تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم . حکمت متعالیه
مبا حثی در باب فلسفه ,کلام و ....

ماشین با جان کندن راه را می­پیماید. مجید نجار و محمد شاهبازی دست هایشان به هم قفل شده تکیه داده­اند به پشت شیشه؛ هراتی هم تکیه داده به آنها. دست مرا با هراتی بسته­اند. دستم در گرو هراتی است. چون جا نبود که من هم کنار او پناه بگیرم. کنارم سمت چپ هم حاج خداداد. پورشمسیان ته خودرو. دستش با خدابخش قفل شده. رو به روی من احمد زاهد شیخی و پشت سرش جناب سرهنگ. در اطراف هم آنها هستند.

احساس می کنم داریم از کوه بالا می رویم. راه ناهموار و پر از دست انداز است. مدتی نگذشته که ساعتم با دو بوق کوتاه، که سر ساعت می­نوازد، اعلام می کند ساعت ده است. به دوستان می گویم سال تحویل شده! مجید، که فکر کنم حالش هم کمی به هم خورده، با نشاط به محمد تبریک می گوید. و حاج خداداد می خواهد دعا کنیم که ان شاءالله هر چه زودتر آزاد شویم. دو ساعت بعد، حدود ساعت دوازده، دوازده و نیم ماشین متوقف می­شود. به ما می­گویند پیاده شویم. هر چه نگاه می­کنیم کوه­ است و کوه است و کوه. هیچ خانه­ای دیده نمی­شود. از علی که حالا با او رفیق شده­ایم می­پرسیم پس خانه­ای که قرار بود آنجا برویم چه شد؟

- به ما خبر دادند که آنجا نا امن شده، ما هم به ناچار شما را اینجا آوردیم.

در منطقه­ای کوهستانی هستیم. نمی­دانیم از آنِ کدام کشور است. کیسه خواب ها و ... را از داخل لنکروز بر می­داریم. خودرو می­رود. علی به همراه چند نفر دیگر باقی می­مانند. ما کیسه خوابهایمان را پایین کوه که شکل دیواری به خود گرفته، با این که نگران ریزش کوه هم هستیم، پهن می­کنیم. علاوه بر دست­ها، پاها هم به رفیق کناری قفل می­شود. من و هراتی، بعد دو برادر، بعد مجید نجار و محمد شاهبازی  و در آخر احمد زاهد شیخی و جناب سرهنگ کاوه. از علی جهت قبله را می­پرسم، بلافاصله سرش را بلند می­کند و به آسمان نگاه می­کند، ستاره­ای را به من نشان می­دهد، فکر کنم ستاره­ی قطبی است و می­گوید باید طوری بایستی که آن ستاره سمت راستت باشد آن وقت رو به رویت می­شود قبله. این  اولین باری است که می­بینم کسی با ستاره قبله را پیدا می­کند. شب سردی است. به دنبال ماه می­گردم. پشت کوه پنهان شده است. نیمه شب که چند بار بیدار می­شوم می­بینمش.

صبح برای نماز بیدار می­شویم، اما با پاهای بسته چگونه می­توان نماز خواند؟ یکی از دوستان، نمی دانم کدام یک، احتمالاً احمد با آب اندکی که داریم وضو می گیرد  و با پاهای بسته بلند می شود برای نماز. من هم که تیمم زده و نشسته دو رکعت نماز صبح را به جا آورده بودم متنبه می شوم که با دست و پای بسته هم می شود وضو گرفت و ایستاده نماز خواند، علی از راه می رسد و قفل پاها را می گشاید. بهتر شد. نماز که می خوانیم هنوز زیر کسیه خواب پناه نگرفته ایم که فرمان حرکت را صادر می کند.

دست راستمان به دست چپ یکی دیگر از همدردان قفل، کیسه خواب هایمان را بر می داریم. علی می گوید هر چه را نمی توانید ببرید بگذارید همینجا باشد. بقیه که آمدند می آورند. تعدادی از کیسه خواب هایمان را می گذاریم. به راه می افتیم. از مسیری که بر اثر عبور آب هنگام بارش باران حالت رودخانه مانندی پیدا کرده به سمت قله کوه به­ طرف بالا حرکت می کنیم. با این که روز اول بهار است، سوز سرما را به خوبی احساس می کنیم. بین راه چند باری می نشینیم و استراحت می کنیم. نمی دانیم به کجا می رویم تا این که به جایی می رسیم که کوهها به هم رسیده اند شکل 8 . بم بست است.

جایی روی تخته سنگ ها می نشینیم. آفتاب طلوع  کرده، و هوا را کم کم گرم می شود. فکر می کنم تا چند روز دیگر از اینجا خواهیم رفت. چند نفر دیگر هم بعد از ما از راه می رسند. تک و توک کیسه خوابی را که  ما گذاشته بودیم اینها با خودشان آورده اند. کیسه خواب ها را به ما می دهند و بالاتر جایی که علی و چند نفر دیگر هستند می روند. چای درست می کنند. با هیزم. پیرمردی که ابروهایی درهم و قیافه ای خشن دارد برای ما چای می آورد. همراه چای مقداری شکلات هم به ما می دهد. بعد می ایستد و به ما زل می زند. با لبخند می گوید: «الله مهربان است.» ما هم سری تکان می دهیم و حرف او را تأیید می کنیم. پیرمرد با این که چند دقیقه­ی دیگر هم ایستادنش را طول می دهد، بر جمله ای که گفته چیزی اضافه نمی کند. خودمانیم بر خلاف قیافه اش چه مهربان حرف زد!

