات فهميدم، چند برابر مات و مبهوت و متحير مي‌شدم، همين هم شد كه تصميم خودم را گرفتم.

از مدرسه كه برگشتم ديدم يك خانم كنار مادرم نشسته، از ظاهرش پيدا بود كه ايراني نيست. من مثل بچه‌هاي خوب سلام دادم و كنار مادرم روي مبل نشستم. فهميدم آن خانم معلم زبان فرانسه است و قرار است به من فرانسه ياد بدهد. فرانسه كه ياد گرفتم، نوبت انگليسي بود. الان هم كه ديپلم گرفته‌ام پدر و مادرم اصرار دارند كه به يكي از دانشگاههاي امريكا يا اروپا براي ادامه تحصيل بروم.

اما من تصميمم را گرفته بودم و همان روز كه قرار بود به فرودگاه بروم، صبح زود، قبل از طلوع خورشيد، به جاي رفتن به مهد حقوق اروپا و جهان، يعني فرانسه، عزمم را جزم كردم تا از حق و حقوق خودم دفاع كنم، رفتم اهواز. دورۀ آموزشي را هم در اهواز گذراندم و بعد هم رفتم جبهه. شلمچه!

در جبهه آدم‌هايي راديدم كه مرا ياد تو، همسر و بچه‌هايت مي‌انداختند، بعضي از دوستان خودم احساس مي‌كردند، تو مادرشان هستي، حتي تو را مادر صدا مي‌زدند. اوايل فكر مي‌كردم چون «سيّد» هستند تو را مادر صدا مي‌زنند؛ روي همين ذهنيت، من هم از اعماق وجود آرزو مي‌كردم اي كاش من هم سيد بودم تا مي‌توانستم تو را مادر صدا بزنم؛ اما بعد ديدم كه نه! انگار اينجا تو مادر همه‌ هستي،‌ مادر همه! همانطور كه نمي‌فهميدم چرا پدرت به تو «مادر» مي‌گفته، ‌نمي‌فهميدم كه چرا تو اينجا مادر همه‌اي «ام ابيها»

من هم خيلي دوست داشتم تو را مادر صدا بزنم. اما نمي‌دانم چرا نمي‌شد، حتي به خودم گفتم لااقل در وصيت‌نامه‌ام به تو«مادر» مي‌گويم كه حال پدر و مادرم كه هر دو با من قهر كرده بودند، را بگيرم؛ اما وقتي ياد تو مي‌افتادم، اي تنديس مهر! اي عصارۀ عشق! اي آبشار آبي مهرباني!  و اي مبارز و مجاهد نستوه، پشيمان مي‌شدم.

از وقتي تو را شناختم و عشق بسيجي‌ها را به تو ديدم، و مطمئن شدم كه مزار تو پنهان است، دوست داشتم من هم گم نام و بي‌نشان باشم. راستي چرا وصيت كرده بودي مراسم خاك‌سپاري‌ات شبانه باشد؟ و مزارت پنهان بماند و كسي از محل دفن تو حتي سال‌ها و قرن‌ها، پس از رفتنت خبردار نشود؟

من پس از مطالعۀ خطبه‌هاي حماسي و سياسي و عبادي تو، تازه دريافتم كه تو واقعاً سرور زنان و حتي مردان عالمي، البته به جز پدر و شوهرت!

اگر تو فقط در پدرداري! و يا فقط در همسرداري و يا فقط خانه‌داري و يا فقط فعاليت سياسي و يا فقط عبادت عارفانه و عاشقانه و يا فقط در تربيت فرزند، نمونه بودي براي خيره كردن چشم جهان كافي بود! حال آنكه آنچه چشم كم‌سو و ظاهربين ما از تو ديده تو را انساني كامل و بي‌بديل يافته است. كوثر رسول! سردار بي‌سلاح! فرماندۀ بي‌سپاه! رزمندۀ بي سپر و زره!

وقتي شهيد شدم، دوست داشتم بدنم هيچ وقت پيدا نشود،‌ حدود ده سال هم مزارم مثل قبر تو مخفي بود. تا اينكه اين قدر پدر و مادرم كه من تنها فرزندانشان بودم، دعا كرده بودند تا عذر ما را خواستند و بعد هم خودم،‌ خودم را به بچه‌هاي تفحص نشان دادم و آنها هم مرا پيدا كردند.

باورشان نمي‌شد كه بعد از گذشت ده سال، بدنم سالم مانده است، البته به جز پهلويم كه با تركش خمپاره دريده شده بود و قلب و قفسۀ سينه‌ام كه با تير شكافته شده بود. اما با كمك تو، من فكر اينجايش را هم كرده بودم. در وصيت نامه‌ام كه در جيب پيراهنم گذاشته بودم، وصيت كرده بودم كه روي قبرم اسمم را ننويسند، نه فقط اسم، كه اصلاً هيچي ننويسند، به جز يك جمله: «مشتي خاك در پيشگاه خداي متعال.»

وصيت دومم هم اين بود كه قبرم هيچ ارتفاعي، هرچند ناچيز از سطح زمين، نداشته باشد و صاف و هموار باشد. چون دوست دارشتم و دوست دارم قبرم شبيه قبر تو و جام‌هاي سرشار از غربت بقيع، كه فرزندانت و يا شايد خود تو در آن آرميده‌اي، باشد.

تمام كساني را هم كه به نحوي مرا اذيت كرده بودند، بخشيده بودم؛ مي‌داني! من اصلاً كينه‌اي از كسي به دل نداشتم، تا نيازي به شست و شوي لكه‌هاي تيره و كدر كينه با آب زلال بخشش لازم بيايد، من از تو ياد گرفته بودم كه براي ديگران دعا كنم، نه نفرين و براي ديگران از خداي خوبي‌ها تمناي نيكي كنم نه انتقام، و همين به من جرأت مي‌داد كه به دوستان و نزديكانم وصيت كنم كه ملكوتي باشند، ‌نه ملكي، عرشي باشند نه فرشي، آسماني باشند،‌ نه زميني، زينبي باشند نه يزيدي. مادر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 20:35  توسط رضا لک زایی | 

دلم براي اخم‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي نگاه‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي نماز شب خواندن‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي دست‌پخت مادرم تنگ شده است. دلم براي ساعت مادرم تنگ شده است كه بعضي‌ وقت‌ها مي‌داد من تنظيمش كنم. دلم براي دعاهاي مادرم تنگ شده است كه تك تك ما فرزندانش را اسم مي‌برد و يك يك مشكلات و گرفتاري‌ها و آرزوهايمان را بر زبان مي‌آورد و از درگاه يكتا معبود مهربان يگانه  روا شدن آنها را طلب مي‌كرد.

دلم براي ذكرهاي مادرم تنگ شده است، براي لااله الا الله و محمد رسول الله گفتنش كه وقتي در خواب از اين پهلو به اين پهلو مي‌شد بر زبانش جاري مي‌گشت.

دلم براي دفتر مشق مادرم تنگ شده كه تلاش داشت خواندن و نوشتن را ياد بگيرد و نشد. دلم براي تلفن زدن‌هاي مادرم تنگ شده كه از من مي‌‌پرسيد: «اول چند را بگيرم؟» مي‌گفتم: «هشت.» بعد دكمه‌هاي تلفن را مي‌شمرد تا به هشت مي‌رسيد، دوباره مي پرسيد: «بعد چند را بگيرم؟» مي‌گفتم ...

دلم براي لبخندهاي مادرم تنگ شده كه غالباً مهمان لبانش بود. دلم براي مهرباني‌هاي مادرم تنگ شده كه از آن بي‌نصيب مانده‌ام. دلم براي صداي مادرم تنگ شده كه الان هشت سالي مي‌شود صدايش در دهليزهاي گوشم نپيچيده و به جانم ننشسته است. دلم براي چاي‌هاي خوش‌رنگ مادرم تنگ شده كه عصرها  دور هم  سر مي‌كشيديمشان.

دلم براي دست‌هاي مادرم تنگ شده كه بزرگ‌ترين گنجينۀ من بودند. دلم براي عرق ريختن مادرم تنگ شده است. دلم براي چادر نماز مادرم تنگ شده؛ سبز پسته‌اي با گل‌هاي سبز رنگ چمني ريز. دلم براي دعاي كميل گوش دادن مادرم تنگ شده است. دلم براي مراقبت‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي دلسوزي‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي احوال‌پرسي‌هاي مادرم تنگ شده است. دلم براي صدا زدن مادرم وقتي خوابيده بود، تنگ شده كه با يكي دو بار صدا زدن چنان با خوابش خداحافظي مي‌كرد كه مي‌پنداشتي هرگز خواب نبوده.

دلم براي رازداري‌هاي مادرم تنگ شده كه هيچ وقت رازهايم را فاش نكرد. دلم براي عيب‌پوشي‌هاي مادرم تنگ شده كه هيچ وقت نقطه ضعف و عيبي از من، مقابل ديگران بر زبان نياورد. دلم براي گره‌هايي كه مادرم، از روي نقشۀ قالي كه در حافظه داشت و يكي يكي به دار قالي مي‌زد، تنگ شده است.

خيلي دلم تنگ شده كه مادرم يك بار ديگر صدايم بزند: «رضا!» و من جواب ندهم، دوباره صدا بزند: «رضا!» و من جواب ندهم و مادرم اين بار مهربان‌تر از قبل صدا بزند: «رضا! پسرم!» و باز من جواب ندهم و مادرم دوباره صدا بزند: «رضا!» «رضا!» «رضا!»

دلم براي كيف مادرم تنگ شده كه هميشه در آن شكلات داشت كه به بچه‌ها بدهد، حتي يكي از بچه‌ها ـ وقتي ماردم رفته بود پيش خدا ـ كيفش را ديد و شناخت و به ياد شكلات‌هايي افتاد كه ماردم از داخل همين كيف مشكي برداشته بود و به او داده بود؛ او با اشتياق كيف را كه خالي بود، باز كرد، من فكر مي‌كردم كيف مادرم خالي خالي است، اما شكلاتي كه آن دختر كوچولو از كيف  مادرم برداشته بود نشان مي‌داد كه لااقل كيفش يك شكلات كه دل آن دختر بچه را پر از شادي كند، در خود داشته است.

دلم براي عينك و انگشت دانه و چرخ خياطي و جانماز و روسري و چادر و دمپايي و كفش‌هاي مادرم تنگ شده است؛ كه همه ساده و قشنگ بودند. دلم براي مادرم خيلي تنگ شده است.

این یادداشت رو «روز مادر» میخواستم بذارم تو دنیای مجازی که قسمت نشد. مادرم روزت مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 20:21  توسط رضا لک زایی | 

 

 

او كه آرام چشم‌هايش را مي‌بندد، انگار من مي‌ميرم. دست‌هايش ديگر توان فشردن انگشتانم را ندارند. لبخند هم مهمان لبانش نمي‌شود. از وقتي چشم‌هايش را بسته، گويي مهرباني نگاهش را هم از من پنهان كرده است.

اين بار كه چشمانش را باز مي‌كند، من زنده مي‌شوم و جان مي‌گيرم. هر چند جان نيمه كاره‌اي در كالبدم دميده شده، جامۀ روحم آتش گرفته و تمامي رگ‌هايم را سوزانده و قلبم را كباب كرده است. بلور شفافي از مرواريد اشك، چشمانم را قاب گرفته، اصلاً نفهميدم چطور شد كه قطرات اشك، خودشان را از پهناي صورتم به لبانم رساندند. او هنوز جان دارد. اما انگار اول جان مرا برده است.

خدايا! نكند اين بار كه چشمانش را بست، دوباره بازشان نكند.

 نه!

اين لبخند كم‌رنگ، كي روي لبانت نقش بست؟ چرا انگشتانت حركت نمي‌كنند؟ چرا نفست ديگر به من حيات نمي‌دهد؟  

آرام دستانم را روي شانه‌اش مي‌گذارم، با صدايي بريده بريده مي‌گويم: چشم‌هايت را باز كن! عزيز من! تو كه وقتي من مي‌آمدم تمام قد برمي‌خواستي، الان چرا حتي چشم‌هايت هم به التماس من باز نمي‌شوند. من كه نخواستم با من حرف بزني، فقط خواستم نگاهم كني.

چرا چشم‌هايت را باز نمي‌كني؟ تو كه اين‌قدر سنگ‌دل نبودي؟ مي‌داني چقدر منتظر بودم تنها ببينمت، الان هم چشم‌هايت را بسته‌اي و آرام، ‌برابرم خفته‌اي!

ببين! چشم‌هايت را باز كن! حياط‌مان را ببين! همين چند روز قبل سنگ فرش‌اش كرده‌اند. همان روز كه تو با من خداحافظي كردي و رفتي. يادت هست؟

نوازش نسيم را حس مي‌كني؟ بوي گل اقاقياي باغچه‌مان را چطور؟ انگار براي بوسيدن چشم‌هايت آمده‌اند، ببين! اين شكوفه‌ها هم براي ديدن چشمان تو شكفته شده‌اند. چشم‌هايت را باز كن!

اصلاً من نمي‌خواهم چشم‌هايت قاب تصوير من بشود، تو فقط چشم‌هايت را باز كن!

هوا ابري است. مي‌بيني؟ دل آسمان هم مثل دل من گرفته، ‌شايد اگر تو چشم‌هايت را باز كني، دل من و دل آسمان با هم صاف شود و خورشيد در آسمان و لبخند بر لبان من آفتابي شود، چشم‌هايت را باز كن!

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 12:4  توسط رضا لک زایی | 

اول فكر مي‌كردم ببخشيد، خيلي خيلي ببخشيد، «تو» زني هستي، ... زني هستي ... خشكه مقدس و پروردۀ رنج. اما مهربان و دوست داشتني. بعد كه ازدواج كردي فهميدم خانه‌داري و همسرداري‌ات هم خوب است.

چند روزي از ازدواجت نگذشته بود كه شنيدم كه همه مي‌گويند اگر علي نبود، كس ديگري لياقت همسري تو را نداشت، نه فقط در مدينه و يا در شبه جزيره، كه در تمام جهان.

به گوشم رسيده بود كه كارهاي خانه را تقسيم كرده‌ايد؛ كارهاي بيرون از خانه براي مرد خانه و كارهاي درون خانه هم براي زن خانه؛ يعني تو. و تو چقدر خوشحال شده بودي وقتي از انجام كارهايي كه مربوط به مردان مي‌شد، خودت را معاف مي‌ديدي.

البته مي‌دانم كه شوهرت همواره براي خانه هيزم تهيه مي‌كند و آب بر دوش مي‌كشد، حتي شنيده‌ام گاهي وقت‌ها خانه را هم جارو مي‌زند.

با اين همه شوهرت گفته جاي بند مشك‌ آب، كه تو به كرّات، به دوش گرفته‌اي و از چاه و يا از چشمه به خانه آورده‌اي روي بدنت مانده است. و دستاس هم به انگشتان و كف دستان تو تاول نشانده. لباس‌هايت هم از جارو زدن خانه پر از گرد و غبار شده‌اند و با افروختن آتش زير ديگ غذا، از دود تغيير رنگ داده‌اند. خوب اينها همه يعني حسابي براي خودت كدبانو بوده‌اي ديگر.

