![]() |
![]() |
|
| مبا حثی در باب فلسفه ,کلام و .... |
|
قیافهای اخم آلود، جدی و عصبانی به خود گرفته است. کارتهای شناسایی وکاغذهایی که درون پلاستیک است را زیر و رو می کند. کارتی را برمی دارد. کارت کسی که از همه ی ما به او نزدیک تر است: پورشمسیان. علی پور شمسیان، معاون فیزیکی حراست هلال احمر کل کشوراست. جوان می گوید: تو لب جاده گفته بودی نگهبانی! او محترمانه می گوید: عرض می کنم خدمتتان. منظور از حراست فیزیکی همین نگهبانی است. درسازمان عام المنفعهی هلال احمرمن مسئول نگهبان ها محسوب می شوم. الان هم ایام عید است و مردم به مسافرت می روند، من برای نصب چادر و نظارت بر کار اکیپ های مستقر در جاده رفته بودم زابل. البته من نمی خواستم بیایم اما به خودم گفتم هم کاری انجام می دهم وهم بعد از مدتها خبری از مادر پیرم می گیرم. مادرم زاهدان است و آن شب من به خانه ی ایشان می رفتم. اومی گوید: یعنی ما معنی حراست فیزیکی را نمی فهمیم؟ و پورشمسیان می گوید: چنین جسارتی نکردم قربان! نفر دوم همان جوان شیک پوش است. خودش را راننده سرویس بچّههای پاسدار معرفی می کند. گواهینامه ی پایه ی یک و دواش هم درون همان پلاستیک است. جوان می گوید: اینجا که نوشته است پاسداری؟ مجید نجار می گوید: رتبه ی حقوقیم به اندازه ی گروهبان سوم است. کسی از آنها که کنار همان جوان، که او را امیر صاحب صدا می زنند، نشسته و دفترچهای را ورق می زند چیزی توجّهش را جلب می کند و می پرسد سرهنگ موسیٰ کیه؟ مجید چشمی تنگ می کند و لبی می فشارد و می گوید : سرهنگ موسیٰ ؟ نمی دانم! خشمگین رو به مجید می گوید: اینجا شماره تلفنش را نوشته ایی، می گویی نمی شناسیش؟ بالاتر از تو این جا آمده اند و حرف زده اند، تو که جای خود. ناگاه مثل این که چیزی به یاد مجید می آید، می گوید: آهان! سرهنگ موسوی است. شماره اش پیش تو چه کار می کند؟ مجید می خواهد قسم بخورد، همین که نام خدا را بر زبان جاری می کند واژه ها را در گلویش می شکنند و به او پرخاش می کنند. نفهمیدم چرا این گونه برآشفتند اما وقتی با غیظ به مجید می گویند: اسم خدا را نبر! کی گفت قسم بخوری؟ اسم خدا بیش از این ها ارزش دارد که تو به آن قسم بخوری؛ متوجه می شوم علت ناراحتی اینها، قسم خوردن مجید بوده. مجید مظلومانه عذر خواهی می کند و می گوید: شماره اش را نوشته ام چون دنبال بچه اش می روم. غیر از او دنبال بچه های چه کسانی می روی؟ مجید اسم چند نفر دیگر را هم می گوید. جوان انگار چیز مهمی را کشف کرده باشد می گوید: خوب! کسی را به کنارش فرا می خواند، همان کسی را که لب جاده چراغ قوه به دست برای ماشین ها دست تکان می داد. از مجید آدرس پاسدارهایی که دنبال بچههایشان می رود، می خواهد و می گوید: وای به حالت اگر دروغ بگویی! مجید چیزهایی می گوید. جوان رو به کسی که او را به نزدیک خودش فرا خوانده و به نظر می رسد از بقیه زاهدان را بهتر می شناسد، می پرسد؟ بلدی کجا را می گوید. او هم چند سئوال از مجید می پرسد و سری تکان می دهد ومی گوید رفته ام خوب ادامه بده ... نفر سوم همان رفیق ماست که دست بند هنوز به دستش سنگینی می کند از او می پرسد: ستوان یکم پاسدارمحمد شاهبازی. با عصبانیت می گوید: سپاهی هستی؟ سپاهی ِخبیث! دستهای این خبیث را ازپشت ببندید. دستهای همه ما با پارچه و یا با طناب از جلو بسته شده. علی و یک نفر دیگر به طرف او می روند بلندش می کنند. دستهایش را با دست بند از زیر پاهایش رد می کنند، اما هر چه فشار می آورند دست بند پشتش قرار نمی گیرد. هیچ کس، هیچ چیزی نمی گوید، تا این که خود محمد با چهره ای که درد از آن هویدا بود، با ناراحتی رو به همان جوان می گوید: دستم شکست. و او با لبخند پاسخ می دهد، عجب! نمی توانند دستش را با دست بند بسته شده به پشتش ببرند. با اشارهی او رهایش می کنند. نفر چهارم خدابخش باغبانی برادر کوچک خداداد باغبانی است. فرش فروش است. آدرس مغازه اش را که در زاهدان قرار دارد دقیق می گوید. و تأکید می کند که کارت مغازه اش هم دست اینهاست. خداداد هم همین طور. دو برادر حساب و کتابشان با هم است. حساب، حساب است، کاکا، برادر؛ برای این دو برادر معنایی ندارد. و با التماس ادامه می دهد: پدر و مادر پیری داریم که امیدشان به ماست. یک برادر هم از ما قبلا ً کشته شده. نفر ششم درجه دار نیروی انتظامی، ستوان سوم امیر هراتی است. او می گوید: به علت.... سه سال است که اخراج شده. نفرهفتم: نا امید ِ نا امید است و امیدوار ِ امیدوار. نا امید از مخلوق و امیدوار به خالق. دانشجوی رشته ی فلسفه. که می گوید: تو که گفته بودی الهیات؟ توضیح می دهم که رشتهی الهیات چند گرایش دارد. ادبیات عرب، فقه و حقوق، یکی هم فلسفه است. اسمهای چند تا از استادانت را بگو! می گویم. از خانودهام می پرسد. می گویم پدرم معلم است. معلم کجا؟ -راهنمایی، دبیرستان. الان کجا درس می دهد؟ -الان بازنشست شده. چند تا برادر داری؟ -یکی! پیش دانشگاهی است، همان شهرستان زابل. جوان به پورشمسیان و دو برادراشاره می کند و می گوید: شما در امان هستید. می خواهم بگویم من دانشجو هستم. دانشجو هم به قول حاج خداداد شخصی است، پس باید به من هم امان بدهی. اما نمی دانم چرا چیزی نمی گویم. از مجید نجّار و محمّد شاهبازی می پرسد: شما سرهنگ شیخی را می شناسید؟ آن دو حالتی فکورانه به خود می گیرند، کمی به هم نگاه می کنند و می گویند: نه! سرهنگ شیخی! نه نمی شناسیم. جوان پیروزمندانه می گوید: چطور؟ او که شما را می شناسد. نگران می شوم. جوان می پرسد: اصلا ً زاهد شیخی تو سپاه ندارید؟ مجید می گوید: زاهد شیخی، چرا! ولی سرهنگ نیست، در راه و ترابری کار می کند، مکانیک است. -از او خبری ندارید؟ نه! تو زاهدان مردم می گفتند: قرض خواهانش او را گرفته اند. جوان سری تکان می دهد و می گوید: نه! او این جا پیش ماست. تعجب می کنم. یعنی راست می گوید؟ فیش حقوقی مجید را به کسی می دهد و می گوید: این را به جناب سرهنگ نشان بده بپرس درجه اش چیست؟ جناب سرهنگ! چند دقیقه بعد می آید و می گوید: گروهبان سوم! در این میان کسی دوربین به دست وارد می شود. دوربینش را که می بینم مطمئن می شوم که آن شب هم فیلم گرفته اند. دوربین کوچک را که مارکش را نفهمیدم روی سه پایه اش می گذارد. جوان به ما می گوید: خودتان را معرفی می کنید، کارتان را می گویید، بعد هم از دولت می خواهید زندانی های ما را آزاد کند و کاری برای شما انجام دهد. فیلمبردار میگوید یک بار تمرین کنند؟ -اشکالی ندارد. یک بار تمرینی می گوییم. به من که می رسد می گویم «از دولت محترم»؛ هنوز حرفم تمام نشده همان جوان که به خاطر ضبط فیلم جایش را تغییر داده و الان کنار من نشسته غضبناک می گوید: کی گفت بگی محترم؟ -خوب نمیگم. به دو برادرفرش فروش می گوید: شما نمی خواهد شغلتان را بگویید. به مجید نجار هم می گوید: تو هم در جهات را می گویی! جوان کاغذی را که چهارتا کرده از جیبش در می آورد. تاهایش را باز می کند و با اشاره ی فیلم بردار شروع می کند به خواندن. بعد از بسم الله الرحمن الرحیم، دوبار الحمدلله نوشته، کاغذ تا جایی که به یاد می آورم بدون خط خوردگی و با خطی نه چندان زیبا نوشته شده یود. او بعد از حمد و سپاس و شکر از این که خداوند آنها را برای جهاد پذیرفته و این توفیق را به آنها داده، می خواند: شبکهی اطلاعاتی سازمان، طیّ اخباری دقیق به ما اطلاع داد که جلسهی بسیار مهمی با حضور فرماندار و استاندار و عدهی زیادی از روحانیون حکومتی و مأموران بلند پایه ی امنیتی و اطلاعاتی درشهرستان زابل برگزار می شود. مجاهدین پس از بستن شاه راه اصلی زابل – زاهدان و درگیری، موفق می شوند 22 نفر از روحانیون و مأموران سپاه، اطلاعات و نیروی انتظامی را کشته و 7 نفر را زنده دستگیر کنند. در این عملیات 7 دستگاه خودروی دولتی به آتش کشیده شد. چند نفری را اسم می برد. فکر کنم 6 نفر را، و می خواند: این عملیات در حقیقت فقط و فقط برای انتقام خون این 6 نفر بوده. درباره متنی که او خواندفقط می توانم بگویم: " چشم بینا عذر می خواهد لب خاموش را " در ادامه بعد از نطق او، عده ای با صورت بسته و اسلحه به دست پشت سر ما میایستند. کسی که می خواهد فیلم بگیرد می گوید: هر وقت من اشاره کردم شروع می کنید. خودمان را معرفی می کنیم و همان سخن را که تمرین کرده ایم، می گوییم. در آخر دوباره نوبت به جوان می رسد. این بار می گوید: اگر دولت 5 نفر زندانی ما را آزاد نکند سرهای این ها را- به ما 7 نفر اشاره می کند- برای رئیس جمهور هدیه می فرستیم. و تأکید می کند در صورت برآورده نشدن خواستشان قطعاً ما کشته خواهیم شد. مطمئن شده ام که 22 نفر نیز در تاسوکی به شهادت رسیدهاند. با این همه امیدوارم نعمت و مسلم جزو زخمی ها باشند. وقتی دست کسی را از پشت ببندند و با چسب چشمهایش را، بعد هم او را به گلوله ببندند، آیا امکان دارد زنده بماند؟ به خودم دلداری می دهم که اگر خدا بخواهد شیشه را در بغل سنگ نگاه می دارد. ساعت از یک گذشته است که او بلند می شود وما هم. جوان به سه نفری که امان داده می گوید: حتی اگر من کشته هم شدم کسی با شما کاری ندارد.