کلید یکی از قفلهایی که پای احمد را با آن بسته اند، گم شده، چند نفری ریخته ایم سر احمد که قفل را بشکنیم. البته با اجازه­ی علی. با هر مشقتی که هست قفل را می شکنیم. زیر درخت بنه ای هستیم. کمی سنگ های بزرگ را بر می داریم و سعی می کنیم جای صافی درست کنیم که بشود آنجا بنشینیم و یا بخوابیم. زمین صاف هم نعمتی است!

علی که رسماً زندان بان شده است، می گوید اینجا بیشتر از چهار، پنج روز نمی مانیم. ما هم به آزادی در همین چند روز امیدوارتر می شویم.

خیلی دلم می خواهد بدانم کاوه و احمد را چطوری گرفته اند. اول پای صحبت جناب سرهنگ می نشینم. می گوید مرا گروه دیگری اشتباهی به جای آقای کشمیری گرفته اند، بعد تقاضای پول کرده اند و به این گروه فرو خته اند. البته خانواده ام تا حالا چندین میلیون تومان به این گروه پول داده اند. بعد هم با ناراحتی می گوید من اگر خیانت می کردم لااقل پیش اینها که رو سفید می بودم یا نه؟

احمد را که نگو. مجید نجار و محمد که با احمد همکار بوده اند می گویند درباره­ی تو شایع شده چون از تو قرض می خواسته اند، قرض خواهان تو را گرفته اند.

احمد با ناراحتی می گوید: سر شب همراه پدر، همسر، مادر و پدر همسر و بچه­ی دو ساله ام  داشتیم می رفتیم منزل عمویم که برای شام ما را دعوت کرده بود. از خانه زیاد دور نشده بودیم که پیکانی سفید رنگ جلویمان پیچید. عده ای اسلحه به دست پیاده شدند و چند تیر هوایی شلیک کردند. من از پیکانم پیاده شدم ، آنها مرا سوار کردند. به من می گفتند تو سرهنگ سپاهی! بگو در کدام عملیات ها بوده ای؟ اما من، رو می کند به مجید و محمد، شما که می دانید مکانیک سپاهم. به آنها هم گفتم که تحقیق کنند. یکی، دو روز بعد به من گفتند ما تو را اشتباهی گرفته ایم و می خواهیم آزادت کنیم. سه روز در خانه ای در زاهدان بودم. اما بعد از این که دست چند گروه گشتم، بالاخره از اینجا سر در آوردم. پس تو را هم این گروه نگرفته اند؟ این گروه، نه!

هر دو سه نفری دور هم نشسته ایم و حرف می زنیم. من تا حالا در چنین جمع هایی خیلی کم بوده ام. جمعهایی که افراد نه از ملاصدرا حرفی نقل کنند نه از شهید مطهری نه از علامه طباطبایی و نه از هیچ فیلسوف یا نویسنده­ی غربی یا شرقی دیگری. حرفی برای گفتن ندارم. اما حرف هایشان برای من تازگی دارد. حرف های پلیس کهنه کاری که از خاطراتش راجع به دستگیری مجرمین می گوید و آدم را یاد فیلمهای کارآگاهی تلویزیون می اندازد. احمد از سرگذشتش در مکانیکی حرف می زند. پور شمسیان از مردم زلزله زده­ی بم و دیگر جاهایی که بوده، مثل پاکستان، می گوید. دو برادر، حاج خداداد و خدابخش از بازار و فرش تجربیات گرانبهایی به آدم می دهند. بالاخره هر کدام در حیطه ی تخصصی خودشان ید طولایی دارند.

ظهر بعد از این که نمازمان را خوانده ایم همان پیرمرد همراه پیرمردی دیگر مشغول برداشتن قلوه سنگ ها از کنار درخت می شوند. علی به ما می گوید این جا را برای شما درست می کنیم، اگر دوست دارید می توانید با آنها کمک کنید. همراه چند نفر از رفقا من هم می روم کمک. چند تا سنگ ریز و درشت بر نداشته، خسته شده ام. می نشینم. به دست های پیرمردها خیره می شوم. انگار نه انگار که سنگهای زمخت و تیز را جا به جا می کنند. دست های آنها از سنگ های سخت کوه خشن تر است. زمینی ناهموار و پر از قلوه سنگ را که ما به ذهنمان نمی آمد که می شود هموارش کرد تا غروب صاف شده و در حالی که دورش را هم سنگ چیده اند، تحویل می دهند.

تا از نگهبان اجازه بگیریم و تک تک دست به آبی برویم و وضویی بگیریم، غروب جایش را به شب داده است. مزه­ی نماز زیر کام جانمان است که شام آورده اند. شام بقیه­ی همان گوسفندی است که ظهر کشته اند. نه نفر ما هستیم. آنها هم با چهار نگهبان و پنج پیر مرد همین تعداد را تشکیل می دهند.