راستي! يادم رفت بگويم، وقتي پيامبر اين موضوع را فهميد به جاي خدمتكار به تو اذكاري  هديه داد تا موقع خواب نجوا كني. اين اذكار به نام تو يادگار مانده است. زهرا هم تو را ناميدند چون وقتي در محراب به عبادت مي‌ايستادي،‌ چنان عاشقانه محو جمال و جلال محبوب مي‌شدي كه پاهايت ورم مي‌كرد، يك پارچه نور مي‌شدي و چنان مي‌تابيدي كه چشم فرشتگان خيرۀ نور تو مي‌شد.

آن وقت من تازه فهميدم كه تو علاوه بر خانه‌داري و شوهرداري، عارف كم نظيري هم هستي.

بي‌خود نبوده كه شوهرت علي گفته هرگاه به زهرا مي‌نگريستم تمام طوفان‌هاي غم و ابرهاي سياه و تيرۀ غصه از منظرۀ وجودم رخت بر مي‌بست و جايش را به شادي نسيم بهاري و آرامش آسمان آبي مي‌داد.

مي‌فهميدم چشمه سار مهرباني از وجود تو مي‌جوشد، اما نه تا اين حد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 17:19  توسط رضا لک زایی | 
 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 11:26  توسط رضا لک زایی | 

آنچه اين نوشته در دل دارد، نجواي «زهرا» دختر ده سالۀ شهيد روحاني تاسوكي، «حجت‌الاسلام و المسلمين نعمت‌الله پيغان» مي‌باشد، كه در سومين سالگرد عروج مظلومانۀ شهداي تاسوكي بر زبان او جاري شده است.

به نام خداوند شهدای زیبا و مظلوم تاسوکی

«به نام خدا، حضرت محمد! سلام بر شما، من یک پدر شهید دارم، پدرم در شامگاه بیست و پنجم اسفندماه هشتاد و چهار به دست اشرار مسلح شهید شد، ما روز بیست و ششم جنازه پدرم را دیدیم. مادر من خیلی غصه می خورد، من خیلی پدرم را دوست دارم. من و خواهر کوچکم و مادرم از شما صبر می‌خواهیم.خداحافظ .زهرا پیغان»

سلام بر کویر تاسوکی، سلام بر غربت تاسوکی، سلام بر مظلومیت تاسوکی، سلام بر قتلگاه تاسوکی، سلام بر کربلای سیستان، سلام بر پدر شهیدم، سلام بر شهدای تاسوکی، سلام بر شهدای این گلزار و سلام بر همه شهدا، همان‌هایی که مظلومانه و بدون هیچ گناهی سر بر سنگ‌های بیابان گذاشته و غریبانه و بی‌کس، از جور ستم نامردان جان سپرده‌اند.

پدر عزیز و مهربانم! خاطرۀ شب پر سر و صدای تاسوکی، همان شبی که معصومه خواهر کوچکم گریه می‌کرد، همان شبی که ماشین در جایی تاریک نگه داشته شد و یکی که اسلحه و بی‌سیم در دستش بود. تو، دایی مسلم و آقای راننده را پیاده کرد و به سمت تاریکی پایین جاده برد، شبی که دایی رضا کنارم بود، اما یکی اومد دایی رضا رو پایین کرد، من منتظر بودم که شما برگردید، اما صدایی ترسناک، همان صدایی که هیچ وقت نشنیده بودم، خیلی مرا ترساند.

 بابا تو کجا بودی! آن شب شما را کجا بردند، معصومه در آغوش تو آرامش يافته بود و دیگر از صدای گریۀ او خبری نبود، اما من چه؟ من چون کبوتری زخم خورده در آن هیاهوی تاسوکی نگاه می‌کردم، من چیزی جز تاریکی نمی‌یدم، اما شنیده‌ا‌م آنها را امر به معروف نمودی، و آنها که تحمل شنیدن سخن پروردگار را نداشتند، گلوی نازنین تو را از هم دریدند، آخر به کدامین گناه؟ پدر! پدر جان! آن شب خیلی خوشحال بودی، خیلی به خودت رسیده بودی، نمی‌دانم برای دیدار مادر بزرگ این چنین بودی؟ یا برای دیدار حضرت دوست؟ آن هم با نوشیدن شربت گوارای شهادت، که نصیب هر کسی نمی‌شود. «عزیزم! مهربانم! باباجونم! دلم برات خیلی تنگ شده.»

 هر وقت نام تو را بر زبان می آورم، معصومه شیرین زبان هم در کنار من قرار می‌گیرد و گوش می‌کند که من چه می‌گویم، او هم انگار بیشتر از من دلش برایت تنگ شده است.

پدرم من شنیده‌ام تاسوکی مثل کربلا بوده است، در کربلا زنان و کودکان حضور داشتند و حضرت رقیه امام حسین، پدرم من هم چون حضرت رقیه از خداوند می‌خواهم آنانی که امام حسین را از حضرت رقیه و تو را از من گرفتند، در همین دنیا به عذاب الهی دچار شوند.

پدرم، سومین سالگرد شهادتت رسیده است، بر تربت پاکت در گلزار شهدای حضرت رسول اکرم شهر ادیمی بوسه می‌زنم و می‌گویم: پدرم همۀ این روزها گذشت و من حالا پس از گذشت سه سال معنی همۀ حرف‌ها را می‌دانم و از همه اینها گذشته به خودم افتخار می‌کنم که فرزند شهیدی چون تو هستم که در راه هدف و اعتقادت به چیزی رسیدی که لیاقتش را داشتی و آن هم  شهادت در راه خدای خوبی‌هاست و این بالاترین پاداش بندگان خوب خداست، چون خودش در قرآن فرموده است: «انسان‌های خوب را به پیشگاه خودم دعوت می‌کنم و آنها زندگی راحتی نزد من دارند.» و چون تو از خوبان بودی خداوند تو را دعوت کرد. سفرت مبارک ای گل، به خدا می سپارمت.

منبع: خبرگزاري اهل بيت عليهم‌السلام - ابنا

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:2  توسط رضا لک زایی | 

مشغول تماشای سی‏دی دومین یادوارۀ شهدای تاسوکی هستم. پیرمردی روستایی که کنار مزار فرزند شهیدش رو به دوربین مشغول صحبت است، توجهم را جلب می‏کند. با دقت گوش می‏دهم. بیشتر از آنکه محتوای صحبت‏هایش برایم جالب باشد؛ صداقت، پاکی و سادگی در چشم‏ها و حرف‏ها و حتی لباس پوشیدنش، شیفته‏ام کرده است.

چند بار دیگر هم حرف‏هایش را گوش می‏دهم، انگار فایده ندارد. تمامی سخنانش را یک به یک می‏نویسم. پیرمرد پیرمرد که کت و شلوار قهوه‏ای تیره‏ای پوشیده، در حالی که با دستان پینه بسته میکروفون را گرفته بی آنکه اسمی از فرزندش ببرد، فرزند شهیدش را بچه خطاب می‏کند و ساده و صمیمی می‏گوید: «بسیار بچۀ مؤمن، نمازگزار و با تقوایی بود» و در حالی که با دستانش به اطراف اشاره می‏کند، ادامه می‏دهد:

 «موقع عاشورا و تاسوعا سر همین مزار می‏آمدیم و سینه می‏زدیم. فقط به یاد و خاطرۀ همین شهدا، بچه‏ام می‏گفت: «خوشا به سعادت این شهدا، اینها لایق بودند که شهید شدند و ای کاش نصیب ما هم می‏شد.» بعد از اینکه پیرمرد این حرف را از قول پسرش نقل کرد، گفت: «خداوند متعال دعایش را مستجاب و شهادت را نصیبش نمود.»

منتظر بودم قطره اشکی از دریای چشم پیرمرد به ساحل صورتش پا بگذارد و یا حداقل قاب چشمانش را بلور اشکی زیبا کند؛ اما هیچکدام نشد. پیرمرد با صفای روستایی که لهجۀ فارسی‏اش در برخی کلمات محلی می‏شد، آرام و متین ادامه داد: این یک خاطره، خاطره دوم اینکه؛ «آخرین باری که رفت و به شهادت رسید؛ لباس بسیجی‏اش را پوشید که برود خدمت.»

 خانمش گفت: «حمزه جان این لباس‏های بسیجی را نپوش.»

گفت: «چرا این لباس‏ها را نپوشم؟»

خانمش با اضطراب گفت: «راه شلوغ است. مگر ندیدی که در تاسوکی چه اتفاقی افتاد؟ لباس‏های بسیجی را دربیاور و لباس شخصی بپوش.»

گفت: «خانم! مگر خون من از خون آنها سرخ‏تر است؟ خوشا به سعادت آنها. من هم امیدوارم شهادت نصیبم گردد. شهادت لیاقت می‏خواهد و باید لیاقت داشته باشم. من اگر لایق باشم شهید می‏شوم و الا ... .»

پیرمرد با لبخندی نمکین می‏گوید: بعد خانمش گفت: «حمزه جان ما تازه چهار ماه است که ازدواج کرده‏ایم، اگر تو شهید بشوی، من چه کار کنم؟»

به نظر من این سؤال بسیاری از خانم‏هایی است که عشق به شهادت در دل همسرانشان شعله می‏کشد. کنجکاو شدم تا بدانم که حمزه به خانمش چه جوابی داد؟

پیرمرد مرا زیاد منتظر نمی‏گذارد و ادامه می‏دهد: حمزه گفت: همان طوری که ائمه و اهل بیت امام حسین صبر و استقامت را در پیش گرفتند، تو هم همانطور صبر و استقامت را پیشه کن.»

در ادامه پیرمرد با صدایی که خبر از دلتنگی می‏داد گفت: «خوشا به سعادتشان» و مثل اینکه تازه چیزی به یاد آورده باشد می‏گوید: «واقعاً خوشا به سعادت همۀ شهدای ما، همه دوستدار ائمه بودند.»

پیرمرد به قبور مطهر شهدا که در چند ردیف مرتب و منظم قرار دارند اشاره می‏کند و باری دیگر از شهید حمزه صیاد اربابی که در تاریخ 29/6/1364 و در 21 سالگی در عملیاتی تروریستی در بلوار ثارالله زاهدان به فیض عظمای شهادت نائل آمده با تعبیر «بچه» یاد می‏کند و می‏گوید:

«اینها همه در خاطر من هستند، اینها هم سن بچۀ خودم بوده‏اند، من حدود 50 سال دارم. بیشتر این بچه‏ها را به یاد می‏آورم که سر همین مزار سینه می‏زدند. همه دوستدار ائمه و امام حسین علیهم السلام بوده‏اند.» بعد هم پیرمرد به علت و فلسفۀ شهید شدن جوانان این مرز و بوم گریزی می‏زند و می‏گوید: «اینها شهید شدند چون ائمه را دوست داشتند. خودشان این را خواستند. آنها با عمل به دستورات دین شهادت نصیبشان شد.»

بعد هم جوانمرد رشید قوی‏دل که من او را به خطا پیرمرد نامیدم، آخرین جملۀ خاطره‏اش را با شوق می‏گوید و به صحبتش خاتمه می‏دهد؛ «حقیقتاً خوشا به حالشان.»

آری حقیقتاً خوشا به حالشان!

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 11:50  توسط رضا لک زایی | 

 

 

گزارشي از کتاب "بوي خوش آشنايي"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 17:2  توسط رضا لک زایی | 

آنها می روند و ما چون پرنده ای زخمی و شکسته بال و پر ریخته و بی پناه هر کداممان گوشه ای کز کرده ایم و در خود فرو رفته ایم. این سکوت غصه ساز را صدایی باید بشکند، اما سوز کدامین صدای غمناک. بگذار غم به همراه این سکوت سهمگین، همسایه­ی دیوار به دیوار دلمان باشد، هنوز خیلی فاصله هست میان ما و زینب(س)! فاصله ای طی ناشدنی. فقط اوست که رهنورد و رکورددار این وادی است؛ او در یک روز بیش از هفتاد بار به شهادت رسید؛

«سلام بر زنی که دشمن خون سرش را بر ستونهای کجاوه دید ولی تضرعش را ندید.»

ما به گرد و غبار قدوم مبارک او نخواهیم رسید. وانگهی، شهیدان ما که از شهیدان او عزیزتر نبوده­اند. از عباس او، از علی اکبر او، از حسین او و....

نمی دانم چه موقع است که در باز می شود و علی وارد می شود، او می­گوید قرار است از اینجا به مکان دیگری برویم. و با لبخند ادامه می دهد البته آنجا از اینجا بهتر است. کی؟ -موقعش را بعد می گویم. یکی دیگر از دوستان می پرسد همان جایی که سرباز ها بودند؟ -نه! سربازها در خانه و در منطقه ای کوهستانی بودند. ما را هم دلداری می دهد که نگران نباشید درست می شود و.... اگر لحظه ای ناظر همدردی او می بودید باورتان نمی­شد که او زندان بان ماست. کمی  بعد از او همان  جوان می آید. شروع می کند حرف زدن از این که انرژی هسته ای نمی خواهند تا افسانه بودن شهادت حضرت زهرا(س) و این که چرا فرشهای مساجد شما بوی جوراب می دهد؟ چرا شما پاهایتان را موقع وضو گرفتن نمی شویید؟ چرا بر خاک سجده می کنید؟ تا خاطراتش در یکی از زندانهای ایران به خاطر تبلیغ دین رسول الله.

او حسابی ما را نصیحت می کند. در ضمن یادش نمی رود که با یادآوری بحث دیروز مثل هم قطارش دوباره تکرار کند: بحار الانوار پر از مزخرفات است. و نیز یادش نمی رود که از من بپرسد تاربخ اسلام خوانده ام یا نه؟ به او پاسخ می دهم: نه! رشته ام فلسفه است. پس از نصایح او یکی از دوستان  می­پرسد: با این خانم­هایی که ایمانها را تضعیف می کنند چه باید کرد؟ جوان که متوجه سؤال او نشده عالمانه از او می خواهد سؤالش را دوباره تکرار کند. بعد از سؤال جوان سری تکان می دهد و می گوید: متأسفانه وضع حجاب خانم­ها خوب نیست. رعایت نمی کنند و ... همان رفیق ما دوباره می پرسد: شما برنامه ای ندارید؟ او چرایی می گوید و بعد از مکثی کوتاه با خون­سردی ادامه می دهد: اگر به همین وضع ادامه بدهند می کشیمشان.

از این گفته تعجب می­کنم. حاج خداد  بهت زده می گوید: اخطاری، تذکری، چیزی؟ و او متواضعانه سری تکان می دهد و می گوید: البته، قبلش اعلام می کنیم. خدا را شکر می کنم که لا اقل قبلش اعلام می کنند، بعد هم هر چه فکر می کنم که حدیثی، آیه ای و یا روایتی را به خاطر بیاورم که حضرت رسول(ص) مجازات کسی که چار تار مویش از زیر مقنعه، یا روسری و یا چادرش پیدا باشد، یا لباس مناسبی نپوشیده باشد را مرگ تعیین کرده باشد یادم نمی آید.