آقای.... از فرصت استفاده می کند و خودش را به او می رساند و به آرامی می گوید: تجدید نظر نمی کنید؟ که او همزمان با تکان دادن سر، جواب می دهد: نه! و می رود. به نماز می ایستم. به نماز ظهر. سلام نماز را که می دهم به تعقیبات مشغول می شوم. صدای جوانی را می شنوم که داد سخن در داده. نگاهی به او می اندازم دم ِ در، سر دو پا نشسته است. می گوید: شما از عقاید خودتان خبر ندارید. شما باید تحقیق کنید. چه عذری در پیشگاه خداوند خواهید داشت؟ این که «هر چه روحانیون گفته اند ما پذیرفته ایم.» این سخن را خداوند از شما قبول نخواهد کرد. حالا من بعضی از عقایدتان را می گویم، تا بفهمید چه عقایدی دارید! شما قائل به تحریف قرآن هستید. بنای مذهب شما بر تقیه و کتمان است. این کتابهای شما مثلا ًبحار الانوار پراز مزخرفات است. ما و عده ای دیگر از آنها، ساکتیم و گوش می دهیم. دو هزار حدیث در بحارالانوار وجود دارد که می گوید: قرآن تحریف شده است. دو هزار حدیث! کسی که قائل به تحریف قرآن باشد کافراست. شما کی می خواهید اینها را بفهمید؟ در اصول کافی حدیثی است که می گوید: قرآن هفده هزار آیه دارد و حضرت مهدی آن را با خود خواهد آورد. یکی از دوستان می گوید: ما که تا الان خبر نداشتیم. جوان موهای بلندش را از پیشانیش کنار می زند و ادامه می دهد: بله! به شما که نمی گویند. حالا که خداوند خواسته و شما به اینجا آمده اید قدر بدانید. هر چند تصمیم گرفته بودم حرفی نزنم با این همه دخالت می کنم. میپرسم: معنای لغوی بحارالانوار یعنی چه؟ نمی داند. می پرسم: شما بحارالانوا ر را مطالعه کرده ای؟ - نه! می گویم: مگر قرآن نمی فرماید: «فبشرعباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه؟» شما کتابی را که نخواندهای چطور رد می کنی؟ از سویی شما که معنای کتاب را نمی دانی چگونه در باره ی یک مذهب نظر می دهی؟ ما قائل به تحریف قرآن نیستیم. بعد هم حسّ دانشجوییم گل می کند و به او یک کتاب معرفی می کنم؛ الغدیر را. الغدیر کتابی است به زبان عربی در یازده جلد نوشتهی علامه امینی که در بیست جلد به فارسی ترجمه شده.علامه این کتاب را در طول چهل سال از ده هزار جلد از کتابهای خودتان جمع آوری کرده. سپس ادامه می دهم: کتابمان یکی است، قبله مان یکی است، خدایمان یکی است، پیامبرمان یکی است. حالا در برخی موارد جزئی هم اختلافاتی داریم. تازه شما باید این احادیثی که از کتاب های ما نقل می کنی، به ما نشان دهی. او می گوید: تو این حرف را می زنی چون می دانی که من این جا کتاب ندارم. تو تقیه می کنی! سری به علامت نفی تکان میدهد و می گوید: موارد اختلافی ما اصلاً هم جزئی نیست. شخص دیگری که کنار او مثل بقیه تا حالا ساکت نشسته بود رو به من می گوید: همین شماها هستید که مردم را گمراه می کنید! جوان با اشارهای او را ساکت و به کسی که دم در ایستاده می گوید برود چند تا کتابی که آدرسشان را داد بیاورد. کتابی را باز می کند و شروع می کند به خواندن. همان حدیثی را که مدعی بود در اصول کافی است و... بعد کتاب ها را جلوی من می گذارد که می توانی این ها را بخوانی. کتاب ها را بر می دارم و ورقی می زنم و به او بر می گردانم. می گویم: قرآن می خواهم، به من قرآن بدهید. کتاب ها را برمی دارد و با ابرو به سقف اشاره می کند و می گوید: بعد زنجیر یا طناب، دقیق خاطرم نیست، می آورم وآویزانت می کنم. به آرامی به او می گویم: مرغابی از آب نمی ترسد. متعجب به من نگاه می کند، و می پرسد: چی؟ و دوباره همان جملهی قبل را می شنود. می پرسد: در جیب هایت چی داری؟ می گویم چیزی ندارم. تا حالا دو بار جیب هایم را گشته اید، دستور می دهد جیب هایم را بازرسی کنند. این بار دستمال و عطرم می ماند. خودکار مشکیم را بر می دارند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 2:47 توسط رضا لک زایی |
|
|
دو همسفرم، در گوشه اتاق خزیدهاند و کنار آن دو همان کسی که دست بند به دست دارد. بندهی خدا خیلی ناراحت به نظر میرسد. شانه به شانهی او جوان خوش پوش با ریش مرتب و موهایی که به بالا شانه زده شدهاند که البته حالا به هم ریختهاند. بعد هم همان مردی که کمی آرام به نظر میرسید. من همراه نفر هفتم که میگوید درجه دار است کنار هم، گوشهی دیگر اتاق رو به روی دو برادر. در وسط هم، ورودی اتاقک دخمه مانند. رو به رو و در آن سوی اتاق هم انباری است. طول اتاق ده متر و عرضش شش متری میشود. البته منهای دو اتاقک. دنیا را آب ببرد رضا را غم نماز. در اتاقک دخمه مانند، که مثلا نًقش حمام را ایفا