بعد از شام همان جایی که پیرمردها آماده کرده اند، می خواهیم بخوابیم. علی سراغ زنجیرها را می گیرد. می آوریم. پاهایمان و نیز دست های هر نه نفرمان را با هم می بندند. و ما غرغر کنان که از این دره به کجا می توانیم بگریزیم که لازم است چنین به زنجیر شویم. ما که جایی را نمی دانیم. این طوری که نمی شود خوابید. و...

همه خسته ایم. با این امید که فردا روز آزادیمان باشد زیر آسمان بلند که این جا در حصار کوهها کوچک به نظر می رسد به خواب می روم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 23:5  توسط رضا لک زایی | 

آنها می روند و ما چون پرنده ای زخمی و شکسته بال و پر ریخته و بی پناه هر کداممان گوشه ای کز کرده ایم و در خود فرو رفته ایم. این سکوت غصه ساز را صدایی باید بشکند، اما سوز کدامین صدای غمناک. بگذار غم به همراه این سکوت سهمگین، همسایه­ی دیوار به دیوار دلمان باشد، هنوز خیلی فاصله هست میان ما و زینب(س)! فاصله ای طی ناشدنی. فقط اوست که رهنورد و رکورددار این وادی است؛ او در یک روز بیش از هفتاد بار به شهادت رسید؛

«سلام بر زنی که دشمن خون سرش را بر ستونهای کجاوه دید ولی تضرعش را ندید.»

ما به گرد و غبار قدوم مبارک او نخواهیم رسید. وانگهی، شهیدان ما که از شهیدان او عزیزتر نبوده­اند. از عباس او، از علی اکبر او، از حسین او و....

نمی دانم چه موقع است که در باز می شود و علی وارد می شود، او می­گوید قرار است از اینجا به مکان دیگری برویم. و با لبخند ادامه می دهد البته آنجا از اینجا بهتر است. کی؟ -موقعش را بعد می گویم. یکی دیگر از دوستان می پرسد همان جایی که سرباز ها بودند؟ -نه! سربازها در خانه و در منطقه ای کوهستانی بودند. ما را هم دلداری می دهد که نگران نباشید درست می شود و.... اگر لحظه ای ناظر همدردی او می بودید باورتان نمی­شد که او زندان بان ماست. کمی  بعد از او همان  جوان می آید. شروع می کند حرف زدن از این که انرژی هسته ای نمی خواهند تا افسانه بودن شهادت حضرت زهرا(س) و این که چرا فرشهای مساجد شما بوی جوراب می دهد؟ چرا شما پاهایتان را موقع وضو گرفتن نمی شویید؟ چرا بر خاک سجده می کنید؟ تا خاطراتش در یکی از زندانهای ایران به خاطر تبلیغ دین رسول الله.

او حسابی ما را نصیحت می کند. در ضمن یادش نمی رود که با یادآوری بحث دیروز مثل هم قطارش دوباره تکرار کند: بحار الانوار پر از مزخرفات است. و نیز یادش نمی رود که از من بپرسد تاربخ اسلام خوانده ام یا نه؟ به او پاسخ می دهم: نه! رشته ام فلسفه است. پس از نصایح او یکی از دوستان  می­پرسد: با این خانم­هایی که ایمانها را تضعیف می کنند چه باید کرد؟ جوان که متوجه سؤال او نشده عالمانه از او می خواهد سؤالش را دوباره تکرار کند. بعد از سؤال جوان سری تکان می دهد و می گوید: متأسفانه وضع حجاب خانم­ها خوب نیست. رعایت نمی کنند و ... همان رفیق ما دوباره می پرسد: شما برنامه ای ندارید؟ او چرایی می گوید و بعد از مکثی کوتاه با خون­سردی ادامه می دهد: اگر به همین وضع ادامه بدهند می کشیمشان.

از این گفته تعجب می­کنم. حاج خداد  بهت زده می گوید: اخطاری، تذکری، چیزی؟ و او متواضعانه سری تکان می دهد و می گوید: البته، قبلش اعلام می کنیم. خدا را شکر می کنم که لا اقل قبلش اعلام می کنند، بعد هم هر چه فکر می کنم که حدیثی، آیه ای و یا روایتی را به خاطر بیاورم که حضرت رسول(ص) مجازات کسی که چار تار مویش از زیر مقنعه، یا روسری و یا چادرش پیدا باشد، یا لباس مناسبی نپوشیده باشد را مرگ تعیین کرده باشد یادم نمی آید.

و در آخر خطابه اش که در آن به خصوص از سپاه هم به شدت اعلام برائت کرده بود، از ما می خواهد مذهب آنها را در آنجا قبول نکنیم. می گوید: شما باید آزادانه حقیقت را انتخاب کنید. باید تحقیق کنید. باید مطالعه و بررسی کنید. و خلاصه از این که کور کورانه عقیده­ی آنها را بپذیریم ما را بر حذر می دارد. حقیر در اثنای  صحبت های او متوجه شده است کسی که قرار بوده با این جانب بحث کند همان جوان است.