و در آخر خطابه اش که در آن به خصوص از سپاه هم به شدت اعلام برائت کرده بود، از ما می خواهد مذهب آنها را در آنجا قبول نکنیم. می گوید: شما باید آزادانه حقیقت را انتخاب کنید. باید تحقیق کنید. باید مطالعه و بررسی کنید. و خلاصه از این که کور کورانه عقیده­ی آنها را بپذیریم ما را بر حذر می دارد. حقیر در اثنای  صحبت های او متوجه شده است کسی که قرار بوده با این جانب بحث کند همان جوان است.

از ظهر گذشته که می رود. دم دمای غروب دوباره می آید رو به روی درِ دو لختِ آبی رنگ که شش، هفت تا سوراخ ریز و درشت دارد و آنها از این طریق نظارت نامحسوسی بر ما دارند، در حالی که بر دیوار تکیه داده ام، نشسته­ام. همه بلند می شوند من هم برای این که از بقیه عقب نمانم برمی خیزم. دوباره سر جایم می نشینم. او به طرف من می آید و بدون این که چیزی بگوید کتابی را به طرف من دراز می کند. کتاب را از او می گیرم. با این که هوا تاریک و کم رمق شده، کتاب را ورقی می زنم و می­بندمش و روی طاقچه پشت سرم می گذارم. فکر می کنم کتاب را داده که نگهدارم. نیز اعلام می­کند که می خواهیم از اینجا برویم، به خاطر این که اینجا دیگر امن نیست. از همراهانش، که دور تا دور اتاق ایستاده اند، می پرسد لباس محلی اضافه دارند که به ما بدهند. برخی از آنها دو دست و برخی سه دست  لباس دارند. آنها که سه دست لباس دارند می روند که بیاورند.

منزلی که در آن در بند هستیم سه اتاق دارد. اولی اتاق ما، دومی اتاق چسبیده به اتاق ما از سمت چپ. اتاق سوم که محل استقرار نگهبان ها بود. این سه اتاق با هم مرا یاد اِل انگلیسی می انداختند. کسانی که یک دست لباس دارند و همچنان نشسته اند می گوید یکی از لباس هایشان را برای ما بیاورند و این آیه را می خواند: «و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصه.»  و آنها بین حسابگری و ایثار گری. ایثارگری را بر می گزینند و لباسهایشان را برای ما می آورند. لباس ها را می پوشیم. ساعت 9 قرار است حرکت کنیم. یعنی یکی دو ساعت دیگر. وقتی می خواهد برود از من می پرسد کتاب را که دادم، بله ای می گویم. و کشف می­کنم که کتاب "نبی رحمت" را برای من آورده.

می روند و در دوباره بسته می شود. وضو می گیریم و مشغول نماز می­شویم. حدود ساعت هشت و نیم در باز می شود. تذکر می دهند که آماده شویم و چیزی جا نگذاریم. چه چیزی را؟ ما که چیزی نداریم. به علی هم که تازه از راه رسیده می گوییم: شاید آنجا فرش نداشته باشد، فرش را با خودمان ببریم؟ سه روز قبل که اینجا آمدیم کف سرد و سیمانی اتاق برهنه و خاکی بود. دوستان به مصداق مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد این پیشنهاد را مطرح کردند. او می گوید: نه لازم نیست؛ آنجا هم خانه است و فرش دارد. با آن که نگرانیم آنجا نیز مثل همین منزل باشد اما دیگر چیزی نمی گوییم. علی می گوید میهمان دارید. میهمان! نکند کس دیگری گرفته باشند؟ -حالا کی هست؟ چیزی نمی گوید و در را می بندد و می رود.

به ساعت کاسیوی ژاپنیم که سلمان چند روز بعد از کوچ مادرم از عالم ماده به عالم معنی، دم در مسجد حضرت اباالفضل(ع) به من داده بود نگاهی می کنم. ساعت نزدیک 9 را نشان می دهد. امشب شب عید است. ساعت دقیق تحویل سال یادم نیست. اما می دانم حدود ساعت 10 زمین طوافش را به دور کعبه­ی شمس به پایان می رساند. سال 84، از سوی رهبر انقلاب، سال همبستگی ملی و مشارکت عمومی اعلام شد. خیلی دلم می خواهد  بدانم امسال را چه می­نامد.

پار سال فکر می کردم بعضی ها عید ندارند، مثل مادری که من خود، هق هق گریه هایش را می شنیدم. بدان علت که طفل شیر خواره اش  را شوهر معتاد و نماز نخوانش گرفته بود و حتی اجازه نمی داد مادر، طفلش را ببیند، تا به قول یکی از نزدیکان همسرش، او را زهر کش کند. یا پدر، مادر، برادر، خواهر و اقوامی که برای جوانشان، برای "صادق"شان یک ماه قبل رفته بودند خواستگاری و یک ماه بعد به تشییع پیکر او. دیگر عید نداشتند. و امسال ما عید نداشتیم. نه تنها ما که حداقل سی خانواده عید نداشتند. به خاطر ....

این بار که در باز می شود بعد از علی دو نفر دیگر هم وارد می شوند. یکی جوان است و دیگری پیرمرد. دستان پیرمرد که کلاهی هم به سر دارد با زنجیر بسته شده، اما از جوان هم دست ها و هم پاها. اگر اشتباه نکنم. علی زیاد ما را منتظر نمی گذارد. دستش را به طرف پیرمرد دراز می کند و می گوید: جناب سرهنگ کاوه، بعد هم به جوان که محزون به نظر می رسد اشاره می کند و می گوید: احمد زاهد شیخی. او توضیح می دهد که این دو نفر در همین اتاق کناری زندانی بوده اند و از این به بعد با شما هستند. با آنها سلام و علیک و احوال پرسی می کنیم. احساس می کنم احمد خیلی به سرهنگ احترام می گذارد.

به خودم می گویم از فردا باید دست به سینه جلوی جناب سرهنگ خم و راست بشویم. مخصوصاً من که از همه کوچک­تر بودم! هم پیر مرد است، هم جناب سرهنگ. احمد هم معلوم است که خیلی تحویلش گرفته. به جناب سرهنگ و احمد با اجاز­ه­ی آنها اسمهایمان و آنچه بر ما رفته است را می گوییم. جناب سرهنگ از آنها اجازه می گیرد تا با ما صحبت کند. بفرما! مثل این که هنوز عرقهایش خشک نشده می­خواهد نصیحت کند و تجربه­اش را به رخ ما بکشد. حالتی کارآگاهی به خودش می گیرد و از ما می­پرسد: خوب چند وقت است که اینجا هستید؟ -با امروز 4 روز. فکورانه می گوید: کار شما دو هفته ای طول می کشد. خودتان را برای دو هفته آماده کنید. به خودم می گویم دو هفته! من امیدوار بودم سال تحویل آزاد شده باشیم. حالا هم که نشده تا همین چند روز. نه دو هفته. دو هفته خیلی زیاد است!

برای ما هم زنجیر خریده اند. دست­های ما را دو به دو به هم قفل می کنند. کیسه خواب­هایمان را برمی داریم و سوار می شویم. 9 نفر آدم با چند نفر نگهبان به علاوه اسلحه­هایشان و ظرف و ظروف و قابلمه. یاد شب اول می­افتیم. جایمان واقعاً تنگ است. قرار عوض شده ساعت 5/9 حرکت می­کنیم. حاج علی پورشمسیان از جوانی که به او زل زده و لبخند می زند، می­پرسد: چرا می­خندی؟ -آن شب یادت هست وقتی روی خاک­ها دراز کشیده بودی کسی به تو لگد زد؟ پورشمسیان که او را هلال احمری هم صدا می زنند، با خنده پاسخ می دهد: ها! مگه میشه یادم بره؟ -فهمیدی کی بود؟ حاج علی مثل قبل با خنده جواب می دهد: نه بابا. –من بودم! حلالم کن! بالاخره آنجا میدان جنگ بوده!

- کدام جنگ؟ با لباس نیروی انتظامی ایست بازرسی زده­اید، بعد هم انسانهایی را که دست و چشمشان را با چسب بسه بودید،  به رگبار بسته اید، بدون این که آنها را بشناسید. فکر کنم از اینترنت و اخبار با خبر شده اید که خون چه کسانی را بر زمین ریخته اید. و ظاهراْ وقتی اخبار استان اعلام کرد فرماندار زخمی شده  فهمیدید که فرماندار هم در جنگ حضور داشته. یا من اینگونه احساس کردم. به عنوان این که تحقیق کرده باشم از خوانندگان می پرسم: کار این گروه چه نام دارد؟ جنگ یا ترور؟- و ادامه می دهد راضی باشی آقای پور شمسیان. و پور شمسیان رضایتش را اعلام می کند.

حیاط، درِ دو لختِ بزرگ قرمز رنگی  دارد. از دم در اتاق ما تا در حیاط پنجاه قدمی می شود. اطراف پر از کوه است. ساختمانی سفید رنگ هم رو به روی خانه قرار دارد، که نمی دانیم مال کجاست. از صدای اذانی که صبح به زحمت شنیده می شود و صدای کودکی که در روز اول مشغول بازی بود می­توان گفت در روستایی هستیم. الان هم شب حرکت می کنند به خاطر امنیت. چشم­هایمان را می بندند. پتو هم می کشند روی سرمان. چفت هم نشسته ایم. ماشین روشن می شود و به راه می افتد. شبیه همان ماشینی است که از تاسوکی ما را تا این جا آورد.

هوا سرد است. سرعت ماشین هم سوز  سرما را قوت بخشیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 0:44  توسط رضا لک زایی | 

 

خودکارم را بر داشتند. حیف شد! بعد هم در را می بندند و می روند. آنها که می روند، دوستان لب به سخن می گشایند و تا می توانند مرا راهنمایی و نصیحت می کنند. بالاخره همه شان از من بزرگ ترند و به قول معروف چند پیراهن بیشتر پاره کرده­اند. یکی از دوستان می گوید: تو که حرف می زدی من می ترسیدم. یکی دیگراز همراهان طوری که فقط خودم بشنوم با صدایی آهسته در حالی که با ابرو به همدردانم اشاره می کند، می­گوید: به اینها این جوری نگاه نکن؛ مشکلی پیش بیاید تنهایت می گذارند. به خودم می گویم: مهم نیست تا بوده همین بوده اما:«لا تستو حشوا فی طریق الهدی لقلة اهله» این مهم است. دوستان، کم کم برای نماز آماده می شوند. بعد از نماز حدود ساعت سه در باز و علی وارد می شود. بی مقدمه رو به من می گوید: من از کسی که از عقیده اش دفاع می کند خوشم می آید. به او می گویم اما رفقا می گویند حرف نزن. چیزی نمی گوید. فقط نگاهی معنادار به دوستان می اندازد.

حاج خداداد می پرسد: کار ما تا کی طول می کشد؟ -درست می شود، زیاد طول نمی کشد. موقع سربازها که 35روز طول کشید. سربازها هم دست شما بودند؟ -بله! انگار یکی  از آنها کشته شد. -بله! فرمانده شان، نامجو! برای چی؟ -خودش را چند روزی زد به مریضی، بعد هم فرار کرد. بین راه پشت سنگی پنهان می شود، چند بار او را صدا می زنند ولی جواب نمی دهد، وقتی به همان جایی که احتمال می دانند که او پنهان شده تیر اندازی می کنند زخمی می شود. اگر فرار نمی کرد زنده می ماند؟ -بله! ما با او محترمانه رفتار می کردیم. بعد هم چون دوا و دکتر نداشتیم او را کشتیم. اینجا دکتر تیر خلاصی است. فکر کنم آن لحظه در دلمان همه دعا کردیم که خدا کند مریض نشویم. دوباره رو به من می گوید: خودت را آماده کن! فردا کسی می آید که با تو بحث کند حاج آقا! -من روحانی نیستم. کارت دانشجوییم که دست شماست. کارت بسیجی که داری؟ -نه دو تا کارت دارم یکی کارت دانشجویی است، یکی هم کارت سلف. که نشانی می دهد همان کارت کوچولو! -بله! همان کارت کوچولوی زرد رنگ. من می پرسم. -حتماً بپرس. -حالا کی هست؟ فردا می فهمی. او که می رود دوستان دوباره دلسوزانه راهنماییم می کنند که حرف نزن! نکند فردا با کسی که می آید بحث کنی. بعد هم می گویند: چرا به او گفتی که ما به تو گفته ایم حرف نزن؟ می گویم: نگفتید؟ و آنها جسورانه پاسخ می دهند: ما گفتیم، اما تو نباید به او می گفتی. -سرم را می اندازم پایین و به آرامی می گویم: باشد؛ دوباره نمی گم. این بار که علی می آید و غذا می آورد تند تند شعری را هم برای ما می خواند. فکر کنم شعر از مولوی بود. بیت آخرش یادم مانده:

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست

کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست

من هم در جواب شعر او که نفهمیدم معنایش را می دانست یا نه خواندم:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

چه چه و به به دوستان شعر را بدرقه می کند. تقریباً تا شب دوستان در گوشم می خوانند که مبادا با کسی که فردا قرار است بیاید بحث کنی. شب که در باز می شود، چند نفر وارد می شوند. یکی شان که قبلاً او را در جاده دیده بودیم با خنده رو به شاهبازی می گوید: چطوری همکار؟ یادت هست وقتی از تو پرسیدم: چه کاره ای؟ گفتی از همکارها هستم. تو کجا همکار ما هستی؟ و می زند زیر خنده.

دو باره بحث سربازها پیش کشیده می شود. همو می گوید: ما هم اینجا یک بهشت زهرا داریم؛ نامجو را هم همانجا دفن کرده­ایم. هراتی از ماشینش که با آن از زابل به زاهدان مسافر می برده می پرسد. او با خنده می گوید: سوزاندیمش با شش تا ماشین دیگر! اما خنده­ی او امید امیر را زنده نگه می دارد که شاید شوخی کرده. مجید نجارهم سراغ خواهر زاده اش را می گیرد. نشانی می دهد. مثل لباس محلی شما پوشیده بود. لباسش سفید بود. تقریباً چهارشانه ونسبتاً قد بلند. -او را هم کشتیم. مجید سوزناک می گوید: پانزده، شانزده سال بیشتر نداشت! از دست ما کاری ساخته نیست. در همین لحظه علی از راه می رسد وعلت بی قراری مجید را جویا می شود. به او می گوییم. او حرف هم قطارش را به شدت تکذیب می کند و می گوید: ما به زن ها، بچه ها و پیرمردها کاری نداشته ایم. مجید کمی آرام می شود.