میکند، وضو میگیرم. بانکهی آب را هم همان جا گذاشتهاند. از دخمه بیرون میآیم. موهایم را مرتب می کنم. همراهان طوری نگاهم میکنند که گویی اگر با هم آشنا میبودیم میگفتند انگار آقا آمده میهمانی! کسی میگوید کاش از ما دو برادر یکی را بکشند و دیگری را آزاد کنند. نگاه می کنم. دو هم سفر هم دردم، برادرند! واقعا ًدل آزار است. کاپشنم را کف سرد و سیمانی و خاک آلود اتاق پهن میکنم و نماز میخوانم. بعد از نماز، در چند باري باز میشود و کیسه خوابهایی به داخل پرت میشود. هر کداممان یکی بر میداریم. دراز ميکشم. کفش هایم را گذاشته ام زیر سرم و همان پارچه ای که دست ها و چشم هایم را با آن بسته بودند انداخته ام روی کفشهایم. از کاپشن هم به جای پتو استفاده می کنم. همراهان هم مشغول نماز می شوند. اولین کسی که نماز می خواند همان نفر آخری است که کمی آرام به نظر می رسید. بعد از نماز کنار من دراز می کشد. نگاهی به او می اندازم باید در دامن مادری مومن باليده باشد می گویم که مادر شما مذهبی هست؟ و او با اشاره ی سر تأیید می کند. هوا کمی سرد است. دو تایی کیسه خواب را می کشیم روی سرمان. خدایا چه بر سرمان خواهد آمد؟ می شنوم که کناریم با لحنی مظلومانه به سان قیافه اش می گوید: امام کاظم هم زندان بوده و خطاب به من می پرسد: امام سجاد هم زندانی بوده؟ می گویم: بله امام سجاد هم اسیر بوده و حضرت امام باقر هم در همان دوران طفولیت جزو اسرای کربلا بوده است. با تعجب می پرسد: امام باقر هم بوده؟ متعجبم که امکان دارد کسی نفهمد امام باقر هم در کربلا حضور داشته اند. می خوابم. یادم می آید که خواب هم دیدم. هر چند زیاد طول نکشید. حدود ساعت چهار در باز می شود و علی وارد می شود. سفره آورده؛ همراه دو کاسه آب گوشت که فکر کنم گوشت نداشت. غذا، کم به نظر می رسد ولی در پایان اضافه هم می آید. کسی را اشتهایی نیست. تازه می فهمم علت آن ترس است. علی، کمی رو به ما حرف می زند. گویی دو برادر با او از من آشناترند. هر چند هر دو یک زمان او را دیده ایم. کمی با او گرم می گیرند. می فهمم که دو برادر مغازه فرش فروشی دارند. به قول خودشان شخصی هستند. او می خواهد برود اما با اصرار برادر بزرگ چند لحظه ای درنگ میکند و دوباره به صحبت با آنان مشغول میشود. وقتی می خواهد برود هنوز به در اتاق نرسیده که برادر بزرگ می پرسد با کسانی که دراز کشیده بودند روی خاکها چه کردید؟ به آرامی و با خونسردی تمام جواب می دهد: «کشتیمشان!» بعد هم لبخند می زند! و می گوید: ما این جا دروغ نداریم. و در را می بندد و می رود. ما می مانیم و حرف او. شاید خواسته باشند ما را بترساند! شاید راست گفته باشد! کسی چیزی ندیده؟ شاید... هزار چیز به ذهن میرسد و هر کسی چیزی می گوید. خدایا! یعنی می شود که انسانی خون انسانی بی پناه و مظلوم را بر زمین بریزد و قلبی لطیف و مهربان را خاموش کند و بعد هم لبخند بزند؟ خدایا! نعمت ... مسلم ... و خواهرم چه شدهاند؟ چه کردهاند؟ آن هم با دو بچه ی کوچک؟چگونه بر ... آخر به چه جرمی؟ مگر می شود؟ خودم را تسلیم اراده ی معبودم کرده ام. رضا را ادعای مقام رضا نیست. از خدا ميخواهم که مرا راضی و مطمئن به قضا و قدرش کند. هنوز نمی دانیم اینان کیستند. علی، که با خونسردی خبر ناگوار کشتن شماری از انسانهای بیگناه را به ما داد، گفته که رئیسشان به زودی می آید تا با ما صحبت کند. کلید دست بند همراه ما پیدا نشده و دستان او همچنان بسته مانده. همه ساکتیم. باید این سکوت بشکند و کسی چیزی بگوید. رو به حاج خداداد، که برادر بزرگ خدابخش است، کرده و می پرسم: حالا کجا مغازه فرش فروشی داری؟ دقیق آدرس می دهد. با لبخند به او می گویم اگر بیام مغازه ات فرش بخرم گرون که حساب نمی کنی؟ یک لحظه با چشم هایم لبان دوستان را مرورمی کنم تقریبا ًهمه لبخندی می زنند. از همه بیشتر و با صدای بلند جوان شیک پوش می خندد. خودش غنیمتی است. حاج خداداد با لبخند جواب می دهد حالا شما اجازه بده از اینجا سالم بیرون برویم. با اصرار می گویم جواب من چی شد آقا جون؟ او هم به ناچار می گوید چشم! در خدمتیم. می گویم حالا شد. کمی حرف می زنیم. مخصوصاً در باره حرف علی. هوا تاریک شده. نمازی خوانده و نخوانده و شامی خورده و نخورده، می آیند که بخوابید. این چند نفر هم حرف های علی تأیید و تکرار و اضافه می کنند که برخی هم زخمی شده اند. با خودم می گویم ان شاءالله نعمت و مسلم زخمی شده اند. نمی دانم. هر چند امید وارم درست نباشد. همان جا که هستیم پاهایمان را به پای کناری با هم می بندند و دست ها را هم از پشت. دست و پای مرا که می بندد، می گوید: سنت رسول الله است که اسیر را می بسته. لحظه ای فکر می کنم، به ذهنم نمی آید که پیامبر دست و پای کسی را بسته باشد. انکار آمیز می گویم: کجا پیامبر دست کسی را بسته؟ با اخم نگاهم می کند و با چهرهای عصبانی می گوید: یعنی می گویی نمی بسته؟ من هم به خاطر این که به جرم مخالفت با سنت رسول الله متهم نشوم با دست پاچگی می گویم: می بسته! بله ميبسته! و به آرامی ادامه می دهم ولی نه به این محکمی. حال آن که معتقدم رسالت حضرت رسول باز کردن غل و زنجیر از دست و پای فکر و روح بشر بوده است؛ «لیضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم» نه بستن و به زنجیر کشیدن. یاد فیلم محمد رسول الله ميافتم؛ در مدینه قبل از جنگ بدر حضرت حمزه خطاب به پیامبر، که می خواهد رضایت ایشان را برای جنگ با مکیان، که اموال مسلمانان را مصادره کرده اند، جلب کند، یکی از جملات ایشان که برا ی من جالب بود این بود که:... می دانیم شما از شمشیر بدتان می آید و... بعد آیاتی نازل می شود و به مسلمانان اجازه ی جهاد داده می شود. پس از جنگ مسلمین، کفار را به بند می کشند. این بار حضرت حمزه از سوی پیامبر پیغام می آورد که پیامبر می فرمایند: اسیران را بند بگشایید. مسلمانان اعتراض می کنند که این ها ما را شکنجه کرده و بر زنان و مردان ما رحم نکردها ند.... که حضرت حمزه می فرماید: سخن، همان است. احتمالاً این بنده ی خدا این فیلم را ندیده است. ناگفته نماند که در اسلام نه جنگ اصالت دارد و نه صلح. در اسلام تکلیف - آن هم به قدر مقدور- اصالت دارد. هر که بامش بیش برفش بیش تر. خودمانیم. با دست و پای باز خوابیدن نعمتی است. تنها لامپ مهتابی اتاق روشن است. کاش آن هم خاموش بود. نیم ساعتی نشده که احساس می کنم حسابی کتفم کوفته شده است. با زحمت خودم را به این پهلو بر می گردانم. تازه می فهمم غلط زدن در خواب هم نعمتی است. پس از چندی بیدار می شوم. فکر می کنم نزدیک صبح است. با تلاش فراوان ساعت را نگاه می کنم. یک نصفه شب را نشان می دهد. حاج خداداد نشسته و تکیه زده به دیوار. می پرسم: نخوابیدی؟ با ناراحتی به دست های بسته اش اشاره ای می کند و با تلخی می گوید: این طوری! معلوم می شود دوستان همه بیدارند و فقط دراز کشیده اند. نگهبان می آید و از همان پشت در تذکر می دهد. امشب چقدر طولانی شده، انگار نمی خواهد تمام شود. سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی بالاخره صدای اذان به زحمت شنیده می شود. بلند می شویم. منتظریم بیایند دست هایمان را باز کنند. همان کسی که دیشب نگهبانی می داده می آید. نماز که می خوانیم بدمان نمی آید خوابیدن با دستانی که از جلو بسته شده اند را تجربه کنیم. از دیشب بهتر است. صبحِ سرد و ابری سه روز مانده به عید است. وقتی علی به عنوان صبحانه چای و نان می آورد، الان یادم نیست که شکر هم بود یا نه. حاج خداداد از او می پرسد: رئیستان امروز می آید؟ او هم با سر اشاره می کند و با تردید می گوید: می آید. می رود و در را هم می بندد. یکی از رفقا می گوید در که بسته می شود نفسم بند می آید. احساس خفگی می کنم. بقیه هم می گویند: ما هم همین طور. با لحن آن بنده خدا در آن فیلم در می آیم که: «درست است که درهای زندان به روی شما بسته است، اما درهای رحمت الهی که باز است.» دوباره همه می زنند زیر خنده. محمد می گوید بی خود نیست که به تو می گویند روحانی هستی. یاد حرف برادرم می افتم که گفته بود رضا همه چیز را به شوخی می گیرد. اگر حرف او درست باشد این بار مرگ را هم به سخره گرفته ام. زندگی جدی است، اما مرگ جدی تر است؛ چرا که ما برای ابد خلق شده ایم برای ابد: «خلقتم للبقاء» تصمیم گرفته ام نگریم. حتی در تنهایی. حتی یواشکی زیر کیسه خواب. شنبه هم گذشت. امروز، سرکرده گروه، می آید. جوان لاغر اندام بیست و چند ساله ای همراه چندین نفر اسلحه به دست صورت پوشیده وارد می شود. برخی صورت هایشان باز است. فرشی هم آورده اند. فرش را پرت می کنند داخل اتاق و همان جوان می گوید تصور کنید اگر شما به جای ما می بودید چه می کردید؟ فرش را پهن می کنیم. ما به جای شما؟ چه ربطی دارد؟ البته شاید چون او برهانی قاطع به نام اسلحه دارد، حق هم با اوست! برای باز جویی آمده. یک پلاستیک در دست دارد که کارت شناسایی و کاغذهایی که از اسرای جنگی! گرفته در آن قرار دارد. می نشیند. افرادش، برخی ایستاده و برخی دیگر به صورت نیم دایره نشسته اند. او در سمت چپ این نیم دایره یکی مانده به آخر قرار گرفته است. باز جویی را شروع می کند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 آبان1385ساعت 21:24 توسط رضا لک زایی |