از ظهر گذشته که می رود. دم دمای غروب دوباره می آید رو به روی درِ دو لختِ آبی رنگ که شش، هفت تا سوراخ ریز و درشت دارد و آنها از این طریق نظارت نامحسوسی بر ما دارند، در حالی که بر دیوار تکیه داده ام، نشسته­ام. همه بلند می شوند من هم برای این که از بقیه عقب نمانم برمی خیزم. دوباره سر جایم می نشینم. او به طرف من می آید و بدون این که چیزی بگوید کتابی را به طرف من دراز می کند. کتاب را از او می گیرم. با این که هوا تاریک و کم رمق شده، کتاب را ورقی می زنم و می­بندمش و روی طاقچه پشت سرم می گذارم. فکر می کنم کتاب را داده که نگهدارم. نیز اعلام می­کند که می خواهیم از اینجا برویم، به خاطر این که اینجا دیگر امن نیست. از همراهانش، که دور تا دور اتاق ایستاده اند، می پرسد لباس محلی اضافه دارند که به ما بدهند. برخی از آنها دو دست و برخی سه دست  لباس دارند. آنها که سه دست لباس دارند می روند که بیاورند.

منزلی که در آن در بند هستیم سه اتاق دارد. اولی اتاق ما، دومی اتاق چسبیده به اتاق ما از سمت چپ. اتاق سوم که محل استقرار نگهبان ها بود. این سه اتاق با هم مرا یاد اِل انگلیسی می انداختند. کسانی که یک دست لباس دارند و همچنان نشسته اند می گوید یکی از لباس هایشان را برای ما بیاورند و این آیه را می خواند: «و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصه.»  و آنها بین حسابگری و ایثار گری. ایثارگری را بر می گزینند و لباسهایشان را برای ما می آورند. لباس ها را می پوشیم. ساعت 9 قرار است حرکت کنیم. یعنی یکی دو ساعت دیگر. وقتی می خواهد برود از من می پرسد کتاب را که دادم، بله ای می گویم. و کشف می­کنم که کتاب "نبی رحمت" را برای من آورده.

می روند و در دوباره بسته می شود. وضو می گیریم و مشغول نماز می­شویم. حدود ساعت هشت و نیم در باز می شود. تذکر می دهند که آماده شویم و چیزی جا نگذاریم. چه چیزی را؟ ما که چیزی نداریم. به علی هم که تازه از راه رسیده می گوییم: شاید آنجا فرش نداشته باشد، فرش را با خودمان ببریم؟ سه روز قبل که اینجا آمدیم کف سرد و سیمانی اتاق برهنه و خاکی بود. دوستان به مصداق مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد این پیشنهاد را مطرح کردند. او می گوید: نه لازم نیست؛ آنجا هم خانه است و فرش دارد. با آن که نگرانیم آنجا نیز مثل همین منزل باشد اما دیگر چیزی نمی گوییم. علی می گوید میهمان دارید. میهمان! نکند کس دیگری گرفته باشند؟ -حالا کی هست؟ چیزی نمی گوید و در را می بندد و می رود.

به ساعت کاسیوی ژاپنیم که سلمان چند روز بعد از کوچ مادرم از عالم ماده به عالم معنی، دم در مسجد حضرت اباالفضل(ع) به من داده بود نگاهی می کنم. ساعت نزدیک 9 را نشان می دهد. امشب شب عید است. ساعت دقیق تحویل سال یادم نیست. اما می دانم حدود ساعت 10 زمین طوافش را به دور کعبه­ی شمس به پایان می رساند. سال 84، از سوی رهبر انقلاب، سال همبستگی ملی و مشارکت عمومی اعلام شد. خیلی دلم می خواهد  بدانم امسال را چه می­نامد.

پار سال فکر می کردم بعضی ها عید ندارند، مثل مادری که من خود، هق هق گریه هایش را می شنیدم. بدان علت که طفل شیر خواره اش  را شوهر معتاد و نماز نخوانش گرفته بود و حتی اجازه نمی داد مادر، طفلش را ببیند، تا به قول یکی از نزدیکان همسرش، او را زهر کش کند. یا پدر، مادر، برادر، خواهر و اقوامی که برای جوانشان، برای "صادق"شان یک ماه قبل رفته بودند خواستگاری و یک ماه بعد به تشییع پیکر او. دیگر عید نداشتند. و امسال ما عید نداشتیم. نه تنها ما که حداقل سی خانواده عید نداشتند. به خاطر ....

این بار که در باز می شود بعد از علی دو نفر دیگر هم وارد می شوند. یکی جوان است و دیگری پیرمرد. دستان پیرمرد که کلاهی هم به سر دارد با زنجیر بسته شده، اما از جوان هم دست ها و هم پاها. اگر اشتباه نکنم. علی زیاد ما را منتظر نمی گذارد. دستش را به طرف پیرمرد دراز می کند و می گوید: جناب سرهنگ کاوه، بعد هم به جوان که محزون به نظر می رسد اشاره می کند و می گوید: احمد زاهد شیخی. او توضیح می دهد که این دو نفر در همین اتاق کناری زندانی بوده اند و از این به بعد با شما هستند. با آنها سلام و علیک و احوال پرسی می کنیم. احساس می کنم احمد خیلی به سرهنگ احترام می گذارد.