شب هم زیبایی خاص خودش را دارد. به علاوه­ی یک سکوت و به علاوه­ی.... شب را هر طور هست به صبح می رسانیم. حدود ساعت 10صبح دوشنبه 29 اسفند 1384همان جوان دیروزی می آید. سه تلفن، که از موبایل بزرگتر است، را از جیب هایش، از هر جیب یکی! در می آورد و می گذارد مقابلش. کسی را هم می فرستد که کارت تلفن 10دلاری بخرد. دوست ما آقای...هم از فرصت استفاده می کند و برای چندمین بار تقاضای سیگار می کند. جوان می گوید برای او هم سیگار بخرند. و می خرند. کمی با ما صحبت می کند واز جمله می گوید: من دلم نرم شده است. با خودم می گویم خون 22 انسان بی گناه را ریخته ای می خواهی هنوز دلت نرم نشود؟ او از ما شماره تلفن می خواهد تا با خانواده مان تماس بگیرد. شماره ها را کسی یادداشت می کند. یک به یک تماس می گیریم، اما گریه به کسی امان حرف زدن نمی­دهد. تک به تک پشت تلفن صدای عزیزشان، مادرشان، پدرشان، همسرشان و فرزندشان بغض فرو خورده شان را به سان شیشه­ای بلورین می شکند. پنج مرد هق هق می گریند و آنها پنج بار قاه قاه می خندند. اولین نفری که صحبت می­کند محمد است. او نگران همسری است که آن شب همسفرش بوده، همراه دختر کوچکش. از اینها گذشته خانمش مسافری با خود داشت که هنوز پا بر سفینه­ی خاک نگذاشته بود و محمد مضطربِ دلهره­ی همسرش و به تبع آسیب طفلش به خاطر واقعه­ی آن شب بود. زنگ می زند زابل خانه­ی پدرش. اما خانمش نرسیده. می توانم بگویم نزدیک بود غالب تهی کند. گوشی را همان جوان می گیرد و می گوید باید به استانداری ... بروید تا دولت زندانی های ما را آزاد کند والا....

محمد پریشان و نگران، بغض آلود با خود تکرار می کند نرسیده اند، نرسیده اند. جام وجود لبریز از غصه  و غم، تکیه می دهد به دیوار. به او می گویند زنگ بزند خانه­ی خودشان زاهدان. خدا را شکر! خانواه اش سالمند. آنها به جای رفتن به زابل، برگشته اند زاهدان. 

مجید سراغ خواهرزاده اش  را می گیرد. می گویند سالم است. با خودم می گویم اگر هم اتفاقی افتاده باشد به تو که نمی گویند.

هراتی به سرهنگی به نام آقای رخشانی زنگ می زند که از قضا در اتاق فرمانده­ی نیروی انتظامی استان، سردار حامد است. جوان گوشی را از هراتی می گیرد و بیرون می رود. از پشت پنجره می شنویم که می گوید: من می خواستم 500 نفر رابزنم. از ما بی گناه نزنید که ما هم بی گناه می کشیم . بمب گزاری می کنیم . اتوبوس های شرکت های مسافربری را با همه مسافرانشان با آرپیجی می زنیم و حسابی تهدید می کند.

از هراتی می پرسیم سردارچی گفت؟ -به من گفت پسرم! اصلاً نگران نباش، ما برای آزادی شما تمام تلاشمان را می کنیم. هراتی از این که سردار او را پسرم خطاب کرده خیلی خوشحال شده بود. این را وقتی با لبخند به ما گفت: «بچه ها! سردار حامد به من گفت: پسرم» فهمیدم. یکی ازدو برادر با پدر پیرشان وبرادر دیگر هم فکر کنم با همسرش صحبت می کند و پور شمسان با مادرش.

نوبت من می رسد. نمی گریم. نمی خندند. نمی دانم گوشی را چه کسی برداشته از او سراغ پدرم را می گیرم، نیست. ... نیست. و خیالم را راحت می کند که فقط او در منزل است. کجا رفته اند؟ می شنوم که می گوید: رفته­اند پرسه! دوستان همین که واژه­ی پرسه را می شنوند هاج و واج به همدیگر نگاه می­کنند و به گوشهایشان التماس می کنند که دقیق تر بشنوید. بلافاصله می پرسم پرسه­ی کی؟ اسم نعمت را می گوید. هنوز امیدوارم که مسلم سالم مانده باشد. با اصرار می پرسم دیگه کی؟ که اسم مسلم را بر زبان می آورد. مشک امیدم پاره پاره بر خاک نا امیدی فرو می­غلطد. جوان گوشی را از من می گیرد و مثل دفعات قبل از اتاق بیرون می­رود. از مسلم کسی نباید چیزی بفهمد. من یک لحظه از زمانی که یادم می آید از همان موقع که منتظر نعمت بودم تا از مشهد - که از سال72 تا سال 79 آنجا مشغول تحصیلات حوزوی بود و البته دانشگاهی. نعمت سال 74 با رتبه­ی 7 دانشگاه رضوی قبول شده بود - بیاید و برای من ومصطفی بستنی بخرد وما را به نوبت سوار دو چرخه اش کند و با ما بازی کند، تا 24عشاء پنج شنبه25/12/84 که برای تبلیغ دین محمد - در زمانی که امپراتوری های تبلیغاتی غرب، قرآن را کتاب تروریست­ها معرفی کرده­اند، و آورنده­ی قرآن را هم خشونت طلب و تروریست - از قم - که از سال 79 تا 84 به تحصیل درس خارج فقه و اصول وهمزمان ازسال 82 درمقطع کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث شهر ری مشغول تحصیل علم بود - به سوی قوم آمده بود او را مرور می­کنم. تمام رگهایم به یکبارگی آتش می گیرند. آن دو را همراه 20 گل سرخ پر پر شده، آغشته به خون، دست و چشم بسته و زخم بر بدن نشسته تصور می کنم. آتشفشانی، می شود، گدازه های وجودم، می خواهم فوران کنم، که اشک عصاره­ی وجود آدمی است. اما، اما به چه قیمتی؟ من بگریم و آنها بخندند. هرگز! روزنه­های حسّاس دروازه­ی احساس و عاطفه­ام را می بندم. می ایستم. همه فهمیده اند که چه شده. خدا بخش می پرسد: کی بوده؟ -دامادم. از مسلم اسمی نمی برم. چه کاره بوده؟ به شدت ناراحتم.عصبانی هم می شوم. از سویی سئوال و جواب او در دیدگان آنها - که سر تا پا گوش شده ا ند - حالت بازجویی پیدا کرده واذیتم می­کند. با تندی به او می گویم الان با من حرف نزن. وقتی عصبانی هستم بهترین کمک به من این است که کسی با من حرف نزند. چند ساله بوده؟ این بار به او پرخاش می کنم و او با این که از من 10سال بزرگتر است عذر خواهی می کند. دیگر کسی چیزی نمی پرسد و با من حرفی نمی زند.

ما را رها کنید در این رنج بی­حساب

با قلب پاره پاره و با سینه­ای کباب

...

مرغم درون آتش و ماهی برون آب

عرق سردی بر پیشانه ام نشسته است احساس می کنم جامه­ی روحم به آتش کشیده شده،نه نوازش نگاهی، نه ترنم کلامی، نه نگاه آشنایی. با این همه، حسرت دیدن اشکی، بماند؛ که شنیدن آهی را به دلشان خواهم گذاشت. بی قرارم. به نماز می ایستم که فرمود: «واستعینوا باالصبر والصلوة.» اصرار دوستان برای خوردن نهار بی فایده می ماند. جز چند لقمه بعد از این که سفره را جمع کرده­اند و من نمازم را خوانده­ام. یاد روزی می افتم که من از زابل رفته بودم قم خانه­ی دامادم و او برایم سفره اندا خت وغذا گرم کرد و جلویم گذاشت. یاد آن روز که از نعمت سئوالی پرسیدم. گفت: جواب اجمالی بدهم یا جواب تفصیلی؟ با پررویی تمام گفتم: اول جواب اجمالی بدهید تا چار چوب بحث دستم بیاید، بعد هم جواب تفصیلی. با لبخند گفت: جواب اجمالی این است که نمی دونم. هاج و واج گفتم: و جواب تفصیلی؟ - و اما جواب تفصیلی این که مراجعه شود به کتب مربوطه! یاد آن روز سرد و بارانی که من بدون کاپشن و چتر از خانه بیرون رفته بودم. وقتی در راه مرا آن گونه دید کاپشن خودش را در آورد داد به من به علاوه­ی چتری که در دست داشت و خودش....

یاد آن روز که در روستایی برای تبلیغ می رفت. یک بار من هم همراهش رفتم. در این فکر بودم که طلبه­ی درس خارج فقه و اصول خوان چه حرفی برای روستانشینان دارد؟ بعد از نماز ظهر و عصر رو به روستایی­های با صفا، که پیرمردهای ریش سفید هم در میانشان حضور داشتند، کرد و در باره­ی فضیلت صلوات شروع کرد حرف زدن. برای روستایی کشاورز و یا دامدار چه موضوع خوبی بود. یاد آن وقت ها که نعمت به من عربی درس می­داد، اما خودش می گفت با هم عربی مباحثه می کنیم  و اگر نبود تدریس او کجا من کنکور90٪ عربی می زدم.

یاد آن روزها که ....

کنون نسیم وصال او را به جای دیدار مادر مهربان به لقای مهربان تر از مادر در فصل بهار به میهمانی فرا خوانده است. همیشه این گونه بوده و یا غالباً این گونه بوده که در مسلخ عشق جز نکو را نمی کشند. مهتاب شبی بی " تو" شدم. چه فاصله­ی مبارکی از 54 تا 84 نعمت عزیز!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 4:27  توسط رضا لک زایی | 

قیافه­ای اخم آلود، جدی و عصبانی به خود گرفته است. کارت­های شناسایی وکاغذهایی که درون پلاستیک است را زیر و رو می کند. کارتی را برمی دارد. کارت کسی که از همه ی ما به او  نزدیک تر است:  پورشمسیان. علی پور شمسیان، معاون فیزیکی حراست هلال احمر کل کشوراست. جوان می گوید: تو لب جاده گفته بودی نگهبانی! او محترمانه می گوید: عرض می کنم خدمتتان. منظور از حراست فیزیکی همین نگهبانی است. درسازمان عام المنفعه­ی هلال احمرمن مسئول نگهبان ها محسوب می شوم. الان هم ایام عید است و مردم به مسافرت می روند، من برای نصب چادر و نظارت بر کار اکیپ های مستقر در جاده رفته بودم زابل. البته من نمی خواستم بیایم اما به خودم گفتم هم کاری انجام می دهم وهم بعد از مدت­ها خبری از مادر پیرم می گیرم. مادرم زاهدان است و آن شب من به خانه ی ایشان می رفتم. اومی گوید: یعنی ما معنی حراست فیزیکی را نمی فهمیم؟ و پورشمسیان می گوید: چنین جسارتی نکردم قربان!

نفر دوم همان جوان شیک پوش است. خودش را راننده سرویس بچّه­های پاسدار معرفی می کند. گواهینامه ی پایه ی یک  و دواش هم درون همان پلاستیک است. جوان می گوید: اینجا که نوشته است پاسداری؟ مجید نجار می گوید: رتبه ی حقوقیم به اندازه ی گروهبان سوم است. کسی از آنها که کنار همان جوان، که او را امیر صاحب صدا می زنند، نشسته و دفترچه­ای را ورق می زند چیزی توجّهش را جلب می کند و می پرسد سرهنگ موسیٰ کیه؟ مجید چشمی تنگ می کند و لبی می فشارد و می گوید : سرهنگ موسیٰ ؟ نمی دانم! خشمگین رو به مجید می گوید: اینجا شماره تلفنش را نوشته ایی، می گویی نمی شناسیش؟ بالاتر از تو این جا آمده اند و حرف زده اند، تو که جای خود. ناگاه مثل این که چیزی به یاد مجید می آید، می گوید: آهان! سرهنگ موسوی است. شماره اش پیش تو چه کار می کند؟ مجید می خواهد قسم  بخورد، همین که نام خدا را بر زبان جاری می کند واژه ها را در گلویش می شکنند و به او پرخاش می کنند. نفهمیدم چرا این گونه برآشفتند اما وقتی با غیظ به مجید می گویند: اسم خدا را نبر! کی گفت قسم بخوری؟ اسم خدا بیش از این ها ارزش دارد که تو به آن قسم بخوری؛ متوجه می شوم علت ناراحتی اینها، قسم خوردن مجید بوده. مجید مظلومانه عذر خواهی می کند و می گوید: شماره اش را نوشته ام چون دنبال بچه اش می روم. غیر از او دنبال بچه های چه کسانی می روی؟ مجید اسم چند نفر دیگر را هم می گوید. جوان انگار چیز مهمی را کشف کرده باشد می گوید: خوب! کسی را به کنارش فرا می خواند، همان کسی را که لب جاده چراغ قوه به دست برای ماشین ها دست تکان می داد. از مجید آدرس پاسدارهایی که دنبال بچه­هایشان می رود، می خواهد و می گوید: وای به حالت اگر دروغ بگویی! مجید چیزهایی می گوید. جوان رو به کسی که او را به نزدیک خودش فرا خوانده و به نظر می رسد از بقیه زاهدان را بهتر می شناسد، می پرسد؟ بلدی کجا را می گوید. او هم چند سئوال از مجید می پرسد و سری تکان می دهد ومی گوید رفته ام خوب ادامه بده ...

نفر سوم همان رفیق ماست که دست بند هنوز به دستش سنگینی می کند از او می پرسد: ستوان یکم پاسدارمحمد شاهبازی. با عصبانیت می گوید: سپاهی هستی؟ سپاهی ِخبیث! دست­های این خبیث را ازپشت ببندید. دست­های همه ما با پارچه و یا با طناب از جلو بسته شده. علی و یک نفر دیگر به طرف او می روند بلندش می کنند. دست­هایش را با دست بند از زیر پاهایش رد می کنند، اما هر چه فشار می آورند دست بند پشتش قرار نمی گیرد. هیچ کس، هیچ چیزی نمی گوید، تا این که خود محمد با چهره ای که درد از آن هویدا بود، با ناراحتی رو به همان جوان می گوید: دستم شکست. و او با لبخند پاسخ می دهد، عجب! نمی توانند دستش را با دست بند بسته شده به پشتش ببرند. با اشاره­ی او رهایش می کنند.

نفر چهارم خدابخش باغبانی برادر کوچک خداداد باغبانی است. فرش فروش است. آدرس مغازه اش را که در زاهدان قرار دارد دقیق می گوید. و تأکید می کند که کارت مغازه اش هم دست اینهاست.

خداداد هم همین طور. دو برادر حساب و کتابشان با هم است. حساب، حساب است، کاکا، برادر؛ برای این دو برادر معنایی ندارد. و با التماس ادامه می دهد: پدر و مادر پیری داریم که امیدشان به ماست. یک برادر هم از ما قبلا ً کشته شده.

نفر ششم درجه دار نیروی انتظامی، ستوان سوم امیر هراتی است. او می گوید: به علت.... سه سال است که اخراج شده.

نفرهفتم: نا امید ِ نا امید است و امیدوار ِ امیدوار. نا امید از مخلوق و امیدوار به خالق. دانشجوی رشته ی فلسفه. که می گوید: تو که گفته بودی الهیات؟ توضیح می دهم که رشته­ی الهیات چند گرایش دارد. ادبیات عرب، فقه و حقوق، یکی هم فلسفه است. اسم­های چند تا از استادانت را بگو! می گویم. از خانوده­ام می پرسد. می گویم پدرم معلم است. معلم کجا؟ -راهنمایی، دبیرستان. الان کجا درس می دهد؟ -الان بازنشست شده. چند تا برادر داری؟ -یکی! پیش دانشگاهی است، همان شهرستان زابل.