|
|
خورشید سرك مي كشد و هوا را کم کم گرم می کند. از سوز سرمای شب های آخر اسفند ماه کاسته شده است. واقعاً شب سردی را پشت سر گذاشتیم. خودرو می ایستد. به ما می گویند پیاده شوید. فکر می کنم رسیده ایم. دست هایم را باز می کنند و نیز چشم هایم را. هر چه مي بینم ریگ است و ریگ است و ریگ. تا به حال ریگ زاری چنین، جز در تلویزیون ندیده ام. نگاهی به آنها می افکنم برخی صورت ها را بسته اند و برخی دیگر نه. با کسی که چشم و دستم را باز کرده سلام و علیکی می کنم و می پرسم: کجاییم؟ افغانستان! عجب! پس نمردیم و به خارج هم رفتیم! همراهانم که با فاصله نه چندان زیادی از من زیر سایه درخت گزی پناه گرفته اند هراسان می پرسند: ما را که نمی کشید؟ هنوز جرمم را نمی دانم و برایم عجیب است که انسانی خون انسانی را بريزد که او را نمی شناسد و تا به حال حتی او را ندیده است. او پاسخ می دهد: نه! با شما کاری نداریم. شما چند روزی میهمان ما هستید! تا دولت زندانی های ما را آزاد کند. دو نفر همراهم که به نظر می رسد یکدیگر را می شناسند با لحن و حالتی التماس گونه می پرسند: می گذارید زنگ بزنیم منزلمان؟ و او پاسخ می دهد: بله ما به شما تلفن می دهیم و وقتی رسیدیم به حمام می روید. بعد هم بلند می شود می رود طرف ماشین. به ساعتم نگاه می کنم هنوز هشت صبح نشده ولی هوا به سرعت رو به گرمی رفته. عجب هوای گرم و آفتاب داغی! با خودم می گویم این هم رسم جدید و خوبی است که کسی را بدزدی و به او بگویی میهمان! جوان چند کمپوت برمی دارد و می آورد. با کارد کندی کمپوت ها را باز می کند و به ما می دهد. اشتهایی برای خوردن کمپوت گیلاس نیست، نه برای من و نه برای دو نفر هم دردم که انگار همدیگر را می شناسند. به آب گیلاس لبی می زنیم و چند تا از گیلاس ها را می خوریم. جوان که ریش بلندی دارد، مشغول خوردن کمپوت است. از من می پرسد: اهل کجایی؟ کارِت چیه؟ کم کم سر صحبت باز می شود؛ دیپلم دارد. دیپلمش را در ایران گرفته است خودش را با نام علی به ما معرفی می کند. از او می پرسم کجا دیپلمت را گرفته ای ؟ چیزی نمی گوید. می فهمم جزو اسرار است. از او می پرسم: حالا به خاطر ما زندانی های شما را آزاد می کنند؟ سری تکان می دهد، چقدر طول می کشد؟ - زیاد طول نمی کشد. می پرسم تا به حال هم گرو گان گرفته اید – مثل کسی که سالهای سال این کاره بوده می گوید: ها! جوان قوی هیکل دوباره می پرسد: ما را که نمی کشید؟ این بار در جواب در می آید که وقتی سوارتان کردند به شما چه گفتند؟ می گوید کسی گفت شما را با خودم می برم ولی نمی کُشمتان. من که کمی دور تر نشسته ام وقتی می شنوم که جوان می گوید حرف همان است، به زنده ماندن امیدوارتر می شوم، هر چند به من کسی چیزی نگفته است. کسی به طرف آنها می رود. چند نفری هم اطراف او هستند. چیزهایی به آن دو نفر می گوید. پیش من نمی آید. اصلاً مهم نیست! به بیابان نگاهی می کنم. یک ماشین دیگر هم هست؛ درست مثل همین لنکروز ما! که کسی تشر می زند: سرت پایین! نمی دانم که بود. به طرف دیگر که کسی نیست رو ی بر می گردانم. صحرایی به وسعت بی نهایت. بی نهایت همیشه برایم زیبا بوده است؛ حتی الان. یاد یک رباعی از فیض می افتم: یارما گرمیل صحرامی کند درچشم ما صحرا خوش است میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است هرچه خواهد خاطرش ما آن کنیم و آن شویم هرکجا ما را دهد جا جای ما آن جا خوش است یادم هست که خواهرم از این رباعی خیلی خوشش می آمد. بگذریم. از آب خبری نیست. من هم از کسی آب نخواستم. همراهان را نمی دانم. می خواهند دست هایم را از پشت ببندد که به فکر بازرسی جیب هایم می افتد. بازرسی که نه، چون هر چه در جیب ها دارم بر می دارد، به جز عطر، دستمال و خودکارم. دفترچه ای دارم که تازه خریده بودم و فرصت پیدا نکرده بودم تا چیزی در آن بنویسم، آن را هم بر می دارد. دست و چشمم بسته می شود. دوباره عقب لنکروز سوار می شویم و دوباره به راه می افتیم. اینجا ماشین با سرعت بیشتری رانده می شود. راه با این که خاکی و ناهموار است، اما صاف تر از مسیر قبلی به نظر می رسد. دیگر «هوا بس ناجوانمردانه گرم است». در این جای تنگ و در این هوای گرم پتویی روی ما می اندازند؛ حتی روی سرمان. صدایی می گوید: اینجا مردم است! نفسم بند می آید تا به حال چنین تجربه ای نداشته ام. به سختی نفس می کشم. یکی از دو