به خودم می گویم از فردا باید دست به سینه جلوی جناب سرهنگ خم و راست بشویم. مخصوصاً من که از همه کوچک­تر بودم! هم پیر مرد است، هم جناب سرهنگ. احمد هم معلوم است که خیلی تحویلش گرفته. به جناب سرهنگ و احمد با اجاز­ه­ی آنها اسمهایمان و آنچه بر ما رفته است را می گوییم. جناب سرهنگ از آنها اجازه می گیرد تا با ما صحبت کند. بفرما! مثل این که هنوز عرقهایش خشک نشده می­خواهد نصیحت کند و تجربه­اش را به رخ ما بکشد. حالتی کارآگاهی به خودش می گیرد و از ما می­پرسد: خوب چند وقت است که اینجا هستید؟ -با امروز 4 روز. فکورانه می گوید: کار شما دو هفته ای طول می کشد. خودتان را برای دو هفته آماده کنید. به خودم می گویم دو هفته! من امیدوار بودم سال تحویل آزاد شده باشیم. حالا هم که نشده تا همین چند روز. نه دو هفته. دو هفته خیلی زیاد است!

برای ما هم زنجیر خریده اند. دست­های ما را دو به دو به هم قفل می کنند. کیسه خواب­هایمان را برمی داریم و سوار می شویم. 9 نفر آدم با چند نفر نگهبان به علاوه اسلحه­هایشان و ظرف و ظروف و قابلمه. یاد شب اول می­افتیم. جایمان واقعاً تنگ است. قرار عوض شده ساعت 5/9 حرکت می­کنیم. حاج علی پورشمسیان از جوانی که به او زل زده و لبخند می زند، می­پرسد: چرا می­خندی؟ -آن شب یادت هست وقتی روی خاک­ها دراز کشیده بودی کسی به تو لگد زد؟ پورشمسیان که او را هلال احمری هم صدا می زنند، با خنده پاسخ می دهد: ها! مگه میشه یادم بره؟ -فهمیدی کی بود؟ حاج علی مثل قبل با خنده جواب می دهد: نه بابا. –من بودم! حلالم کن! بالاخره آنجا میدان جنگ بوده!

- کدام جنگ؟ با لباس نیروی انتظامی ایست بازرسی زده­اید، بعد هم انسانهایی را که دست و چشمشان را با چسب بسه بودید،  به رگبار بسته اید، بدون این که آنها را بشناسید. فکر کنم از اینترنت و اخبار با خبر شده اید که خون چه کسانی را بر زمین ریخته اید. و ظاهراْ وقتی اخبار استان اعلام کرد فرماندار زخمی شده  فهمیدید که فرماندار هم در جنگ حضور داشته. یا من اینگونه احساس کردم. به عنوان این که تحقیق کرده باشم از خوانندگان می پرسم: کار این گروه چه نام دارد؟ جنگ یا ترور؟- و ادامه می دهد راضی باشی آقای پور شمسیان. و پور شمسیان رضایتش را اعلام می کند.

حیاط، درِ دو لختِ بزرگ قرمز رنگی  دارد. از دم در اتاق ما تا در حیاط پنجاه قدمی می شود. اطراف پر از کوه است. ساختمانی سفید رنگ هم رو به روی خانه قرار دارد، که نمی دانیم مال کجاست. از صدای اذانی که صبح به زحمت شنیده می شود و صدای کودکی که در روز اول مشغول بازی بود می­توان گفت در روستایی هستیم. الان هم شب حرکت می کنند به خاطر امنیت. چشم­هایمان را می بندند. پتو هم می کشند روی سرمان. چفت هم نشسته ایم. ماشین روشن می شود و به راه می افتد. شبیه همان ماشینی است که از تاسوکی ما را تا این جا آورد.

هوا سرد است. سرعت ماشین هم سوز  سرما را قوت بخشیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 0:44  توسط رضا لک زایی | 

 

خودکارم را بر داشتند. حیف شد! بعد هم در را می بندند و می روند. آنها که می روند، دوستان لب به سخن می گشایند و تا می توانند مرا راهنمایی و نصیحت می کنند. بالاخره همه شان از من بزرگ ترند و به قول معروف چند پیراهن بیشتر پاره کرده­اند. یکی از دوستان می گوید: تو که حرف می زدی من می ترسیدم. یکی دیگراز همراهان طوری که فقط خودم بشنوم با صدایی آهسته در حالی که با ابرو به همدردانم اشاره می کند، می­گوید: به اینها این جوری نگاه نکن؛ مشکلی پیش بیاید تنهایت می گذارند. به خودم می گویم: مهم نیست تا بوده همین بوده اما:«لا تستو حشوا فی طریق الهدی لقلة اهله» این مهم است. دوستان، کم کم برای نماز آماده می شوند. بعد از نماز حدود ساعت سه در باز و علی وارد می شود. بی مقدمه رو به من می گوید: من از کسی که از عقیده اش دفاع می کند خوشم می آید. به او می گویم اما رفقا می گویند حرف نزن. چیزی نمی گوید. فقط نگاهی معنادار به دوستان می اندازد.