جوان به پورشمسیان و دو برادراشاره می کند و می گوید: شما در امان هستید. می خواهم بگویم من دانشجو هستم. دانشجو هم به قول حاج خداداد شخصی است، پس باید به من هم امان بدهی. اما نمی دانم چرا چیزی نمی گویم. از مجید نجّار و محمّد شاهبازی می پرسد: شما سرهنگ شیخی را می شناسید؟ آن دو حالتی فکورانه به خود می گیرند، کمی به هم نگاه می کنند و می گویند: نه! سرهنگ شیخی! نه نمی شناسیم. جوان پیروزمندانه می گوید: چطور؟ او که شما را می شناسد. نگران می شوم. جوان می پرسد: اصلا ً زاهد شیخی تو سپاه ندارید؟ مجید می گوید: زاهد شیخی، چرا! ولی سرهنگ نیست، در راه و ترابری کار می کند، مکانیک است. -از او خبری ندارید؟ نه! تو زاهدان مردم می گفتند: قرض خواهانش او را گرفته اند. جوان سری تکان می دهد و می گوید: نه! او این جا پیش ماست. تعجب می کنم. یعنی راست می گوید؟

فیش حقوقی مجید را به کسی می دهد و می گوید: این را به جناب سرهنگ نشان بده بپرس درجه اش چیست؟ جناب سرهنگ! چند دقیقه بعد می آید و می گوید: گروهبان سوم!

در این میان کسی دوربین به دست وارد می شود. دوربینش را که­ می بینم مطمئن می شوم که آن شب هم فیلم گرفته اند. دوربین کوچک را که مارکش را نفهمیدم روی سه پایه اش می گذارد. جوان به ما می گوید: خودتان را معرفی می کنید، کارتان را می گویید، بعد هم از دولت می خواهید زندانی های ما را آزاد کند و کاری برای شما انجام دهد. فیلمبردار می­گوید یک بار تمرین کنند؟ -اشکالی ندارد. یک بار تمرینی می گوییم. به من که می رسد می گویم «از دولت محترم»؛ هنوز حرفم تمام نشده همان جوان که به خاطر ضبط فیلم جایش را تغییر داده و الان کنار من نشسته غضبناک می گوید: کی گفت بگی محترم؟ -خوب نمی­گم.

به دو برادرفرش فروش می گوید: شما نمی خواهد شغلتان را بگویید. به مجید نجار هم می گوید: تو هم در جه­ات را می گویی!

جوان کاغذی را که چهارتا کرده از جیبش در می آورد. تاهایش را باز می کند و با اشاره ی فیلم بردار شروع می کند به خواندن. بعد از بسم الله الرحمن الرحیم، دوبار الحمدلله نوشته، کاغذ تا جایی که به یاد می آورم بدون خط خوردگی و با خطی نه چندان زیبا نوشته شده یود. او بعد از حمد و سپاس و شکر از این که خداوند آنها را برای جهاد پذیرفته و این توفیق را به آنها داده، می خواند: شبکه­ی اطلاعاتی سازمان، طیّ اخباری دقیق به ما اطلاع داد که جلسه­ی بسیار مهمی با حضور فرماندار و استاندار و عده­ی زیادی از روحانیون حکومتی  و مأموران بلند پایه ی امنیتی  و اطلاعاتی درشهرستان زابل برگزار می شود. مجاهدین پس از بستن شاه راه اصلی زابل – زاهدان و درگیری، موفق می شوند 22 نفر از روحانیون و مأموران سپاه، اطلاعات و نیروی انتظامی را کشته و 7 نفر را زنده دستگیر کنند. در این عملیات 7 دستگاه خودروی دولتی به آتش کشیده شد. چند نفری را اسم می برد. فکر کنم 6 نفر را، و می خواند: این عملیات در حقیقت فقط و فقط برای انتقام  خون این 6 نفر بوده. درباره متنی که او خواندفقط می توانم بگویم:

" چشم بینا عذر می خواهد لب خاموش را "

 

در ادامه بعد از نطق او، عده ای با صورت بسته و اسلحه به دست پشت سر ما می­ایستند. کسی که می خواهد فیلم بگیرد می گوید: هر وقت من اشاره کردم شروع می کنید. خودمان را معرفی می کنیم و همان سخن را که تمرین کرده ایم، می گوییم.

در آخر دوباره نوبت به جوان می رسد. این بار می گوید: اگر دولت 5 نفر زندانی ما را آزاد نکند سرهای این ها را- به ما 7 نفر اشاره می کند- برای رئیس جمهور هدیه می فرستیم. و تأکید می کند در صورت برآورده نشدن خواستشان قطعاً ما کشته خواهیم شد.

مطمئن شده ام که 22 نفر نیز در تاسوکی به شهادت رسیده­اند. با این همه امیدوارم نعمت و مسلم جزو زخمی ها باشند. وقتی دست کسی را از پشت ببندند و با چسب چشمهایش را، بعد هم او را به گلوله ببندند، آیا امکان دارد زنده بماند؟ به خودم دلداری می دهم که اگر خدا بخواهد شیشه را در بغل سنگ نگاه می دارد.

ساعت از یک گذشته است که او بلند می شود وما هم. جوان به سه نفری که امان داده می گوید: حتی اگر من کشته هم شدم کسی با شما کاری ندارد.آقای.... از فرصت استفاده می کند و خودش را به او می رساند و به آرامی می گوید: تجدید نظر نمی کنید؟ که او هم­زمان با تکان دادن سر، جواب می دهد: نه! و می رود. به نماز می ایستم. به نماز ظهر. سلام نماز را که می دهم به تعقیبات مشغول می شوم. صدای جوانی را می شنوم که داد سخن در داده. نگاهی به او می اندازم دم ِ در، سر دو پا نشسته است. می گوید: شما از عقاید خودتان خبر ندارید. شما باید تحقیق کنید. چه عذری در پیشگاه خداوند خواهید داشت؟ این که «هر چه روحانیون گفته اند ما پذیرفته ایم.» این سخن را خداوند از شما قبول نخواهد کرد. حالا من بعضی از عقایدتان را می گویم، تا بفهمید چه عقایدی دارید! شما قائل به تحریف قرآن هستید. بنای مذهب شما بر تقیه و کتمان است. این کتاب­های شما مثلا ًبحار الانوار پراز مزخرفات است. ما و عده ای دیگر از آنها، ساکتیم و گوش می دهیم. دو هزار حدیث در بحارالانوار وجود دارد که می گوید: قرآن تحریف شده است. دو هزار حدیث! کسی که قائل به تحریف قرآن باشد کافراست. شما کی می خواهید اینها را بفهمید؟ در اصول کافی حدیثی است که می گوید: قرآن هفده هزار آیه دارد و حضرت مهدی آن را با خود خواهد آورد. یکی از دوستان می گوید: ما که تا الان خبر نداشتیم. جوان موهای بلندش را از پیشانیش کنار می زند و ادامه می دهد: بله! به شما که نمی گویند. حالا که خداوند خواسته و شما به اینجا آمده اید قدر بدانید. هر چند تصمیم گرفته بودم حرفی نزنم با این همه دخالت می کنم. می­پرسم: معنای لغوی بحارالانوار یعنی چه؟ نمی داند. می پرسم: شما بحارالانوا ر را مطالعه کرده ای؟ - نه! می گویم: مگر قرآن نمی فرماید: «فبشرعباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه؟» شما کتابی را که نخوانده­ای چطور رد می کنی؟ از سویی شما که معنای کتاب را نمی دانی چگونه در باره ی یک مذهب نظر می دهی؟ ما قائل به تحریف قرآن نیستیم. بعد هم حسّ دانشجوییم گل می کند و به او یک کتاب معرفی می کنم؛ الغدیر را. الغدیر کتابی است به زبان عربی در یازده جلد نوشته­ی علامه امینی که در بیست جلد به فارسی ترجمه شده.علامه این کتاب را در طول چهل سال از ده هزار جلد از کتابهای خودتان جمع آوری کرده. سپس ادامه می دهم: کتابمان یکی است، قبله مان یکی است، خدایمان یکی است، پیامبرمان یکی است. حالا در برخی موارد جزئی هم اختلافاتی داریم. تازه شما باید این احادیثی که از کتاب های ما نقل می کنی، به ما نشان دهی. او می گوید: تو این حرف را می زنی چون می دانی که من این جا کتاب ندارم. تو تقیه می کنی! سری به علامت نفی تکان می­دهد و می گوید: موارد اختلافی ما اصلاً هم جزئی نیست. شخص دیگری که کنار او مثل بقیه تا حالا ساکت نشسته بود رو به من می گوید: همین شماها هستید که مردم را گمراه می کنید! جوان با اشاره­ای او را ساکت و به کسی که دم در ایستاده می گوید برود چند تا کتابی که آدرسشان را داد بیاورد. کتابی را باز می کند و شروع می کند به خواندن. همان حدیثی را که مدعی بود در اصول کافی است و...  بعد کتاب ها را جلوی من می گذارد که می توانی این ها را بخوانی. کتاب ها را بر می دارم و ورقی می زنم و به او بر می گردانم. می گویم: قرآن می خواهم، به من قرآن بدهید. کتاب ها را برمی دارد و با ابرو به سقف اشاره می کند و می گوید: بعد زنجیر یا طناب، دقیق خاطرم نیست، می آورم وآویزانت می کنم. به آرامی به او می گویم: مرغابی از آب نمی ترسد. متعجب به من نگاه می کند، و می پرسد: چی؟ و دوباره همان جمله­ی قبل را می شنود.

می پرسد: در جیب هایت چی داری؟ می گویم چیزی ندارم. تا حالا دو بار جیب هایم را گشته اید، دستور می دهد جیب هایم را بازرسی کنند. این بار دستمال و عطرم می ماند. خودکار مشکیم را بر می دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 2:47  توسط رضا لک زایی | 

دو همسفرم، در گوشه اتاق خزیده­اند و کنار آن دو همان کسی که دست بند به دست دارد. بنده­ی خدا خیلی ناراحت به نظر می­رسد. شانه به شانه­ی او  جوان خوش پوش با ریش مرتب و موهایی که به بالا شانه زده شده­اند که البته حالا به هم ریخته­اند. بعد هم همان مردی که کمی آرام به نظر می­رسید. من همراه نفر هفتم که می­گوید درجه دار است کنار هم، گوشه­ی دیگر اتاق رو به روی دو برادر. در وسط هم، ورودی اتاقک دخمه مانند. رو به رو و در آن سوی اتاق هم انباری است. طول اتاق ده متر و عرضش شش متری می­شود. البته منهای دو اتاقک.

دنیا را آب ببرد رضا را غم نماز. در اتاقک دخمه مانند، که مثلا نًقش حمام را ایفا می­کند، وضو می­گیرم. بانکه­ی آب را هم همان جا گذاشته­اند. از دخمه  بیرون می­آیم. موهایم را مرتب می کنم. همراهان طوری نگاهم می­کنند که گویی اگر با هم آشنا می­بودیم می­گفتند انگار آقا آمده میهمانی! کسی می­گوید کاش از ما دو برادر یکی را بکشند و دیگری را آزاد کنند. نگاه می کنم. دو هم سفر هم دردم، برادرند! واقعا ًدل آزار است. کاپشنم را کف سرد و سیمانی و خاک آلود اتاق پهن می­کنم و نماز می­خوانم.

بعد از نماز، در چند باري باز می­شود و کیسه خواب­هایی به داخل پرت می­شود. هر کداممان یکی بر می­داریم. دراز مي­کشم. کفش هایم را گذاشته ام زیر سرم و همان پارچه ای که دست ها و چشم هایم را با آن بسته بودند انداخته ام روی کفشهایم. از کاپشن هم به جای پتو استفاده می کنم. همراهان هم مشغول نماز می شوند. اولین کسی که نماز می خواند همان نفر آخری است که کمی آرام به نظر می رسید. بعد از نماز کنار من دراز می کشد. نگاهی به او می اندازم   باید در دامن مادری مومن باليده باشد  می گویم که مادر شما مذهبی هست؟ و او با اشاره ی سر تأیید می کند.

هوا کمی سرد است. دو تایی کیسه خواب را می کشیم روی سرمان. خدایا چه بر سرمان خواهد آمد؟ می شنوم که کناریم با لحنی مظلومانه به سان قیافه اش می گوید: امام کاظم هم زندان بوده و خطاب به من می پرسد: امام سجاد هم زندانی بوده؟ می گویم: بله امام سجاد هم اسیر بوده و حضرت امام باقر هم در همان دوران طفولیت جزو اسرای کربلا بوده است. با تعجب می پرسد: امام باقر هم بوده؟ متعجبم که امکان دارد کسی نفهمد امام باقر هم در کربلا حضور داشته اند. می خوابم. یادم می آید که خواب هم دیدم. هر چند زیاد طول نکشید.

حدود ساعت چهار در باز می شود و علی وارد می شود. سفره آورده؛ همراه دو کاسه آب گوشت که فکر کنم گوشت نداشت. غذا، کم به نظر می رسد ولی در پایان اضافه هم می آید. کسی را اشتهایی نیست. تازه می فهمم علت آن ترس است. علی، کمی رو به ما حرف می زند. گویی دو برادر با او از من آشناترند. هر چند هر دو یک زمان او را دیده ایم. کمی با او گرم می گیرند. می فهمم که دو برادر مغازه فرش فروشی دارند. به قول خودشان شخصی هستند. او می خواهد برود اما با اصرار برادر بزرگ چند لحظه ای درنگ می­کند و دوباره به صحبت با آنان مشغول می­شود. وقتی می خواهد برود هنوز به در اتاق نرسیده که برادر بزرگ می پرسد با کسانی که دراز کشیده بودند روی خاکها چه کردید؟ به آرامی و با خونسردی تمام جواب می دهد: «کشتیمشان!» بعد هم لبخند می زند! و می گوید: ما این جا دروغ نداریم. و در را می بندد و می رود. ما می مانیم و حرف او. شاید خواسته باشند ما را بترساند! شاید راست گفته باشد! کسی چیزی ندیده؟  شاید... هزار چیز به ذهن می­رسد و هر کسی چیزی می گوید.

خدایا! یعنی می شود که انسانی خون انسانی بی پناه و مظلوم را بر زمین بریزد و قلبی لطیف و مهربان را خاموش کند و بعد هم لبخند بزند؟

خدایا! نعمت ... مسلم ... و خواهرم چه شده­اند؟ چه کرده­اند؟ آن هم با دو بچه ی کوچک؟چگونه بر ...

آخر به چه جرمی؟ مگر می شود؟ خودم را تسلیم اراده ی معبودم کرده ام. رضا را ادعای مقام رضا نیست. از خدا ميخواهم که مرا راضی و مطمئن به قضا و قدرش کند.

هنوز نمی دانیم اینان کیستند. علی، که با خونسردی خبر ناگوار کشتن شماری از انسان­های بی­گناه را به ما داد، گفته که رئیسشان به زودی می آید تا با ما صحبت کند.

کلید دست بند همراه ما پیدا نشده و دستان او همچنان بسته مانده. همه ساکتیم. باید این سکوت بشکند و کسی چیزی بگوید. رو به حاج خداداد، که برادر بزرگ خدابخش است، کرده و می پرسم: حالا کجا مغازه فرش فروشی داری؟ دقیق آدرس می دهد. با لبخند به او می گویم اگر بیام مغازه ات فرش بخرم گرون که حساب نمی کنی؟ یک لحظه با چشم هایم لبان دوستان را مرورمی کنم تقریبا ًهمه لبخندی می زنند. از همه بیشتر و با صدای بلند جوان شیک پوش می خندد. خودش غنیمتی است. حاج خداداد با لبخند جواب می دهد حالا شما اجازه بده از اینجا سالم بیرون برویم. با اصرار می گویم جواب من چی شد آقا جون؟ او هم به ناچار می گوید چشم! در خدمتیم. می گویم حالا شد. کمی حرف می زنیم. مخصوصاً در باره حرف علی.