همراه حالش به هم می خورد و بالا می آورد. به گمانم به او اجازه دادند سرش را برای مدتی از زیر پتو بیرون بیاورد. چشم هایم بسته بود و جایی را نمی دیدم. پتو را کمی بالا می گیرم حداقل هوایی برای تنفس داشته باشم. سخت گیری نمی کنند. نمی دانم چه وقت است اما در کویریم خورشید رقاصی می کند. پتو را کنار زده ایم. حالا به هوای داغ، گرد و غبار و باد هم افزوده شده. نمی دانم چه بلایی سر موهای بلندم- که می خواستم در این چند روز مانده به عید بسپارمشان به لبه های قیچی اوس جواد، سلمانی محلمان- آمده است. مشغول فکر کردنم. می اندیشم انسان وقتی اراده اش با اراده الهی پیوند بخورد شکست نا پذیر می شود. از خودم می پرسم چطور می شود که اراده کسی با اراده الهی پیوند بخورد؟ در تفکراتم از این چون و چراها با خودم زیاد دارم. پاسخ می دهم: وقتی هدفت در نفس کشیدن، بوییدن، پوشیدن، راه رفتن، گفتن، شنیدن، دیدن، خواندن، نوشتن، کوشیدن، همه و همه رضایت او باشد و رضایت ولیّ او. با این فکر، جان می گیرم. استوارتر می نشیینم و با دست های بسته ام محکم تر لبه لنکروز را می گیرم. باد موهایم را به بازی گرفته. خاک ها هم، هم بازی باد شده اند. سرت را بگیر پایین تر! خم می شوم. دوباره زیر پتو، مثل دفعه قبل. الا ن می رسیم. سخنی است که تا حالا چند بار شنیده ام. گه گاهی ماشین به سرعت از جایی عبور می کند و بعد احساس می کنم آبها به اطراف پاشیده می شوند. علامت بدی نبود. آب و آبادانی و سبزی و زندگی. نمی دانم از کجا این جمله را خواندم که: نه زندگی آن قدر شیرین و نه مرگ آن قدر تلخ است که انسان شرافتش را حراج آن کند. الا ن می رسیم سخنی است که در جواب بی تابی همراهانم گفته می شود و تفکرم را قطع می کند. لحظه ای بعد، لنکروز متوقف می شود. پیاده می شویم. همین جا بشین. چند نفر دیگر هم هستند. احساس می کنم در روستایی هستیم. نمی دانم کسی هم اطراف هست یا نه! سکوتی سنگین بر فضا حاکم است. از نشستن با دست هایی که از پشت بسته شده خسته و کوفته شده ام. از دیشب تا الان که از ظهر رد شده پشت لنکروز بوده ام. خودم را به پهلوی راست می اندازم. خسته و کوفته. کسی کمی جرأت پیدا کرده می پرسد: از اینجا رفتن؟ نمی دانیم. زبان دو همراه من هم، هر از گاهی چرخی در کام خورده و کلامی تولید می کند. بیست، سی دقیقه ای گذشته که می آیند، بلند شوید! بیایید! با چشمان بسته؟ کجا؟ کسی می گوید: بیا! نترس! آرام، آرام، قدم برمی دارم. سرت را خم کن، برو. به جایی وارد می شویم، ظاهراً پشت سر هم و به نوبت. چشم هایمان را باز می کند. همان جوانی است که به ما می گفت میهمان! در آبی رنگ خانه را می بندد و می رود. خانه ای است بدون موکت و فرش با کفی سیمانی که یک گوشه ی آن کیسه خوابی انداخته اند و سقفی که بر دوش نی مانندهایی قطور و توخالی که در واقع نقش تیر آهن داشت سنگینی می کرد. تا حالا مثلش را ندیده ام، یک لامپ مهتابی و پنکه ی سقفی هم دارد. به علاوه دو پنجره و دو اتاقک دیگر در دو سوی جایی که ما نشسته ایم. به بقیّه که کنار هم به ترتیب به دیوار تکیه زده اند و زانوهایشان را بغل گرفته اند نگاه می کنم. انگار فقط دستان من از پشت بسته شده است و به دست یکی از همراهان دست بند زده شده. در باز می شود و همان جوان که به ما قول حمام رفتن و تماس گرفتن داده وارد می شود. دست های پنج نفر را باز می کند به جز دست های همان کسی را که با دست بند دست هایش به هم قفل شده بود. و نیز دست های مرا. فکر می کنم شاید جرمم که هنوز از آن خبر ندارم سنگین تر از بقیه است. نمی توانم بنشینم. دوباره به پهلو می افتم. یکی از دو همدردم که تا حالا چند بار شنیده ام که گفته من شخصی هستم، می گوید: انگار طفلک مریضه! تو ماشین هم اصلاً حرف نزد، بعد خطاب به همان آشنایش می گوید: دست هایش را باز کن! جواب می شنود که صبر کن خودش بیاد؛ شاید... . دوست ندارم کسی به چشم مریض به من نگاه کند. با زحمت خودم را به دیوار تکیه می دهم. به چهره دیگران نگاهی می اندازم. همه مضطرب و پریشان و نگران و غمناک. نفر آخر کمی آرام به نظر می رسد. دوباره در باز می شود و همان جوان می آید دست مرا هم باز می کند. کلید دست بند پیدا نشده و دست یکی از همسفران همچنان بسته مانده است. به ساعتم نگاه می کنم؛ یک و سی دقیقه را نشان می دهد؛ فکر می کردم الان سه چهار شده باشد. دراز می کشم. نماز نخوانده ام. نصف بانکه آب می آورد و می گوید: کم مصرف کنید؛ آب نیست. هر چند همراه بانکه آب، شامپو هم آورده. لابد برای حمام رفتن! که پیش از این وعده اش را داده بود! باید دندانِ طمعِ رفتن به حمام را از خاطرم بکنم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 آبان1385ساعت 15:27 توسط رضا لک زایی |