حاج خداداد می پرسد: کار ما تا کی طول می کشد؟ -درست می شود، زیاد طول نمی کشد. موقع سربازها که 35روز طول کشید. سربازها هم دست شما بودند؟ -بله! انگار یکی  از آنها کشته شد. -بله! فرمانده شان، نامجو! برای چی؟ -خودش را چند روزی زد به مریضی، بعد هم فرار کرد. بین راه پشت سنگی پنهان می شود، چند بار او را صدا می زنند ولی جواب نمی دهد، وقتی به همان جایی که احتمال می دانند که او پنهان شده تیر اندازی می کنند زخمی می شود. اگر فرار نمی کرد زنده می ماند؟ -بله! ما با او محترمانه رفتار می کردیم. بعد هم چون دوا و دکتر نداشتیم او را کشتیم. اینجا دکتر تیر خلاصی است. فکر کنم آن لحظه در دلمان همه دعا کردیم که خدا کند مریض نشویم. دوباره رو به من می گوید: خودت را آماده کن! فردا کسی می آید که با تو بحث کند حاج آقا! -من روحانی نیستم. کارت دانشجوییم که دست شماست. کارت بسیجی که داری؟ -نه دو تا کارت دارم یکی کارت دانشجویی است، یکی هم کارت سلف. که نشانی می دهد همان کارت کوچولو! -بله! همان کارت کوچولوی زرد رنگ. من می پرسم. -حتماً بپرس. -حالا کی هست؟ فردا می فهمی. او که می رود دوستان دوباره دلسوزانه راهنماییم می کنند که حرف نزن! نکند فردا با کسی که می آید بحث کنی. بعد هم می گویند: چرا به او گفتی که ما به تو گفته ایم حرف نزن؟ می گویم: نگفتید؟ و آنها جسورانه پاسخ می دهند: ما گفتیم، اما تو نباید به او می گفتی. -سرم را می اندازم پایین و به آرامی می گویم: باشد؛ دوباره نمی گم. این بار که علی می آید و غذا می آورد تند تند شعری را هم برای ما می خواند. فکر کنم شعر از مولوی بود. بیت آخرش یادم مانده:

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست

کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست

من هم در جواب شعر او که نفهمیدم معنایش را می دانست یا نه خواندم:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

چه چه و به به دوستان شعر را بدرقه می کند. تقریباً تا شب دوستان در گوشم می خوانند که مبادا با کسی که فردا قرار است بیاید بحث کنی. شب که در باز می شود، چند نفر وارد می شوند. یکی شان که قبلاً او را در جاده دیده بودیم با خنده رو به شاهبازی می گوید: چطوری همکار؟ یادت هست وقتی از تو پرسیدم: چه کاره ای؟ گفتی از همکارها هستم. تو کجا همکار ما هستی؟ و می زند زیر خنده.

دو باره بحث سربازها پیش کشیده می شود. همو می گوید: ما هم اینجا یک بهشت زهرا داریم؛ نامجو را هم همانجا دفن کرده­ایم. هراتی از ماشینش که با آن از زابل به زاهدان مسافر می برده می پرسد. او با خنده می گوید: سوزاندیمش با شش تا ماشین دیگر! اما خنده­ی او امید امیر را زنده نگه می دارد که شاید شوخی کرده. مجید نجارهم سراغ خواهر زاده اش را می گیرد. نشانی می دهد. مثل لباس محلی شما پوشیده بود. لباسش سفید بود. تقریباً چهارشانه ونسبتاً قد بلند. -او را هم کشتیم. مجید سوزناک می گوید: پانزده، شانزده سال بیشتر نداشت! از دست ما کاری ساخته نیست. در همین لحظه علی از راه می رسد وعلت بی قراری مجید را جویا می شود. به او می گوییم. او حرف هم قطارش را به شدت تکذیب می کند و می گوید: ما به زن ها، بچه ها و پیرمردها کاری نداشته ایم. مجید کمی آرام می شود.

شب هم زیبایی خاص خودش را دارد. به علاوه­ی یک سکوت و به علاوه­ی.... شب را هر طور هست به صبح می رسانیم. حدود ساعت 10صبح دوشنبه 29 اسفند 1384همان جوان دیروزی می آید. سه تلفن، که از موبایل بزرگتر است، را از جیب هایش، از هر جیب یکی! در می آورد و می گذارد مقابلش. کسی را هم می فرستد که کارت تلفن 10دلاری بخرد. دوست ما آقای...هم از فرصت استفاده می کند و برای چندمین بار تقاضای سیگار می کند. جوان می گوید برای او هم سیگار بخرند. و می خرند. کمی با ما صحبت می کند واز جمله می گوید: من دلم نرم شده است. با خودم می گویم خون 22 انسان بی گناه را ریخته ای می خواهی هنوز دلت نرم نشود؟ او از ما شماره تلفن می خواهد تا با خانواده مان تماس بگیرد. شماره ها را کسی یادداشت می کند. یک به یک تماس می گیریم، اما گریه به کسی امان حرف زدن نمی­دهد. تک به تک پشت تلفن صدای عزیزشان، مادرشان، پدرشان، همسرشان و فرزندشان بغض فرو خورده شان را به سان شیشه­ای بلورین می شکند. پنج مرد هق هق می گریند و آنها پنج بار قاه قاه می خندند. اولین نفری که صحبت می­کند محمد است. او نگران همسری است که آن شب همسفرش بوده، همراه دختر کوچکش. از اینها گذشته خانمش مسافری با خود داشت که هنوز پا بر سفینه­ی خاک نگذاشته بود و محمد مضطربِ دلهره­ی همسرش و به تبع آسیب طفلش به خاطر واقعه­ی آن شب بود. زنگ می زند زابل خانه­ی پدرش. اما خانمش نرسیده. می توانم بگویم نزدیک بود غالب تهی کند. گوشی را همان جوان می گیرد و می گوید باید به استانداری ... بروید تا دولت زندانی های ما را آزاد کند والا....