هوا تاریک شده. نمازی خوانده و نخوانده و شامی خورده و نخورده، می آیند که بخوابید. این چند نفر هم حرف های علی تأیید و تکرار و اضافه می کنند که برخی هم زخمی شده اند. با خودم می گویم ان شاءالله نعمت و مسلم زخمی شده اند. نمی دانم. هر چند امید وارم درست نباشد. همان جا که هستیم پاهایمان را به پای کناری با هم می بندند و دست ها را هم از پشت. دست و پای مرا که می بندد، می گوید: سنت رسول الله است که اسیر را می بسته. لحظه ای فکر می کنم، به ذهنم نمی آید که پیامبر دست و پای کسی را بسته باشد. انکار آمیز می گویم: کجا پیامبر دست کسی را بسته؟ با اخم نگاهم می کند و با چهره­ای عصبانی می گوید:  یعنی می گویی نمی بسته؟ من هم به خاطر این که به جرم مخالفت با سنت رسول الله متهم نشوم با دست پاچگی می گویم: می بسته! بله مي­بسته! و به آرامی ادامه می دهم ولی نه به این محکمی. حال آن که معتقدم رسالت حضرت رسول باز کردن غل و زنجیر از دست و پای فکر و روح بشر بوده است؛ «لیضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم» نه بستن و به زنجیر کشیدن. یاد فیلم محمد رسول الله مي­افتم؛ در مدینه قبل از جنگ بدر حضرت حمزه خطاب به پیامبر، که می خواهد رضایت ایشان را برای جنگ با مکیان، که اموال مسلمانان را مصادره کرده اند، جلب کند، یکی از جملات ایشان که برا ی من جالب بود این بود که:... می دانیم شما از شمشیر بدتان می آید و... بعد آیاتی نازل می شود و به مسلمانان اجازه ی جهاد داده می شود. پس از جنگ مسلمین، کفار را به بند می کشند. این بار حضرت حمزه از سوی پیامبر پیغام می آورد که پیامبر می فرمایند: اسیران را بند بگشایید. مسلمانان اعتراض می کنند که این ها ما را شکنجه کرده و بر زنان و مردان ما رحم نکرده­ا ند.... که حضرت حمزه می فرماید: سخن، همان است. احتمالاً این بنده ی خدا این فیلم را ندیده است. ناگفته نماند که در اسلام نه جنگ اصالت دارد و نه صلح. در اسلام تکلیف - آن هم به قدر مقدور- اصالت دارد. هر که بامش بیش برفش بیش تر.

خودمانیم. با دست و پای باز خوابیدن نعمتی است. تنها لامپ مهتابی اتاق روشن است. کاش آن هم خاموش بود. نیم ساعتی نشده که احساس می کنم حسابی کتفم کوفته شده است. با زحمت خودم را به این پهلو بر می گردانم. تازه می فهمم غلط زدن در خواب هم نعمتی است. پس از چندی بیدار می شوم. فکر می کنم نزدیک صبح است. با تلاش فراوان ساعت را نگاه می کنم. یک نصفه شب را نشان می دهد. حاج خداداد نشسته و تکیه زده به دیوار. می پرسم: نخوابیدی؟ با ناراحتی به دست های بسته اش اشاره ای می کند و با تلخی می گوید: این طوری! معلوم می شود دوستان همه بیدارند و فقط دراز کشیده اند. نگهبان می آید و از همان پشت در تذکر می دهد. امشب چقدر طولانی شده، انگار نمی خواهد تمام شود.

        سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی                          چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

بالاخره صدای اذان به زحمت شنیده می شود. بلند می شویم. منتظریم بیایند دست هایمان را باز کنند. همان کسی که دیشب نگهبانی می داده می آید. نماز که می خوانیم بدمان نمی آید خوابیدن با دستانی که از جلو بسته شده اند را تجربه کنیم. از دیشب بهتر است.

صبحِ سرد و ابری سه روز مانده به عید است. وقتی علی به عنوان صبحانه چای و نان می آورد، الان یادم نیست که شکر هم بود یا نه. حاج خداداد از او می پرسد: رئیستان امروز می آید؟ او هم با سر اشاره می کند و با تردید می گوید: می آید. می رود و در را هم می بندد. یکی از رفقا می گوید در که بسته می شود نفسم بند می آید.  احساس خفگی می کنم. بقیه هم می گویند: ما هم همین طور. با لحن آن بنده خدا در آن فیلم در می آیم که: «درست است که درهای زندان به روی شما بسته است، اما درهای رحمت الهی که باز است.» دوباره همه می زنند زیر خنده. محمد می گوید بی خود نیست که به تو می گویند روحانی هستی. یاد حرف برادرم می افتم که گفته بود رضا همه چیز را به شوخی می گیرد. اگر حرف او درست باشد این بار مرگ را هم به سخره گرفته ام. زندگی جدی است، اما مرگ جدی تر است؛ چرا که ما برای ابد خلق شده ایم برای ابد: «خلقتم للبقاء» تصمیم گرفته ام نگریم. حتی در تنهایی. حتی یواشکی زیر کیسه خواب.

شنبه هم گذشت. امروز، سرکرده گروه، می آید. جوان لاغر اندام بیست و چند ساله ای همراه چندین نفر اسلحه به دست صورت پوشیده وارد می شود. برخی صورت هایشان باز است. فرشی هم آورده اند. فرش را پرت می کنند داخل اتاق و همان جوان می گوید تصور کنید اگر شما به جای ما می بودید چه می کردید؟ فرش را پهن می کنیم.

ما به جای شما؟ چه ربطی دارد؟ البته شاید چون او برهانی قاطع به نام اسلحه دارد، حق هم با اوست!

برای باز جویی آمده. یک پلاستیک در دست دارد که کارت شناسایی و کاغذهایی که از اسرای جنگی! گرفته در آن قرار دارد. می نشیند. افرادش، برخی ایستاده و برخی دیگر به صورت نیم دایره نشسته اند. او در سمت چپ این نیم دایره یکی مانده به آخر قرار گرفته است. باز جویی را شروع می کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 21:24  توسط رضا لک زایی | 

خورشید سرك مي كشد و هوا را کم کم  گرم می کند. از سوز سرمای شب های آخر اسفند ماه کاسته شده است. واقعاً شب سردی را پشت سر گذاشتیم.

خودرو می ایستد. به ما می گویند پیاده شوید.  فکر می کنم رسیده ایم. دست هایم را باز می کنند و نیز چشم هایم را. هر چه مي بینم ریگ است و ریگ است و ریگ. تا به حال ریگ زاری چنین، جز در تلویزیون ندیده ام. نگاهی به آنها می افکنم  برخی صورت ها را بسته اند و برخی دیگر نه. با کسی که چشم و دستم را باز کرده سلام و علیکی می کنم و می پرسم: کجاییم؟  افغانستان! عجب! پس نمردیم و به خارج هم رفتیم!

همراهانم که با فاصله نه چندان زیادی از من زیر سایه درخت گزی پناه گرفته اند هراسان می پرسند: ما را که نمی کشید؟ هنوز جرمم را نمی دانم و برایم عجیب است که انسانی خون انسانی را بريزد که او را نمی شناسد و تا به حال حتی او را ندیده است. او پاسخ می دهد: نه! با شما کاری نداریم. شما چند روزی میهمان ما هستید! تا دولت زندانی های ما را آزاد کند. دو نفر همراهم که به نظر می رسد یکدیگر را می شناسند با لحن و حالتی التماس گونه می پرسند: می گذارید زنگ بزنیم منزلمان؟ و او پاسخ می دهد: بله ما به شما تلفن می دهیم و وقتی رسیدیم به حمام می روید. بعد هم بلند می شود می رود طرف ماشین.

به ساعتم نگاه می کنم هنوز هشت صبح نشده ولی هوا به سرعت رو به گرمی رفته. عجب هوای گرم و آفتاب داغی! با خودم می گویم این هم رسم جدید و خوبی است که کسی را بدزدی و به او بگویی میهمان! جوان چند کمپوت برمی دارد و می آورد.  با کارد کندی کمپوت ها را باز می کند و به ما می دهد. اشتهایی برای خوردن کمپوت گیلاس نیست، نه برای من و نه برای دو نفر هم دردم که انگار همدیگر را می شناسند. به آب گیلاس لبی می زنیم  و چند تا از گیلاس ها را می خوریم. جوان که ریش بلندی دارد، مشغول خوردن کمپوت است. از من می پرسد: اهل کجایی؟ کارِت چیه؟ کم کم سر صحبت باز می شود؛ دیپلم دارد. دیپلمش را در ایران گرفته است خودش را با نام علی به ما معرفی می کند. از او می پرسم کجا دیپلمت را گرفته ای ؟ چیزی نمی گوید. می فهمم جزو اسرار است. از او می پرسم: حالا به خاطر ما زندانی های شما را آزاد می کنند؟ سری تکان می دهد، چقدر طول می کشد؟ - زیاد طول نمی کشد. می پرسم تا به حال هم گرو گان گرفته اید – مثل کسی که سالهای سال این کاره بوده می گوید: ها!

جوان قوی هیکل دوباره  می پرسد: ما را که نمی کشید؟ این بار در جواب در می آید که وقتی سوارتان  کردند به شما چه گفتند؟ می گوید کسی گفت شما را با خودم می برم ولی نمی کُشمتان. من که کمی دور تر نشسته ام وقتی می شنوم که جوان می گوید حرف همان است، به زنده ماندن امیدوارتر می شوم، هر چند به من کسی چیزی نگفته است.

کسی به طرف آنها می رود. چند نفری هم  اطراف او هستند. چیزهایی به آن  دو نفر می گوید.  پیش من نمی آید. اصلاً مهم نیست! به بیابان نگاهی می کنم. یک ماشین دیگر هم هست؛ درست مثل همین لنکروز ما! که کسی تشر می زند: سرت پایین! نمی دانم که بود. به طرف دیگر که کسی نیست رو ی بر می گردانم. صحرایی به وسعت بی نهایت. بی نهایت همیشه برایم زیبا بوده است؛ حتی الان. یاد یک رباعی  از فیض می افتم:

      

یارما گرمیل صحرامی کند درچشم ما صحرا خوش است                                                

                                           میل دریا  گر کند در چشم ما دریا خوش  است                                    

هرچه خواهد خاطرش ما آن کنیم و آن  شویم

                                                     هرکجا ما را دهد جا جای ما آن جا خوش است

 

یادم هست که خواهرم از این رباعی خیلی خوشش می آمد. بگذریم.

از آب خبری نیست. من هم از کسی آب نخواستم. همراهان را نمی دانم. می خواهند دست هایم را از پشت ببندد که به فکر بازرسی جیب هایم می افتد. بازرسی که نه، چون هر چه در جیب ها دارم بر می دارد، به جز عطر، دستمال و خودکارم. دفترچه ای دارم که تازه خریده بودم و فرصت پیدا نکرده بودم تا چیزی در آن بنویسم، آن را هم بر می دارد. دست و چشمم بسته می شود. دوباره عقب لنکروز سوار می شویم و دوباره به راه می افتیم.  اینجا ماشین با سرعت بیشتری رانده می شود. راه با این که خاکی و ناهموار است، اما صاف تر از مسیر قبلی به نظر می رسد.

دیگر «هوا بس ناجوانمردانه گرم است». در این جای تنگ و در این هوای گرم پتویی روی ما می اندازند؛ حتی روی  سرمان. صدایی می گوید: اینجا مردم است! نفسم بند می آید تا به حال چنین تجربه ای نداشته ام. به سختی نفس می کشم. یکی از دو همراه حالش به هم می خورد و بالا می آورد. به گمانم به او اجازه دادند سرش را برای مدتی از زیر پتو بیرون بیاورد. چشم هایم بسته بود و جایی را نمی دیدم.  پتو را کمی بالا می گیرم حداقل هوایی برای تنفس داشته باشم. سخت گیری نمی کنند.

نمی دانم چه وقت است اما در کویریم خورشید رقاصی می کند. پتو را کنار زده ایم. حالا به هوای داغ، گرد و غبار و باد هم افزوده شده. نمی دانم چه بلایی سر موهای بلندم- که می خواستم در این چند روز مانده به عید بسپارمشان به لبه های قیچی اوس جواد، سلمانی محلمان-  آمده است.

مشغول فکر کردنم. می اندیشم انسان وقتی اراده اش با اراده الهی پیوند بخورد شکست نا پذیر می شود. از خودم می پرسم چطور می شود که اراده کسی با اراده الهی پیوند بخورد؟ در تفکراتم از این چون و چراها با خودم زیاد دارم. پاسخ می دهم: وقتی هدفت در نفس کشیدن، بوییدن، پوشیدن، راه رفتن، گفتن، شنیدن، دیدن، خواندن، نوشتن، کوشیدن، همه و همه رضایت او باشد و رضایت ولیّ او. با این فکر، جان می گیرم. استوارتر می نشیینم و با دست های بسته ام محکم تر لبه لنکروز را می گیرم.

باد موهایم را به بازی  گرفته. خاک ها هم، هم بازی باد شده اند. سرت را بگیر پایین تر! خم می شوم. دوباره زیر پتو، مثل دفعه قبل.  الا ن می رسیم. سخنی است که تا حالا چند بار شنیده ام. گه گاهی ماشین به سرعت از جایی عبور می کند و بعد احساس می کنم آبها به اطراف پاشیده می شوند. علامت بدی نبود. آب و آبادانی و سبزی و زندگی. نمی دانم از کجا این جمله را خواندم که: نه زندگی آن قدر شیرین و نه مرگ آن قدر تلخ است که انسان شرافتش را حراج آن کند. الا ن می رسیم سخنی است که در جواب بی تابی همراهانم گفته می شود و تفکرم را قطع می کند.

لحظه ای بعد، لنکروز متوقف می شود. پیاده می شویم.  همین جا بشین. چند نفر دیگر هم هستند. احساس می کنم در روستایی هستیم. نمی دانم کسی هم اطراف هست یا نه!  سکوتی سنگین بر فضا حاکم است. از نشستن با دست هایی که از پشت بسته شده خسته و کوفته شده ام. از دیشب تا الان که از ظهر رد شده پشت لنکروز بوده ام. خودم را به پهلوی راست می اندازم. خسته و کوفته. کسی کمی جرأت پیدا کرده می پرسد: از اینجا رفتن؟ نمی دانیم. زبان دو همراه من هم، هر از گاهی چرخی در کام خورده و کلامی تولید می کند.