|
|
و من بر خاستم. همان هایی که وسط جاده جلوی ماشین ها را می گرفتند اینجا بودند، با کسان دیگری که لباس محلی به تن داشتند. ظاهراً ایست و بازرسی جعلیشان را بعد از شلیک تیر هوایی جمع کرده اند. کمی مضطرب و هراسناک به نظر می رسند و فریاد میزنند. اینجا دیگر کسی فارسی حرف نمیزند. حالا زبانشان، مثل لباسشان محلی شده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 آبان1385ساعت 0:14 توسط رضا لک زایی |
|
|
طاقت نمی آورم و پیاده می شوم. فردی که لباس نظامی به تن دارد فریاد می زند برو پایین، برو پایین. منظورش پایین جاده توی خاکی بود. تیر هوایی را هم، همو و در پاسخ بگو مگو و اعتراض کسی که بر سرش فریاد می زد ، شلیک کرده بود. می شنوم که برادر زاده ام، مسلم، می گوید: اگر اینها مأمورند پس چرا هیچ ماشین پلیسی این اطراف دیده نمی شود؟ به اطراف نگاه می کنیم. راست می گوید. کم کم مطمئن می شویم مأمور نیستند. جوانی هراسان از راه می رسد و سراغ پدرش را از ما می گیرد. اطلاعی نداشتیم . پدرش پیش از او رسیده و پسر، که در ماشین دیگری بوده، کمی که جلوتر می رود متوجه می شود پدرش نیست و اکنون به دنبال پدر آمده بود. به اشاره دامادم دوباره کنار خواهرم داخل خودرو مینشینم اما همچنان منتظر و بیش از پیش نگران. دامادم و کسان دیگر را صدا می زنند، می روند. من هنوز نشسته بودم. حالا همان کسی که چراغ قوه به دست وسط جاده ایستاده بود و به ماشین ها ایست می داد در ماشین را باز کرد و لب جنباند: مگر نگفتم همه از ماشین پیاده شن؟ بدون این که حرفی بزنم پیاده می شوم. دیگر زهرا، خواهرزاده ام، روی پاهایم نبود. از وقتی مسلم پیاده شده بود او کنارم نشسته بود. کمی جلوتر به بقیه ملحق می شوم. ناگاه سلاحها از هر سوی به سمت ما نشانه میرود: دستها روی سرتان! راه بیفتید. همین کار را انجام می دهیم. دامادم می گوید: بچه کوچولو همراه ماست؛ بچه ی سه ماهه. وقتی با بی توجهی سرد دارنده اسلحه ی گرم مواجه می شود با ناراحتی و عصبانیت می گوید: بچه ی کوچک که می فهمی یعنی چه؟ هنوز امیدی به رهایی زود هنگام در دلم جوانه نزده که جواب می شنود برو و الا ..... و ما همچنان می رویم. صد متری از جاده دور نشده ایم که می گویند بایستیم و بر روی زمین بخوابیم. همین کار را انجام می دهیم؛ انگار چاره ای نیست. در حالی که هنوز هویت واقعی این دارندگان سلاح های گرم و پوشندگان لباس نیروی انتظامی بر ما روشن نیست ، افتاده بر خاک ، پچ پچ می کنیم که اینان کیستند و از ما چه می خواهند ! در مقابل آنها که بیشتر از ما هراسناک به نظر می رسند با فریاد ما را به سکوت فرا می خوانند. از فرصت استفاده می کنم و به ساعتم نگاهی می کنم؛ بیست و یک و بیست و چهار دقیقه ای شامگاه پنج شنبه 25 اسفند 138۴. احساس می کنم کسی دوربین به دست از ما فیلم می گیرد. ناراحتم ،امااهمیتی نمی دهم. سکوت مرگبار می شکند؛ کسی سئوال و جواب می کند. گوشها را تیز می کنم شاید جای مسلم و نعمت را بفهمم. با لحنی عصبی و کمی قلدرانه می پرسد: چه کاره ای؟ محصل. دوباره مغرورانه می پرسد: محصل چی؟ اولین باری است که چنین سئوالی می شنوم. گو این که موقعیت هم برای فهماندن مناسب و مساعد نبود. نه صدای نعمت بود و نه صدای مسلم. چه کاره ای؟ دانشجو. این صدا، صدای نعمت بود. درست روبه روی من، البته با یک متری فاصله از سمت چپ. کت و شلواری سرمه ای رنگ پوشیده است، با پیراهنی به رنگ نیلی آسمان. مسلمان باید مرتب و منظم باشد. چه برسد به این که عزیزی بعد از ماهها از شهری دور در آستانه سال نو به میهمانی و مخصوصاً به دیدار مادرش برود. فکر کنم همه لباسهایش خاکی شده، مسلم را نفهمیدم. او نیز بعد از ماهها و در پایان سال به دیدار پدر و مادر شتافته بود. حتماً خیلی های دیگر هم مثل ما برای تعطیلات آخر سال عازم مسافرت بودند که اکنون گرفتار افراد مسلح ناشناخته ای شده بودند. چه کاره ای؟ این بار نور چراغ قوه روی صورت من بود. اسلحه گرم آنان را بر بالای سرم احساس می کردم. گفتم دانشجو. گفت بلند شو. و من برخاستم.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 12:55 توسط رضا لک زایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
مقاله یار و هجر خبر و نظر خدا شناسی میهمان غایت شناسی حکمت متعالیه خاطرات و یادداشت ها |
|
RSS
|