محمد پریشان و نگران، بغض آلود با خود تکرار می کند نرسیده اند، نرسیده اند. جام وجود لبریز از غصه  و غم، تکیه می دهد به دیوار. به او می گویند زنگ بزند خانه­ی خودشان زاهدان. خدا را شکر! خانواه اش سالمند. آنها به جای رفتن به زابل، برگشته اند زاهدان. 

مجید سراغ خواهرزاده اش  را می گیرد. می گویند سالم است. با خودم می گویم اگر هم اتفاقی افتاده باشد به تو که نمی گویند.

هراتی به سرهنگی به نام آقای رخشانی زنگ می زند که از قضا در اتاق فرمانده­ی نیروی انتظامی استان، سردار حامد است. جوان گوشی را از هراتی می گیرد و بیرون می رود. از پشت پنجره می شنویم که می گوید: من می خواستم 500 نفر رابزنم. از ما بی گناه نزنید که ما هم بی گناه می کشیم . بمب گزاری می کنیم . اتوبوس های شرکت های مسافربری را با همه مسافرانشان با آرپیجی می زنیم و حسابی تهدید می کند.

از هراتی می پرسیم سردارچی گفت؟ -به من گفت پسرم! اصلاً نگران نباش، ما برای آزادی شما تمام تلاشمان را می کنیم. هراتی از این که سردار او را پسرم خطاب کرده خیلی خوشحال شده بود. این را وقتی با لبخند به ما گفت: «بچه ها! سردار حامد به من گفت: پسرم» فهمیدم. یکی ازدو برادر با پدر پیرشان وبرادر دیگر هم فکر کنم با همسرش صحبت می کند و پور شمسان با مادرش.

نوبت من می رسد. نمی گریم. نمی خندند. نمی دانم گوشی را چه کسی برداشته از او سراغ پدرم را می گیرم، نیست. ... نیست. و خیالم را راحت می کند که فقط او در منزل است. کجا رفته اند؟ می شنوم که می گوید: رفته­اند پرسه! دوستان همین که واژه­ی پرسه را می شنوند هاج و واج به همدیگر نگاه می­کنند و به گوشهایشان التماس می کنند که دقیق تر بشنوید. بلافاصله می پرسم پرسه­ی کی؟ اسم نعمت را می گوید. هنوز امیدوارم که مسلم سالم مانده باشد. با اصرار می پرسم دیگه کی؟ که اسم مسلم را بر زبان می آورد. مشک امیدم پاره پاره بر خاک نا امیدی فرو می­غلطد. جوان گوشی را از من می گیرد و مثل دفعات قبل از اتاق بیرون می­رود. از مسلم کسی نباید چیزی بفهمد. من یک لحظه از زمانی که یادم می آید از همان موقع که منتظر نعمت بودم تا از مشهد - که از سال72 تا سال 79 آنجا مشغول تحصیلات حوزوی بود و البته دانشگاهی. نعمت سال 74 با رتبه­ی 7 دانشگاه رضوی قبول شده بود - بیاید و برای من ومصطفی بستنی بخرد وما را به نوبت سوار دو چرخه اش کند و با ما بازی کند، تا 24عشاء پنج شنبه25/12/84 که برای تبلیغ دین محمد - در زمانی که امپراتوری های تبلیغاتی غرب، قرآن را کتاب تروریست­ها معرفی کرده­اند، و آورنده­ی قرآن را هم خشونت طلب و تروریست - از قم - که از سال 79 تا 84 به تحصیل درس خارج فقه و اصول وهمزمان ازسال 82 درمقطع کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث شهر ری مشغول تحصیل علم بود - به سوی قوم آمده بود او را مرور می­کنم. تمام رگهایم به یکبارگی آتش می گیرند. آن دو را همراه 20 گل سرخ پر پر شده، آغشته به خون، دست و چشم بسته و زخم بر بدن نشسته تصور می کنم. آتشفشانی، می شود، گدازه های وجودم، می خواهم فوران کنم، که اشک عصاره­ی وجود آدمی است. اما، اما به چه قیمتی؟ من بگریم و آنها بخندند. هرگز! روزنه­های حسّاس دروازه­ی احساس و عاطفه­ام را می بندم. می ایستم. همه فهمیده اند که چه شده. خدا بخش می پرسد: کی بوده؟ -دامادم. از مسلم اسمی نمی برم. چه کاره بوده؟ به شدت ناراحتم.عصبانی هم می شوم. از سویی سئوال و جواب او در دیدگان آنها - که سر تا پا گوش شده ا ند - حالت بازجویی پیدا کرده واذیتم می­کند. با تندی به او می گویم الان با من حرف نزن. وقتی عصبانی هستم بهترین کمک به من این است که کسی با من حرف نزند. چند ساله بوده؟ این بار به او پرخاش می کنم و او با این که از من 10سال بزرگتر است عذر خواهی می کند. دیگر کسی چیزی نمی پرسد و با من حرفی نمی زند.