بیست، سی دقیقه ای گذشته که می آیند، بلند شوید! بیایید! با چشمان بسته؟ کجا؟ کسی می گوید: بیا! نترس! آرام، آرام، قدم برمی دارم. سرت را خم کن، برو. به جایی وارد می شویم، ظاهراً پشت سر هم و به نوبت. چشم هایمان را باز می کند. همان جوانی است که به ما می گفت میهمان! در آبی رنگ خانه را می بندد و می رود. خانه ای است بدون موکت و فرش با کفی سیمانی که یک گوشه ی آن کیسه خوابی انداخته اند و سقفی که بر دوش نی مانندهایی قطور و توخالی که در واقع نقش تیر آهن داشت سنگینی می کرد. تا حالا مثلش را ندیده ام، یک لامپ مهتابی و پنکه ی سقفی هم دارد. به علاوه دو پنجره و دو اتاقک دیگر در دو سوی جایی که ما نشسته ایم. به بقیّه که کنار هم به ترتیب به دیوار تکیه زده اند و زانوهایشان را بغل گرفته اند نگاه می کنم. انگار فقط دستان من از پشت بسته شده است و به دست یکی از همراهان دست بند زده شده.

در باز می شود و همان جوان که به ما قول حمام رفتن و تماس گرفتن داده وارد می شود. دست های پنج نفر را باز می کند به جز دست های همان کسی را که با دست بند دست هایش به هم قفل شده بود. و نیز دست های مرا. فکر می کنم شاید جرمم که هنوز از آن خبر ندارم سنگین تر از بقیه است. نمی توانم بنشینم. دوباره به پهلو می افتم. یکی از دو همدردم  که تا حالا چند بار شنیده ام که گفته من شخصی هستم، می گوید: انگار طفلک مریضه! تو ماشین هم اصلاً حرف نزد، بعد خطاب به همان آشنایش می گوید: دست هایش را باز کن!  جواب می شنود که صبر کن خودش بیاد؛ شاید... . دوست ندارم کسی به چشم مریض به من نگاه کند. با زحمت خودم را به دیوار تکیه می دهم. به چهره دیگران نگاهی می اندازم. همه مضطرب و پریشان و نگران و غمناک. نفر آخر کمی آرام به نظر می رسد.

دوباره در باز می شود و همان جوان می آید دست مرا هم باز می کند. کلید دست بند پیدا نشده و دست یکی از همسفران همچنان بسته مانده است. به ساعتم نگاه می کنم؛ یک و سی دقیقه را نشان می دهد؛ فکر می کردم الان سه چهار شده باشد. دراز می کشم. نماز نخوانده ام. نصف بانکه آب می آورد و می گوید: کم مصرف کنید؛ آب نیست. هر چند همراه بانکه آب، شامپو هم آورده. لابد برای حمام رفتن! که پیش از این وعده اش را داده بود! باید دندانِ طمعِ رفتن به حمام را از خاطرم بکنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 15:27  توسط رضا لک زایی | 

و من بر خاستم. همان هایی که وسط جاده جلوی ماشین ها را می گرفتند اینجا بودند، با کسان دیگری که لباس محلی به تن داشتند. ظاهراً ایست و بازرسی جعلیشان را بعد از شلیک تیر هوایی جمع کرده اند. کمی مضطرب و هراسناک به نظر می رسند و فریاد میزنند. اینجا دیگر کسی فارسی حرف نمیزند. حالا زبانشان، مثل لباسشان محلی شده است.
از گوشه و کنار صدای ناله می آید، ناله هایی که از ضرب لگد و احتمالاً قنداق تفنگ برخواسته است. ماشین را نشانم می دهند. بی هیچ مقاومتی به طرف لنکروز به راه می افتم اما منتظر مشت و لگد و فحش و ناسزا و احیاناً قنداق تفنگی بر پشت یا روی سینه ام هستم: بی آن که از جرمم با خبر باشم. ناگاه صدای برخورد قنداق اسلحه ای را بر پشت کسی احساس می کنم.
رسیده ام کنار خودرو. عقب لنکروز جایی برای نشستن نبود. قبلاً پر شده بود از لباس و اسلحه و چند کارتون کمپوت گیلاس و پتو و یک یا دو تا شصت لیتری که یا آب داشت و یا بنزین و جوانی به صورت افتاده بر روی این همه. او را قبل از من آورده اند، صورت استخوانی تراشیده ا ش کمی خون آلود است. پس تنها نیستم.
دو نفر تلاش می کنند جوان دیگری را عقب لنکروز سوار کنند، اما نمی توانند. نفر سومی را به کمک فرا می خوانند،  پیراهن سفیدش  پاره و چند تا از دگمه هایش کنده می شود اما جوان، که تا حدودی میان سال نشان می دهد، مقاومت می کند.  قنداق تفنگ را هم بر پشت او نواخته بودند. نگاهی به او می اندازم. فریاد می زند و ناله می کند. لابه لای فریادش نام کسی را می برد: احتمالاً نام پسرش را. با التماس می گوید محمدم کنار جاده است، محمدم.... تقریباً قد بلندی دارد، قوی هیکل، با اندامی ورزیده، نه زیاد چاق و نه زیاد لاغر، با صورتی تراشیده و سبیلهایی پرپشت. چشمهایش را بسته اند و نیز دست هایش را از پشت. او وقتی متوجه جوان کف لنکروز می شود ناگاه دست از مقاومت بر می دارد و خودش سوار می شود.
وقتی من می خواهم سوار شوم کسی کاپشنم را میگیرد و بالا می کشد و احتمالاً در پی اسلحه. در همین لحظه عینکم می افتد. خاطرم نیست چرا. عینکم را می خواهم که یکی از آنها عینک را سالم تحویل می دهد. به زحمت جایی برا ی نشستن پیدا می کنم اما چهار زانو و راحت می نشینم. تازه متوجه چشمان باز و دست های گشوده ی من می شوند. ابتدا با پارچه دست هایم را از پشت محکم می بندند و بعد هم چشم هایم را.
تصمیم گرفته ام مقاومت کنم امّا نمی دانم در برابر چه؟ لابد در برابر هرچه آنها تقاضا داشتند و در توان تو بود، این جواب خودم را می پذیرم. مشغول  خط و نشان کشیدن بین خود و خدایم هستم که کسی می پرسد:
چه کاره ای؟ 
دانشجو.
دانشجوی چه رشته ای؟ 
می خواهم تصوری الهی گونه از خودم در نظر آنها بسازم تا شاید راحت تر مقاومت کنم. برای همین به جای فلسفه می گویم: الهیّات. 
- تازه دانشگاه قبول شده بودم. هر کسی می پرسید چه رشته ای؟ بادی به غب غب می انداختم و پر طمطراق  می گفتم فلسفه. امّا چند وقتی که گذشت سر عقل آمدم و به همان الهیّات اکتفا می کردم. بعد اگر طرف گرایشم را هم  می خواست، متواضعانه و آرام می گفتم فلسفه. - 
می گوید: الهیّات یا کفریّات؟ پس اینها خدا و پیغمبر هم می شناسند. با خودم می گویم رضا خراب کردی! انگار همان فلسفه را می گفتی بهتر بود. 
ماشین راه می افتد و کمی به جلو می رود. صدای تیر می شنوم. به پندارم تیرها هوایی است. لنکروز چراغ خاموش در کویر تاسوکی به حرکت خود ادامه می دهد. چند نفرشان در حین حرکت سوار می شوند. نفس، نفس، میزنند. یکی الله اکبر می گوید. دیگری ربنا تقبّل منّا. فکر می کنم مسخره می کنند. اما وقتی کناریم شروع می کند به خواندن قرآن، آن هم سوره های ناس و فلق و فیل را کمی مردد می شوم.
جایم واقعاً تنگ است،  امّا حرفی نمی زنم و شکایتی نمی کنم. به که باید چیزی گفت و از که و به نزد که باید شکایت برد. یکی از آنها  روی زانوهای من نشسته است. استخوان هایم تیر می کشند، دوستش به او می گوید: بالش خوبی داری و او چیزی می گوید که من متوجه نمی شوم.
کمی خوشحالم؛ خوشحال از این که به جای نعمت و مسلم مرا انتخاب کرده اند. گمان می کردم الان آنها نگران برگشته اند نزد خواهرم، آن گاه به پلیس خبر می دهند، و بعد هم می روند کنار تلفن، منتظر تماس من می شوند. 
خودروها از یکی بیشتر است، نمی دانم چه تعداد. لنکروز هر از چندی متوقف می شود و این ناشناسان آدم ربا پیاده می شوند. به گمانم ماشین در ریگزار فرو می رفت و اینان پیاده می شدند تا خودرو  را نجات دهند.
تا صبح نخوابیدم. حسابی کوفته و کوبیده شده ام؛ مخصوصاً وقتی خودرو با سرعت از پستی ها و بلندی های کویر عبور می کرد، می رفتم هوا و کوبیده می شدم به خرت و پرتهای کف ماشین. خودم را محکم گرفته ام که نیفتم.
برای نماز صبح می ایستیم. من هم می خواهم نماز بخوانم. درخواستم را با آنها در میان می گذارم. با خونسردی می گوید باید بپرسم. چند دقیقه ای نگذشته که بر می گردد و می پرسد کی می خواست نماز بخونه؟ من!  پیاده شو!  پیاده می شوم. دست هایم را باز نمی کنید؟ نه! چشم هایم را؟ نه!  قبله کدام طرف است؟ شانه هایم را به سمتی می گرداند. تیمم می زنم؛ با دست های بسته. بین راه دست هایم را از جلو بسته اند. الله اکبر. به نماز ایستاده ام. امیدوارم قبله را درست به من نشان داده باشد. زود باش! رکعت دوم نمازم. کسی با عصبانیت فریاد میزند: این چرا آمده پایین؟ کی گفته بیاد پایین؟ رفیقش با خنده ای که بوی تمسخر می داد، پاسخ می دهد: نماز میخواند. و جواب می شنود:  این که نمازش قبول نیست. الله اکبر. نمازم را تمام می کنم. 
- با خودم می گویم در کربلا به ابا عبدالله الحسین(ع) گفتند نمازت قبول نیست. تو که محلّی از اعراب نداری. امام سجّاد(ع) بعد از اسارت با ناراحتی به حضرت زینب(س) می فرماید: عمّه جان! گویی اینان ما را مسلمان نمی دانند. بگذار عاشق رنگی از معشوق بگیرد. به امامِ رضا گفته اند، به خود رضا هم بگویند. مهمّ نیست. و به رسم معهود سجده ی شکر به جا می آورم. -
سوار می شوم. راه می افتیم. نمی دانم به کجا. سکوت غیر عادی که بر فضا حاکم بود، همچنان ادامه دارد، کسی حرفی نمی زند. فقط صدای ناله های همدردانم جانم را می خراشد و قلبم را به آتش می کشد. کاش می توانستم بر دردشان مرهمی بگذارم.
نمی دانم چه وقت است که این سکوت همراه با هراس آنان می شکند و من همان دم احساس می کنم که از مرز ایران گذشتیم. خیال من هم به نحوی راحت می شود. خدا را شکر که ربوده شدن و حرکت ما تا دم صبح مزاحمت و درد سری برای کسی ایجاد نکرد. نه تنها ربوده شدن ما، که حضور این ناشناسان مسلّح، با ایست بازرسی ساختگیشان آن هم با لباس حافظان امنیت شهروندان این مرز و بوم و در میانه ی جاده ای که از دو سوی به پاسگاه ختم می شود هم برای کسی ملالی ایجاد نکرده است. الحمدلله!
دو نفر هم دردم، که آنها نیز چون من از کنار نزدیکانشان ربوده شده اند، بی تابی می کنند و من به آنها حق می دهم، اگر چه خودم آرام و ساکتم اما آرام زیر لب زیارت آل یاسین را می خوانم‌؛ به عنوان تعقیبات نماز. «سلامٌ علی آل یاسین. السّلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیّ آیاته. السّلام علیک یا باب الله و دیّان دینه ....» به فراز «وأنّ الموت حقّ» که می رسم آرام می گیرم، چرا که "مرگ" حق است و دیر یا زود باید رفت. "مرگ " برگ ریزانی است که منتظر پاییز نمی ماند، گاهی در بهار می آید، در بهار جوانی و نوجوانی. گاهی در تابستان میانسالی و گاهی در پاییز و زمستان پیری و ناتوانی. و چه زیبا است مرگ "شهید".

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 0:14  توسط رضا لک زایی | 

طاقت نمی آورم و پیاده می شوم. فردی که لباس نظامی به تن دارد فریاد می زند برو پایین، برو پایین. منظورش پایین جاده توی خاکی بود. تیر هوایی را هم، همو و در پاسخ بگو مگو و اعتراض کسی که بر سرش فریاد می زد ، شلیک کرده بود. می شنوم که برادر زاده ام، مسلم، می گوید: اگر اینها مأمورند پس چرا هیچ ماشین پلیسی این اطراف دیده نمی شود؟ به اطراف نگاه می کنیم. راست می گوید. کم کم مطمئن می شویم مأمور نیستند. جوانی هراسان از راه می رسد و سراغ پدرش را از ما می گیرد. اطلاعی نداشتیم . پدرش پیش از او رسیده و پسر، که در ماشین دیگری بوده، کمی که جلوتر می رود متوجه می شود پدرش نیست و اکنون به دنبال پدر آمده بود.

به اشاره دامادم دوباره کنار خواهرم داخل خودرو مینشینم اما همچنان منتظر و بیش از پیش نگران. دامادم و کسان دیگر را صدا می زنند، می روند. من هنوز نشسته بودم. حالا همان کسی که چراغ قوه به دست وسط جاده ایستاده بود و به ماشین ها ایست می داد در ماشین را باز کرد و لب جنباند: مگر نگفتم همه از ماشین پیاده شن؟  بدون این که حرفی بزنم پیاده می شوم. دیگر زهرا، خواهرزاده ام، روی پاهایم نبود. از وقتی مسلم پیاده شده بود او کنارم نشسته بود. کمی جلوتر به بقیه ملحق می شوم. ناگاه سلاحها از هر سوی به سمت ما نشانه میرود: دستها روی سرتان! راه بیفتید. همین کار را انجام می دهیم.

 دامادم می گوید:  بچه کوچولو همراه ماست؛  بچه ی سه ماهه.  وقتی با بی توجهی سرد دارنده اسلحه ی گرم مواجه می شود با ناراحتی و عصبانیت می گوید: بچه ی کوچک که می فهمی یعنی چه؟ هنوز امیدی به رهایی زود هنگام در دلم جوانه نزده که جواب می شنود برو و الا ..... و ما همچنان می رویم.

صد متری از جاده دور نشده ایم که می گویند بایستیم و بر روی زمین بخوابیم. همین کار را انجام می دهیم؛ انگار چاره ای نیست. در حالی که هنوز هویت واقعی این دارندگان سلاح های گرم و پوشندگان لباس نیروی انتظامی بر ما روشن نیست ، افتاده بر خاک ، پچ پچ می کنیم که اینان کیستند و از ما چه می خواهند ! در مقابل آنها که بیشتر از ما هراسناک به نظر می رسند با فریاد ما را به سکوت فرا می خوانند. از فرصت استفاده می کنم و به ساعتم نگاهی می کنم؛ بیست و یک و بیست و چهار دقیقه ای شامگاه پنج شنبه 25 اسفند 138۴. احساس می کنم کسی دوربین به دست از ما فیلم می گیرد. ناراحتم ،امااهمیتی نمی دهم.

سکوت مرگبار می شکند؛ کسی سئوال و جواب می کند. گوشها را تیز می کنم شاید جای  مسلم و نعمت را بفهمم. با لحنی عصبی و کمی قلدرانه می پرسد: چه کاره ای؟ محصل. دوباره مغرورانه می پرسد: محصل چی؟  اولین باری است که چنین سئوالی می شنوم. گو این که موقعیت هم برای فهماندن مناسب و مساعد نبود.

 نه صدای نعمت بود و نه صدای مسلم. چه کاره ای؟ دانشجو. این صدا، صدای نعمت بود. درست روبه روی من، البته با یک متری فاصله از سمت چپ. کت و شلواری سرمه ای رنگ پوشیده است، با پیراهنی به رنگ نیلی آسمان. مسلمان باید مرتب و منظم باشد. چه برسد به این که عزیزی بعد از ماهها از شهری دور در آستانه سال نو به میهمانی و مخصوصاً به دیدار مادرش برود. فکر کنم همه لباسهایش خاکی شده، مسلم را نفهمیدم. او نیز بعد از ماهها و در پایان سال به دیدار پدر و مادر شتافته بود. حتماً خیلی های دیگر هم مثل ما برای تعطیلات آخر سال عازم مسافرت بودند که اکنون گرفتار افراد مسلح ناشناخته ای شده بودند.

چه کاره ای؟ این بار نور چراغ قوه روی صورت من بود. اسلحه گرم آنان را بر بالای سرم احساس می کردم.

گفتم دانشجو. گفت بلند شو. و من برخاستم.... 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 12:55  توسط رضا لک زایی | 

       خداوند منان کنون خواست که رضا را در کسوت نه شهادت،که اسارت بیند ،و مشیت حضرتش بر امتحان رضا به این شکل  تعلق گرفت چه جای شکوه و شکایت که خود فرموده ای: "عسی ان تکرهوا شیئاو هو خیر لکم" .

 

      یا مقلب القلوب والأبصار ! چه بسیار دلها را که به خاطر رضا طوفانی کردی و چه بسیارچشمها را  بارانی و چه بسیار نگاهها را منتظر وچه فکرها را پریشان و چه دست ها را لرزان و چه پاهارا شتابان و چه لب ها و زبان ها را دعا گویان ؛

 لک ا لحمد.

 

      مولای من! حرف رضا این است :اللهم ! فا جعل نفسی مطمئنة بقدرک ، راضیة بقضائک ، صابرة علی نزول بلائک ، شاکرة لفواضل نعمائک ،مشتاقة ا لی فرحة لقائک .

 

     مولای من ! حکم آنچه تو فرمایی،لطف آنچه تو بنمایی.

 

    یا صاحب الزمان ! ای امید مظلومان و مستضعفان عالم ! رضا به خود باز نیامد ، او را پاکیزه بپذیر .

 

    رضا از تمامی هموطنان ،  دوستان و آشنایان  دیده و نا دیده که به قدر مژه بر هم زدنی برایش پر وبالی زده اند بی اندازه ممنون و سپاس گزار است .          اجرکم عندالله

اگر در کهکشا نی دور،

 دلی یک لحظه یاد من کند،

 بی شک،

دل من در تمام لحظه های عمر،

 به یادش می تپد،

 پر شور .

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 0:37  توسط رضا لک زایی | 

     وقتی مطلبی را با هزاران امید نوشتی باید در انتظار چهار برخورد باشی :

۱- برخورد انتقادی

 ۲- برخورد تحسین آمیز

۳- برخورد خنثی

 ۴- برخورد تحقیر آمیز

    آنچه من را رنج میدهد این است که مبادا این مطلب را که دارم می نویسم تحقیر شود و از سوی دیگر این مهم که چرا در جامعه با آثار دیگران اینگونه برخورد می شود؟ چه با آثار هنری و چه با آثار غیر هنری .

  بدون  نقد . نقد ایراد گرفتن نیست ، جدا کردن سره از نا سره است و خوب از خشوک و صالح از طالح .

     نقد کلام دیگران و به طور گسترده تر نقد مکاتب فکری گو ناگون در قرآن هم به رسمیت شناخته شده آ نجا که می فر ماید : بشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه ؛ بشارت برآن بندگانی باد که سخن دیگران را میشنوند واز بهترینش پیروی می کنند . در این آیه دو نکته جلب توجه می کند ، اولی واژه یستمعون می باشد ، یستمعون یعنی خودشان می روند سراغ سخن دیگران و حرف حریف را طلب میکنند ، به عبارتی فعالند نه منفعل ، و نکته دوم اصالت و شخصیتی است که در این آیه خداوند به انسان و تفکر و انتخاب و کار او داده است ، چرا که فرمود : حرف دیگران را بشنو ، فکر کن ، بهترینش را انتخاب کن و آنگاه عمل کن .

این هم نظر دوست و استاد ارجمندم جناب آ قای اطمینان که محبت کردن و برام نوشتن 

  اقسام برخورد با یک اندیشه
1)نقد
2)تحلیل
3)تفسیر
4)مقایسه و تطبیق
5)ترجمه و تقلید
6)تصحیح

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 8:37  توسط رضا لک زایی | 

        خنده ریشه در گریه دارد . لبان خندانی که با چشمان گریان خیس نشده باشد ، به سراب مانند . گلبرگ، گلبرگ ،خنده هایت وقتی معطرند ، که با قطره قطره ، گریه های شیرینت آبیاری شده باشند .

     

       این را من تجربه کرده ام . وقتی آسمان چشمهای صاحبم را خوف از خدا و یا عشق به خدا ابری می کند ومن بر کویر صورت او پا می گذارم ، احساس می کنم شیرینم ؛ چنان شیرینی فوق العاده ای که هیچ دانه ی شکری تا به احساس نکرده است . به خودم می گویم من که باید شور باشم پس چرا احساس شیرینی می کنم ؟نکند من یک قطره اشک نباشم ؟

 

     نه! تو یک قطره ی اشک خوشبختی . به طرف صدا رو برمی گردانم ، قطره ی اشکی را میبینم به درخشندگی الماس ، به شفافیت بلور و ذره ای از من بزرگتر . با تعجب چشم به دهانش می دوزم ، ادامه می دهد : خدا دو قطره را دوست دارد .

     _  چی

 

     گفتم خدا دو قطره را خیلی خیلی دوست دارد . وسکوت می کند . لجم می گیرد ، اما با مهربانی می پرسم : اسم اون دو قطره چیه ؟ انگار منتظر همین سئوال بود ، به وجد می آید و شادان و پر شور می گوید : یکی قطره ای است سرخ رتگ به نام خون که در میدان کارزار بر زمین میریزد .

    و قطره دوم ؟

 

       قطره دوم من و توییم . ماییم ؛ ما قطرات اشکی که وقتی صاحب خوبمان در دل شب مناجات می کند ، باریدن می گیریم ، خداوند به خاطر ما صاحبمان را هم دوست دارد ، تا جایی که یکی از اسمهایش را" دوست دار گریه کنندگان " گذاشته است . قطره آ ب دهانش را قورت می دهد ؛ قیافه ای  فیلسوفانه  به خود می گیرد و با صدایی حزین ، دلسوزانه و ملایم تراز قبل  ادامه می دهد: و " اگر انسانها می دانستند که عامل اساسی خنده های آنان ، هماهنگی مرموزی با گریه های آنان دارد ، عظمت دیگری داشتند . " شیرینی ما هم به خاطر همین عشق است که خدا به ما و ما به خدا داریم.

    

        با شنیدن این حرف از خوشحالی می خواهم بخار شوم ،ر شور فریاد میزنم : من که گفته بودم خنده، ریشه در گریه دارد. ودر حالی که با خود م  حرف قطره  را تکرار  میکنم:

" اگر انسانها می دانستند که عامل اساسی خنده های آنان ، هماهنگی مرموزی با گریه های آنان دارد ، عظمت دیگری داشتند . "( این جمله از علامه جعفری است)

      و سر می خورم به طرف لبان گلی رنگ صاحبم .

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 16:29  توسط رضا لک زایی | 

خواستم "پاک کن" توبه را بردارم تا خطوطی را که با "مداد سیاه" گناه بر برگ برگ صفحات سفید "دفتر" دلم ـخواسته ونا خواسته، آگاهانه و ناآگاهانه ، جسورانه و جاهلانه ، پیدا و پنهان ـ نگاشته ام ، پاک کنم اما انگار پاک کن توبه ام در "کیف" اراده ام نبود ، بگذار ببینم شاید زیر" نیمکت" تسویف افتاده باشد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 10:9  توسط رضا لک زایی | 

       توصیه می شود به گوش دادن نوارهای ترانه یا نوارهای ارشادی غیر اسلامی ، چرا که برای پرورش خوی حیوانی آدمی بسیار مؤثر است .

      توصیه می شود به غیبت، که غذای سگ های جهنم است و گوشت تن برادر مرده .

      توصیه می شود به دروغ که کلید همه بدیها و زشتی هاست .

      توصیه می شود به چشم چرانی و تماشای فیلمها ، سی دی ها وب ها و سایت های غیراخلاقی ،

که باعث آ شفتگی روانی ،افسردگی ،بی حیایی و پاشیدن بنیان نازنین خانواده ها می شود .

       تو صیه می شود به بد حجابی و حتی بی حجابی ، برای کسانی که دوست دارند لگد به بخت خودشان بزنند و شبیه عروسک باشند محصوصا عروسک  خیمه شب بازی. 

       توصیه می شود به رابطه نا مشروع داشتن با نا محرم و عشق ورزیدن به او ، این عمل جهت فراموش کردن خدا و رفتن مهر او از دل بسیار نافع است .

       توصیه می شود به تنبلی ، کاهلی و سستی ، به آن علت که باعث زیان و خسران در دنیا و آخرت می شود .

         توصیه می شود به روزه نگرفتن چون سبریاست  مستحکمدر برابر عذاب الهی.

        توصیه میشود به دیر خوابیدن – حداقل یک، دوی شب – و پر خوری مخصوصا در شب . این کار چند فایده دارد ، از جمله:

1- دیر بیدار شدن

2- قضا شدن نماز صبح

3- خوب نخوابیدن

4- غفلت از نماز شب

       توصیه می شود به سروقت نماز نخواندن ، هر چند نخواندن افضل است. این کاررامنفعت های بی-

شمار است که قلم از نوشتن و زبان از گفتن آن عاجز است .

      توصیه می شود به پس انداز کردن اموال و املاک منقول و غیر منقول و نپرداختن خمس و زکات و صدقه به فقرا و نیازمندان که سبب شاد نبودن در زندگی ، در لحظه مرگ و پس از آن- یعنی روز قیامت - می شود  .

       توصیه میشود به شرکت نکردن در مجالس عزا ی حسینی ، چون ضامن بقا و تداوم راه شهدا ، اسلام و انقلاب واز همه مهمتر استقلال شما ست.

توصیه میشود به قرآن نخواندن ، چون:

 اولا راه مبارزه با من را به شما یاد می دهد؛

 ثانیا : زنگار غفلت را از دلتان می زداید مخصوصا غفلت از مرگ و معاد و قیامت را .

در پایان اکیدا  توصیه میشود، جدا توصیه های ما را جدی بگیرید و اگر تا کنون توفیق عمل را پیدا ننموده اید  بشتابید که بی نه با خبران گفته اند : خواهی نشی رسوا همرنگ جماعت با ش . 

                                                       به پایان آمد این دفتر ، اما توصیه ها همچنان باقی است .       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 12:36  توسط رضا لک زایی | 

 

    امروزتولد حضرت زهرا سلام الله علیهاست ونیز تولد امام خمینی و همچنین تولد مادر من،منتهی نه در این عالم که در عالم زیبای مثا ل.گفتم خوب است یک خاطره در باره مادرم بنویسم .

    چند روزی بود که قرآن کنار سجاده مادرم توجهم را به خودش جلب کرده بود ، مادرم با اینکه آدم با معرفتی بود سواد نداشت . از خواهرم پرسیدم تو قرآن را گذاشته آنجا ؟گفت : نه . تا اینکه یک شب که مادرم داشت نماز می خواند او را تحت نظر گرفتم . نمازش را تمام کرد ، تسبیح گلیش را که به بوی کربلای سلطان عشق حضرت ابا عبدالله الحسین ، معطر بود برداشت و تسبیحات حضرت فاطمه را گفت . بعد دستش را برد طرف قرآن ، کمی ورق زد تانشانه ای را که قبلا گذاشته بود ، پیدا کرد . چشم دوخت به صفحه صحیفه ،ودر حالی که لبانش تکان می خورد با دقت ورق می زد ، یک بار دو صفحه را با هم ورق  زد ، اما متوجه شد ، دوباره به عقب برگشت ، خیلی تعجب کردم ، نفسم در سینه حبس شد ه بود ، مات و مبهوت چشم دوخته بودم به دستان ماردم که کنون رحلی شده بود بری قرآن و لب گلی رنگ او که به ترنم ذکر معطر بود .با خودم گفتم حتما معجزه ای شده که مادرم یک باره می تواند قرآن بخواند ، چرا به من نگفته ؟

    دویدم در آغوش مادرم وبا لبخند کودکانه ام پرسیدم : مامان مامان مگه بلدی قرآن بخونی ؟

-         نه عزیزم!

:خودم دیدم می خوندی .

خندید و گفت هفته قبل که رفته بودم مسجد بعد از نماز حاج آقا سخنرانی کرد .می گفت اگر کسانی که سواد ندارند ، قرآنی به دست بگیرند وبه صفحاتش نگاه کنندو صلوات بگویند ، ثواب قرائت قران  دارد .

تازه رمز تورق دقیق وزمزمه لب مادرم را فهمیدم . 

با خودم نجوا می کنم که خوش به حالت یک سخن از حاج آ قا شنیده ای ........

                                                                                                              خدایت بیامرزاد

                                                                                                               آمین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 10:57  توسط رضا لک زایی | 
               خواهی نشوی رسوا            همرنگ حقیقت باش
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1384ساعت 22:45  توسط رضا لک زایی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
ن والقلم و ما يسطرون
کبوتر غریب
خبرگزاري اهل‌بيت - ابنا
زیارت آل یاسین
محبوبم چمران
بچه های فاطمه
آستان مبارک گلزارشهدای حضرت رسول(ص) شهر ادیمی
فلسفه و حکمت
یه سایت دیگه
مطالعات سیاست ، امنیت و جهانی‌شدن
قصه گو
نوشته های آقا مرتضی
نوشته های گم شده
فلسطین
مدرسه عالی
فاطمیون
نقطه اتحاد!
آقاصادق
اسرار سکوت
رفیق عشق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
آرشیو موضوعی
مقاله
یار و هجر
خبر و نظر
خدا شناسی
میهمان
غایت شناسی
حکمت متعالیه
خاطرات و یادداشت ها
پیوندها
امام حاضر ناظر(عج)
پلاك
دکتر نجف
شیعه خبر
درب بهشت
دانشگاه س و ب
زنده باد فلسفه
دکتر علی اله بداشتی
باشگاه اندیشه
کاظم جان
آقای قرائتی
رسا
صالحین
اندیشه
عدالت
فل سفه
فلسفه اسلامی
خرد نامه صدرا
قرآن
خانه حدیث
داش مهدی خودمون
شراره ها و شکوفه ها
شبنم سحر گاهی
سايت حكمت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ان الله یدافع عن الذین آمنوا