ما را رها کنید در این رنج بی­حساب

با قلب پاره پاره و با سینه­ای کباب

...

مرغم درون آتش و ماهی برون آب

عرق سردی بر پیشانه ام نشسته است احساس می کنم جامه­ی روحم به آتش کشیده شده،نه نوازش نگاهی، نه ترنم کلامی، نه نگاه آشنایی. با این همه، حسرت دیدن اشکی، بماند؛ که شنیدن آهی را به دلشان خواهم گذاشت. بی قرارم. به نماز می ایستم که فرمود: «واستعینوا باالصبر والصلوة.» اصرار دوستان برای خوردن نهار بی فایده می ماند. جز چند لقمه بعد از این که سفره را جمع کرده­اند و من نمازم را خوانده­ام. یاد روزی می افتم که من از زابل رفته بودم قم خانه­ی دامادم و او برایم سفره اندا خت وغذا گرم کرد و جلویم گذاشت. یاد آن روز که از نعمت سئوالی پرسیدم. گفت: جواب اجمالی بدهم یا جواب تفصیلی؟ با پررویی تمام گفتم: اول جواب اجمالی بدهید تا چار چوب بحث دستم بیاید، بعد هم جواب تفصیلی. با لبخند گفت: جواب اجمالی این است که نمی دونم. هاج و واج گفتم: و جواب تفصیلی؟ - و اما جواب تفصیلی این که مراجعه شود به کتب مربوطه! یاد آن روز سرد و بارانی که من بدون کاپشن و چتر از خانه بیرون رفته بودم. وقتی در راه مرا آن گونه دید کاپشن خودش را در آورد داد به من به علاوه­ی چتری که در دست داشت و خودش....

یاد آن روز که در روستایی برای تبلیغ می رفت. یک بار من هم همراهش رفتم. در این فکر بودم که طلبه­ی درس خارج فقه و اصول خوان چه حرفی برای روستانشینان دارد؟ بعد از نماز ظهر و عصر رو به روستایی­های با صفا، که پیرمردهای ریش سفید هم در میانشان حضور داشتند، کرد و در باره­ی فضیلت صلوات شروع کرد حرف زدن. برای روستایی کشاورز و یا دامدار چه موضوع خوبی بود. یاد آن وقت ها که نعمت به من عربی درس می­داد، اما خودش می گفت با هم عربی مباحثه می کنیم  و اگر نبود تدریس او کجا من کنکور90٪ عربی می زدم.

یاد آن روزها که ....

کنون نسیم وصال او را به جای دیدار مادر مهربان به لقای مهربان تر از مادر در فصل بهار به میهمانی فرا خوانده است. همیشه این گونه بوده و یا غالباً این گونه بوده که در مسلخ عشق جز نکو را نمی کشند. مهتاب شبی بی " تو" شدم. چه فاصله­ی مبارکی از 54 تا 84 نعمت عزیز!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 4:27  توسط رضا لک زایی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
ن والقلم و ما يسطرون
کبوتر غریب
خبرگزاري اهل‌بيت - ابنا
زیارت آل یاسین
محبوبم چمران
بچه های فاطمه
آستان مبارک گلزارشهدای حضرت رسول(ص) شهر ادیمی
فلسفه و حکمت
یه سایت دیگه
مطالعات سیاست ، امنیت و جهانی‌شدن
قصه گو
نوشته های آقا مرتضی
نوشته های گم شده
فلسطین
مدرسه عالی
فاطمیون
نقطه اتحاد!
آقاصادق
اسرار سکوت
رفیق عشق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
آرشیو موضوعی
مقاله
یار و هجر
خبر و نظر
خدا شناسی
میهمان
غایت شناسی
حکمت متعالیه
خاطرات و یادداشت ها
پیوندها
امام حاضر ناظر(عج)
پلاك
دکتر نجف
شیعه خبر
درب بهشت
دانشگاه س و ب
زنده باد فلسفه
دکتر علی اله بداشتی
باشگاه اندیشه
کاظم جان
آقای قرائتی
رسا
صالحین
اندیشه
عدالت
فل سفه
فلسفه اسلامی
خرد نامه صدرا
قرآن
خانه حدیث
داش مهدی خودمون
شراره ها و شکوفه ها
شبنم سحر گاهی
سايت حكمت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ان الله یدافع عن الذین آمنوا